تبليغاتX
نیم نگاه - رابطه بیمار گونه (خاطره جالب یک خانم)

 

توجه : داستان زیر خاطرات خانمی  است که در وبلاگ شخصی ایشان در چندین قسمت منتشر شده است وبلاگ  نیم نگاه  همه نوشته را یکجا تقدیم بازدیدکنندگان می‌کند با این توضیح که منبع اصلی این داستان وبلاگ "من فقط یک زن" می‌باشد و اجازه انتشار آن نیز داده شده است.


رابطه بیمار گونه

یکی از رنجش‌هایی که در روابط من با دوستام توی ذهنم مونده بود و سال‌ها آزارم داد، مربوط می‌شه به یکی از دوستان صمیمی‌ام. با خودم فکر کردم پرداختن به این خاطره، آثارش و نقش من در اون می‌تونه خودش ماجرایی بشه که بدنیست شما هم بدونین .

من دوست خیلی صمیمی داشتم که از مصرف من اطلاعی نداشت و سال‌ها با هم رفیق بودیم. این دوست من برادری داشت که من اونو توی مهمونی‌ها و بعضی از دوره‌های دوستانه‌مون دیده بودم و خیلی هم ازش خوشم می‌اومد. اسمشو اینجا می‌ذارم افشین. افشین اهل موسیقی بود و از چهارسالگی پیانو می‌زد و آهنگ‌ساز قهاری بود. توی مهمونی‌ها اکثراً یا کیبورد می‌زد و یا گیتار و با دوستای دیگه‌اش محفل ما رو می‌ساختن. دیدارهای ما گاه به گاه به همین مهمونی‌های پاستوریزه ختم می‌شد که حتی مشروب هم در اون سرو نمی‌شد. می‌دونستم دوست‌دختر داره و پسریه که بقول معروف هرز هم نمی‌ره. برای همین علاقه‌ام بهش بعنوان برادر دوستم بود و نه بیشتر. اگرچه امروز صادقانه می گم که اگر احساس می کردم راهی برای این ارتباط هست، کوتاه نمی‌اومدم ؛-)

سال‌های دانشجویی من تموم شده بود و با شروع زندگی مجردی من و اعتیاد فعالم، ارتباطم با این دوستم کمتر. برادرش رو هم اصلاً نمی‌دیدم تا اینکه یه بار که تلفنی با دوستم گپ می‌زدیم بهم گفت که افشین مدیریت یه گروه موزیک رو در فلان شهر بعهده گرفته و شروع به اجرای کنسرت‌های متعدد کردن. خیلی کنجکاو شده بودم که ببینمش و یکی از برنامه‌هاش رو بصورت حرفه‌ای شاهد باشم. برای همینم بهش گفتم ترو خدا بی‌خبرم نذار تا بتونم برم.

میکه ایران بود که برای اولین بار از یکی از برنامه‌هاش مطلع شدم و بلیت تهیه کردیم و رفتیم. یه سبد گل هم خریدم که بهش بدم. هیجان خاصی داشتم و دیدنش بعد از مدت‌ها برام شور عجیبی داشت. برنامه شروع شد و معرفی اعضای گروه و افشین بعنوان مدیر اجرای برنامه روی صحنه اومد ... اولش اونقدر هیجان داشتم که متوجه چیزی نشدم و کل اون زمان رو از موسیقی لذت بردم.

بعد از اجرا، با میکه رفتیم نزدیک تا سبد گل رو بهش بدم و چاق سلامتی کنیم. خیلی از دیدن من اظهار خوشحالی کرد و کلی ذوق‌زده شد. تو همون برخورد اول دیدم ای داد بی‌داد.... افشینی که روبرومه با اونی که توی ذهنم داشتم، چقدر فرق داره. متاسفانه درگیر شده بود و آثار اون رو بوضوح در چهره‌اش می‌دیدی. پاهام شل شد. جالبه که خانواده این دوست، تا اون جایی که من شناخت داشتم، همه فرهنگی بودن و حتی یه سیگاری هم در اون‌ها دیده نمی‌شد. طوری که هربار می‌رفتم اون جا مصیبت سیگارکشیدن داشتم و اینکه همه از بوی اون پیف ییفشون بلند می‌شد و من دچار عذاب وجدان و درنتیجه تحمل بی‌سیگاری و سردرد بعدش که همیشه همرام بود. تصور اینکه چه پروسه‌ای طی شده تا افشین به این راه کشیده بشه، بشدت باعث فضولی‌ام شد ...

درعین حال خیلی هم ناراحت شدم، چون خیلی حیف بود و استعدادی که این پسر توی موسیقی و آهنگسازی داشت با این عادت جدید به هیچ جا که نمی‌رسید هیچ، بلکه باعث پس‌رفتش هم می‌شد. موقع خداحافظی کارتش رو بهم داد و گفت در تماس باش. نیازی به گفتن نیست که افشین از من و اعتیادم هیچی نمی‌دونست و فقط منظورش از درتماس بودن، گهگاه حال و احوالی بود و بس.

این قضیه گذشت تا حدود چندماه بعدش که شنیدم توی کیش داره توی یه رستوران می‌زنه. خب این اتفاق قابل پیش‌بینی بود که نتونه اون کنسرت‌ها رو درست مدیریت کنه و برنامه بعدی رو ترتیب بده. ولی چرا کیش؟ کنجکاوی‌ام رو از طریق خواهرش که دوستم باشه نتونستم ارضا کنم. فقط بهم گفت که دوست دختره بدجوری رفته توی نخ افشین و تقریباً از همون چند تا جمله می‌شد فهمید که خانواده دل خونی ازش دارن ولی هیچی راجع به خود افشین بهم نگفت. می تونستم حدس بزنم که چیز زیادی هم ازش نمی‌دونن وگرنه پدره محال بود به حال خودش رهاش کنه. پیش‌بینی بعدی‌ام این بود که حتماً با دوست‌دخترش رفته کیش تا بدور از خانواده بتونه راحت باشه.

یه بار از طرف شرکت یه حالی بهمون دادن با یه بونس سفر. منم از خدا خواسته کیش رو ردیف کردم و با یکی از همکارام که بیشتر از بقیه باهاش جور بودم، راهی شدیم. شب اول سراغ همون جایی که افشین توش برنامه داشت رو گرفتم و رفتیم. من با خودم موادم رو برده بودم و از اون‌جایی که همکارام از هیچی خبر نداشت، ناچار بودم تبدیل به خوراکی‌اش کنم و همه جا با خودم حملش کنم که یه وقت از خماری نمیرم !!! افشین اون شب پشت کیبورد واستاده بود و از همون فاصله میز ما تا سِن هم می‌شد تخریب مواد رو توی صورت و هیکلش دید. قبلاً توپُر بود و الان مثل اسکلت و پف زیر چشماش و کبودی لباش با وجود سبزه بودنش بدجوری توی ذوق می‌زد. وقتی با سر بهش سلام کردم از اون فاصله منو نشناخت و برای همینم تو اولین آنتراکت برنامه‌شون اومد طرف میزمون و کلی سورپرایز شد. پیشمون نشست و نوشیدنی سفارش داد و سیگارش رو روشن کرد. چقدر این جور پک زدن به سیگار با ولع رو خوب می‌شناختم... از سر نشئگی گاه آدم می‌خواد فