توجه : داستان زیر خاطرات خانمی است که در وبلاگ شخصی ایشان در چندین قسمت منتشر شده است وبلاگ نیم نگاه همه نوشته را یکجا تقدیم بازدیدکنندگان میکند با این توضیح که منبع اصلی این داستان وبلاگ "من فقط یک زن" میباشد و اجازه انتشار آن نیز داده شده است.
توّهم (داستان یک اعتیاد)
یکی از چیزایی که باورش برام سخت بود این مسئله توهم زدن بچههاییه که به مواد شیمیایی بخصوص «شیشه» اعتیاد دارن. فراوون شنیده بودم ولی نمیتونستم باور کنم که طرف بعد از یه مدت پاک چِت کنه. متاسفانه این مسئله بهم ثابت شد و این روزا از خداوند خواستهام و میخوام تا راهی برای این عزیز باز بشه و وسیلهای فراهم تا از عذابی که درش درحال دست و پا زدنه نجات پیداکنه. عزیزی که سالهاست دوستش دارم و همیشه توی ذهنم قبولش داشتهام. مصرفش رو از خیلی سال پیش شروع کرد ولی هرزگاهی به خودش استراحت داد تا خودش رو ثابت کنه و بگه میتونه کنترل شده مصرف کنه، چیزی که متاسفانه قبلاً آزمایش شده و جواب منفی بوده.
بهرحال همون شخصیتش و زرنگیاش، روابط گرم اجتماعیاش در کنار همه نواقصش برام جذاب بود و از مصاحبتش همیشه لذت میبردم. دور و برش شلوغ و پر از آدمای مختلف. موبایلش ظرف چند دقیقه بارها زنگ میخورد و مشغول خوش و بش میشد و من همیشه متعجب از این بودم که چطور با همه تیپ آدمی دمخور میشه و تازه همه هم دوستش دارن. آشنایی ما به سالها قبل برمیگرده و میتونم بگم شاهد بزرگشدنش بودم، طول دهه بیست زندگیاش. رفیقباز و خونگرم.
اخیراً پرخاشگر شده بود البته این خصیصه رو قبلاً هم داشت ولی شوخطبعیای که چاشنیاش میشد، نمیذاشت توی ذوقت بخوره. اما اون شوخطبعی کمرنگتر شد و حالتهای عصبیاش بیشتر. سیزدهبدر گذشته همدیگر رو دیدیم. با دو تا از دوستای دیگهاش اومدن تو جمع ما. ما که میگم یه سری از بچههای انجمن که با کوپلهامون (همسر، دوست یا فرزند) دور هم جمع شده بودیم. بهم زنگ زد که کجایین شماها؟ و بعد از هماهنگی من با صابخونه، اومدن.
بعد از بزن و برقص و آواز و گیتار و آشرشته عصر، با توافق قرارشد یه جلسه باز تشکیل بدیم. جلسه باز مثل بقیه جلسات مشارکت ماست با فرق اینکه شرکت افراد غیرمعتاد هم در اون آزاده. اولین بار بود که جلوی همسرجان و باقی دوستان ناچار به مشارکت میشدم و بابتش هیجان داشتم. بقیه دوستان بخاطر سابقه بیشترشون، راحت بودن و آروم. بنابراین اول گذاشتم پیشکسوتها مشارکتشون رو کردن و بعد دستمو بردم بالا و بعد از کسب اجازه، شروع به مشارکت کردم. چیزی که توی مشارکتها خودم رو برای اولین بار جذب کرد، آن دسته از حرفها بود که با صداقت کامل بیان میشد و میتونستم حدس بزنم که برای غیرآشناها هم همین مسئله جذابیت زیادی داره و میدیدم که چطور بقول بچهها جوّ روحانی جلسه همه رو گرفته. منم از احساسم گفتم اینکه سالها سیزدهبدر برام بیمعنیترین روز بوده و امسال چقدر احساسم نسبت به این روز عوض شده و میتونه عین هر روز دیگهای که من توش آزادم، زیبا و خواستنی باشه.
در حین مشارکتم متوجه شدم که این دوستم داره هقهق گریه میکنه ...
اول فکر کردم بخاطر سرماخوردگی داره فینفین میکنه ولی بعد دیدم که سرش رو تو دستاش گرفته و واقعاً داره گریه میکنه. خیلی برام عجیب بود چون تابحال گریهاش رو ندیده بودم حتی تو مراسم عزاداری دوست مشترکمون.اون روز احساس کردم این بشر متحول شده !!!
تو جمع ما خانمی بود که نزدیک به شش ماه از پاکیاش میگذشت و قبلاً مصرفش شیشه بود. همینطور که میچرخیدیم متوجه شدم که دوستم داره با اون خانم صحبت میکنه. نزدیک رفتم و دیدم خانمه داره میگه : یعنی شما میخوای بگی هیچ مشگلی با مصرف این کوفتی نداری؟ و دوستم که : نه... اتفاقاً بنظرم خیلی بیدردسره، حتی بین مصرفم کلی فاصله میافته ولی اصلاً خماری احساس نمیکنم! و بعد تعجب اون خانم که شونههاشو بالا میاندازه و میگه والله چی بگم؟ من خماری که از شیشه پس میدادم از صدتا زهرمار دیگه بدتر بود هم فیزیکی و هم روانی و بعد پرسید که منظورتون از فاصله یعنی چقدر؟ و جواب دوستم که یه هفته... خانمه لبخندی تحویل داد و خطاب به من گفت بنظرت یه هفته زمان موجهی میتونه باشه که آدم بگه به چیزی اعتیاد نداره؟ منم لبخند تلخی زدم و به دوستم خیره شدم. نمیدونستم مصرفش عوض شده. نگران شدم و فکر کنم این حس بهش منتقل شد چون بلافاصله بهم گفت: نمیدونم والله خیلی چیزا از این ماده شنیدم ولی بنظر من که بیضرره فقط بیخوابی میآره و ... اون خانم که از مکالمه بینتیجه واصرار و انکار دوست من بیحوصله شده بود، جمع ما رو ترک کرد.
اون روز با خوشبینی فکر کردم که تحت تأثیر برنامه قرار گرفته و سراغش رو بعداً ازم میگیره ولی نگو همون موقع کمی جوّزده مشارکتها شده بود و همچنان در انکار به سر میبره. یعنی نه قبول داشت که به شیشه اعتیاد داره و نه حتی شیشه رو بعنوان ماده مخدر میپذیرفت. اینا رو کمی بعد و جسته و گریخته از زبان خودش شنیدم. خب از اونجاییکه تا خود طرف هم نخواد، درواقع نمیشه کار زیادی براش انجام داد، منم دستم از همه جا کوتاه بود.
از مادرش میشنیدم که شبها تا صبح بیداره و به جاش روزا میخوابه. بغایت عصبی و پرخاشگر شده و از زمین و زمان ایراد می گیره و مادره بنده خدا هرکاری میکنه این آروم نمیگیره. تا اینکه در همین دوران یه روز توی خیابون گیر این کیفقاپهای موتوری میافته و بطور معجزهآسایی جون سالم بدر میبره. خودش تعریف میکرد که داشته توی پیادهرو میرفته که یه دفعه میبینه یه موتوری به موازاتش از توی خیابون رد میشه و میره جلوتر و دور میزنه و وارد پیادهرویی میشه که اینم توش بوده. ناخودآگاه از حرکت وامیسته و منتظر عکسالعمل موتوری میشه که صدای یه موتور دیگه رو هم از پشت سرش میشنوه و برمیگرده و میبینه یکی دیگه هم پشتش قرار گرفته. در همین حین هر دو موتورسوارها یکی یه قمه کوتاه از کنار پاشون درمیآرن و بطرفش حرکت میکنن و اینم از ترس تکیه میده به دیوار تا بتونه حرکت اینا رو همزمان ببینه...
یه دفعه یه ایده بنظرش میرسه و همونطوری که به دیوار تکیه کرده بوده سُر میخوره و میشینه روی زمین و دستاشو بحالت تسلیم میبره بالا. حالا دیگه موتوریها رسیده بودن بالای سرش و همزمان دوستم با صدای بلند بهشون میگه: جان مادرتون نزنین... هرچی همرامه خودم میدم بهتون و دست میکنه موبایلش رو از توی جیب شلوارش درمیآره و کیف پولش رو هم توی دستش میگیره و هر دو رو روی زمین سُر میده برای موتوریها. میگفت دیگه هرلحظه منتظر فرود یکی از قمهها روی شونهام یا دستم یا سرم بودم. یکی از موتورسوارها دولا میشه و یقه پیراهن دوستمون رو میگیره و میکشه عقب طوریکه دکمه لباسش هم پاره میشه و یه زنجیر کلفت طلا که تنش بوده رو میخواسته همونطوری پاره کنه! که باز دوستم میگه صبرکن الان بازش میکنم... تو همین اثنا می گفت نمیدونم چی دیدن یا شنیدن که به تاخت گازشو گرفتن و بسرعت از دو طرف پیاده رو ازش دور شدن.
بهرحال خیلی بخیرگذشت که فقط گوشی موبایل و کیف پولش رو از دست داد و گردن و یه طرف صورتش بخاطر وحشیگریهای دزدا تا مدتی کمی برافروخته بود. حالا اینو داشته باشین تا بعد برسم بهش. مثل خیلیها این دوست من هم روابطی داشت که یکیشون به سالها قبل برمیگشت و با کسی دوست بود و سالها بهم متعهدبودن. همین چندوقت پیش بعد از چندبار دعوا و مرافعه دوستی این دو تا با هم به اتمام رسید و از هم خداحافظی کردن. بعد از تموم شدن ارتباط، همه چی بظاهر طبیعی بود تااینکه هرزگاهی از دوست خودم میشنیدم که آره.. خبر داشتی که فلانی که با من دوست بود، با فلان دوست منم رابطه داشته بدون اینکه من بدونم؟ و خب مسلماً برام عجیب بود اما نه اینکه باور نکنم چون همه چیز شدنیه! فقط از این میموندم که چرا بعد از این همه سال متوجه عدم تعهد رفیقش شده؟ آخه این دوست من یه پردههایی هم از شک و تردید قبلاً تو رفتارش بود و میدیدم که اهل کنترلکردن و آمار گرفتنه. باور اینکه برای مدتهای مدید با کسی باشی و ندونی بهت خیانت میکرده، درمورد این شخص کمی غیرقابل باوره. ولی بازم با خودم میگفتم به من چه؟ هرچی بوده بین خودشون بوده. اینم بماند ...
دو ماهی میشه که مامانش با نگرانی از من و همسرجان کمک میخواد . اول هم فقط با ابراز نگرانیهای مادرانه که خب بازم جای دخالت و کند و کاش نداشت. تعداد تلفنها بیشتر شد و مامانش میگفت همش پای تلفن از انتقام گرفتن و بزن و بکش و اینا حرف میزنه و خب بنده خدا ترس برش داشته بود که نکنه بچه کمعقلش کار دست خودش بده. ماه پیش مادره گفت رفته یکی از این شمشیر ساموراییها (دقیقاً یکی از همونا که تو فیلم بیل رو بکش دیدین) خریده و گذاشته گوشه اتاقش !!! تا ندیدم باورم نشد و فکر کردم یا اسباببازیه و یا برای دکور خریده ولی وقتی از نزدیک دستش گرفتم و از غلاف بیرون کشیدمش، تازه دوزاریام افتاد که قضیه جدیه. با حفظ خونسردی ازش پرسیدم این چیه دیگه؟ به چه درد میخوره؟ سعی کرد عادی باشه و بدون اینکه نگاهی بندازه، جواب داد: حالا شاید یه روز بکار اومد، بد نیست آدم از این جور چیزا تو خونهاش داشته باشه! گفتم مگه دیوانه شدی؟ کار دست خودت میدی؟ مگه نمیدونی اکثر قتلهای وسط دعوا و این جور جاها فقط بخاطر اینه که طرف دستش بند میشه به همین چیزا وگرنه بدبخت به خواب هم نمیدیده بخواد کسی رو بکشه. پورخند تلخی زد و گفت ولی من میخوام !!!
تو همین ایام بهم گفت که مدتهاست قطع مصرف کرده و نمیخواد دیگه چیزی استفاده کنه. طبیعتاً خیلی خوشحال شدم ولی از اونجایی که خودم مصرف کننده بودم، از حالتهاش می فهمیدم که داستان چیز دیگهایه و نمیتونه پاک باشه. اگرچه دیگه شبا بیرون از خونه نمیموند و بیشتر در دسترس بود، ولی همچنان جیم زدنهای عصرش سرجاش بود.
یه شب سراسیمه تماس گرفت و گفت میخواد باهامون حرف بزنه و بعدش هم اومد. به همسرم گفتم اگه دیدی داره پرت و پلا میگه، وسط حرفش نپر و بذار کاملاً اعتماد کنه و هرچی تو دلشه بگه. مدت دو ساعت بطور مداوم و یه ضرب حرف زد و همه جریاناتی رو که براتون گفتم رو به هم بافت... غیرقابل باور بود ... اون جریان کیفقاپی تقریباً مال چندین ماه پیش بود و وقوعش میتونست برای هرکسی پیش بیاد درحالیکه این داشت اونو به یکی از دوستان صمیمیاش که اتفاقاً خونهاش نزدیک محل حادثه بود، ربط میداد و خیلی اصرار داشت که با برنامهریزی اون بابا بوده. خب مسلمه که آدم دلش میخواد دلیلهاشو بشنوه ما هم همین کارو کردیم ولی اگه شما تونستی دلیلی بیاری اونم تونست ... فقط مغلطه کرد مثلاً گفت وقتی بعد از این حادثه رفته پیش همون دوستش که خونهاش نزدیک بوده، طرف در رو که باز میکنه، ازش میپرسه کتک خوردی؟ (خب طبیعیه که صورتش ملتهب بود) و حالا میگفت اون میدونسته به من حمله کردن!!! بهش میگفتم آخه چرا باید این کار رو بکنه؟ شماها که دو سال با هم جیجیباجی بودین و رفیق گرمابه و گلستان ... ولی نگاه عاقل در سفیهی به من کرد و گفت نمیدونی آدمها چطوری عوض میشن!
یکی دیگه از مسائلی که خیلی اذیتش میکرد و به نظرم اصلاً شروع این توهم از اونجا شروع شده بود، همون قطع ارتباطش با دوست دخترش بود که حالا دیگه براش مسجّل بود که تو تمام دوران رفاقتشون (نزدیک به ۸ سال) اون داشته به این خیانت میکرده! دلیل محکمی از دید من و همسرم وجود نداشت ولی یه چیزایی رو به هم میبافت و میگفت که اگه بخوام تعریف کنم، میشه یه مثنوی.
دردسرتون ندم ظرف چندساعت حرف و سفسطه بالاخره خودش برید و دوخت و هرچی سعی کردیم بگیم اشتباه میکنه اصلاً گوشش بدهکار نبود. در تمام مدت یه وحشت عجیبی توی حرفها، حرکات و حتی استدلالاتش بود که منو میترسوند. نگاهم که به جیب کوچیک شلوار جینش افتاد، دیدم سر یه چاقوی ضامندار ازش بیرون زده. خوشبختانه چون ما جزو اون گروه مافیایی که برای خودش درست کرده بود نبودیم، فقط این شانس رو داشتیم که حرف بزنیم (چون مامانش می گفت از اون همه دوست و رفیق دور و برش حتی یه نفر هم نمونده و همه رو با حرفها و تهدیداش از دور خودش پرونده) بنابراین فقط سعی کردیم بهش آرامش بدیم و در عین حال که حرفاشو تأیید نمیکردیم ولی نخواستیم هم که بجنگیم باهاش . بهش گفتم خواهش میکنم یه مدت به این مسائل فرصت بده و با افراد زیادی تماس نگیر... زمان همه چی رو حل میکنه چون همش از انتقام گرفتن حرف میزد و می گفت اینو میسوزونم و اون یکی رو سر جاش مینشونم که همه اینا نشونه ترس و وحشت زیادش بود و میتونست کار دستش بده...
یه شب از توی خیابون زنگ زد و با گریه داد میزد من دعوام شده بیاین منو ببرین. هرچی بهش گفتم کجایی؟ آدرس بده..داد میزد حرف نزن فقط بیاین !! مستأصل مونده بودیم چکار کنیم. دوباره بهش زنگ زدم، جواب نداد، سه باره و چهارباره تا بالاخره جواب داد که تو فلان خیابونم تا ۵ دقیقه دیگه هم صبرمیکنم اومدین که اومدین اگرنه میفهمم دارم از کجا میخورم!!! ای بابا ... مسلمه که نمیتونستیم ظرف ۵ دقیقه به اونجا برسیم درنتیجه یه لحظه آروم شدم و با خودم فکر کردم هر اتفاقی که بخواد بیافته، میافته و این جوری نمیشه جلوش رو گرفت درنتیجه با خودم فکر کردم فقط میتونیم بریم خونهاش و اونجا منتظرش بشیم تا بیاد. چون میدونستم صبر نمیکنه. اونقدر وحشت داشت که فقط با صدای بلند فریاد میزد و حرف هیچکدوم از ما رو نمیشنید. همزمان به برادرش و یکی از دوستاش هم زنگ زده بود ولی به اونا هم نگفته بود اوضاع از چه قراره.
با مکافات رفتیم خونشون و دیدیم خونهست. من نموندم، چون هم برادرش بود و هم دوستش و خداروشکر که مادرش نبود وگرنه بنده خدا سکته کرده بود از ترس. ماشین گرفتم و برگشتم خونه و به همسرم گفتم بمونه پیشش. یه کلمه با هیچ کدوممون حرف نزد. تا میاومدیم چیزی بگیم، اشاره میکرد که ساکت باشین. اول فکر کردم اون فاز منفی از بین رفته و فهمیده چقدر بیخودی همه رو ترسونده. درواقع نه دعوایی بود و نه درگیری فقط با یکی از دوستاش بوده که یه دفعه شروع میکنه به یارو گیردادن که تو هم جزو خائنها هستی و با فلانی (دوست دخترش) بودی و ... خب رفیقشم قاطی میکنه و ناراحت میشه و میزنه کنار و اینو از ماشین میاندازه بیرون و اونجا بود که به ما زنگ زد.
بعداً همسرم گفت که تا میاومدیم بپرسیم چی شده؟ اشاره میکرده به در و دیوار یه جوری که انگار دارن صداشو ضبط میکنن و بعد هم کاغذ میآورده که هرچی میخواین بگین، بنویسین! تا مثلاً صداها ضبط نشه.... خیلی وحشتناکه ... این همه توهم اونم ظرف این مدت کوتاه و برای همچین آدمی که خودش بچه تیز و باهوشی بود و یه روزی اگه اراده میکرد، همه رو سر کار میذاشت . نه نمیشد بخندی بهش و نه گریه کنی. برادرش گریهاش میگیره که تو چی میگی آخه؟ ببین چی به روز ما و خودت آوردی؟ که یه دفعه قاطی میکنه و به برادره میگه یعنی میخوای بگی من دیوونهام؟ شماها دیوونه شدین... شماها نمیفهمین دور و برتون چه خبره... خلاصه همه ترجیح میدن ساکت بمون و دیگه چیزی بهش نگن.
همسرم سعی میکنه بفهمه چیزی استفاده می کنه یا نه ولی چیز زیادی دستگیرش نمیشه چون برادرش می گفت یه روز کامل تحت نظرش داشته و چیز مشکوکی ندیده ازش ولی بیشک برای مدتی شیشه مصرف میکرده چون چندتا از رفیقهای جونجونیاش اعتراف کردن که با هم استفاده کردن اگرچه مدت هاست با کسی نمیپره. خودش هم هی تکرار میکرده شما ها فکر میکنین من چیزی مصرف کردهام؟ بعد هم میخندیده که بیچارهها من فقط قرصهام رو نشُسته خوردم شما بشورین و بخورین (یعنی زهی خیال باطل)...
ظرف چندروز گذشته اوضاع بیریخت بود و ما هم درگیر... انرژی زیادی برای نوشتن ندارم. سه چهار روزه که خونهست یعنی وحشت و ترس نمیذاره که از خونه بیرون بیاد. چندتا دکتر سراغ گرفتم که همه متفقالقول حکم به بستری دادن. غذا هم نمیخوره یعنی اعتماد نداره به غذاها و بنظر میآد فکر میکنه چیزی توش ریختن. البته حرف نمیزنه ولی از بو کردن غذا و بعد هم امتناع از خوردن معلومه که شک داره.
مادرش همش گریه میکنه که بچهام از دستم رفت. میدونم که این یه بحرانه براش و اگه راضی بشه و بتونیم ببریمش دکتر، با یه دوره روان درمانی میتونه به زندگی عادیاش برگرده ولی همه دردمون اینه که پا نمیده به هیچ عنوان. مشگل دیگه اینه که نمیدونیم چی و چقدر مصرف میکرده. شواهد میگه شیشه بوده ولی به چه مدت و چه میزان؟ نمیدونیم ... ولی برای درمان باید قطع مصرف کنه که بنظر میآد این چند روزی که خونه بوده دست از پا خطا نکرده.
احساسم اینه که درد این رفیق ما از یه افسردگی شروع شد. بعد از کات کردن با دوستش هجوم افکار منفی و رو در رو شدن با انواع حقایق تلخ زندگیاش و بیش از همه تنهایی. بودن تو جمع درحالیکه احساس میکنی کسی متوجه درد تو نیست و اگرهم درمیونش بذاری فقط باعث خنده و یا سرزنش و نصیحتت بشه. تأسفانگیزه. من از همه جا بیخبر رو بگو که بدون اینکه از کات کردن این با رفیقش خبر داشته باشم، چندوقت پیش بهش گفتم خواب دیدم که مادرت با این دوستت دارن دعوای سختی میکنن و همون جا بود که برای بار اول بهم گفت که باهاش بهم زدم و مدتهاست که همدیگر رو نمیبینیم. حالا بعد از چند ماه به همسرم گفته تروخدا راستش رو بگو جریان این خواب چیه؟ و چه منظوری داشتین از عنوان کردنش !!! همسرم هم بهش میگه چرا از خودش (یعنی من) نپرسیدی؟ نکنه فکر کردی ما هم جزو همون گروه مافیایی هستیم؟ نمیدونم شاید ما هم جزو لیست بدهاش قرار گرفتیم و خودمون بیخبریم.
توی پرس و جو هام متوجه شدم که این دسته از مواد مثل شیشه درواقع یه جور تسریعکننده هم بحساب میآن و هر روندی که مصرفکننده داشته باشه با این عامل تحریککننده، یه جورایی غالب میشه و همه چی تحت تأثیر اون قرار میگیره. همونطور که قبلاً هم گفتم این دوست ما از قبل زمینههای پرخاشگری و عصبی بودن رو داشت و حتی کنترلچی خوبی هم بود ولی اینایی که براتون گفتم ماورای هر حالت طبیعی و یا حتی قابل تحمل دیگهایه. بشدت دلم برای خودش، مادرش و اطرافیانش میسوزه. کار زیادی از دست کسی برنمیآد چون باید تا حد کمی هم که شده، راه بیاد و بخواد همراهی کنه که متاسفانه تا این لحظه این اتفاق نیافتاده و همش در همون توهم دور میزنه. آدمای لیستش روزبروز عوض میشن یعنی امروز به من مشکوکه فردا یکی دیگه ولی متاسفانه همیشه یکی هست...
ازتون درخواست یاری دارم، اونم فقط با دعا کردناتون. معتقدم که کمک میکنه چون اثرش رو دیدم. شاید این آخر راهشه یعنی همون جایی که به عجز خودش واقف میشه و کمک میخواد، از خدا میخوام هرچی که هست و بهردلیلی، راهی براش باز بشه تا از عذابی که خودش و دیگران درش گرفتارن، نجات پیداکنه ... هر چه که به صلاحشه و فقط اون میدونه که چیه ...
پن: همین الان خبردار شدم که تحت درمان قرار گرفته. امیدوارم که به سرانجام برسه.
صفحه اصلی وبلاگ را هم ببینید نظر بنویسید لینک همین مطلب در بالاترین



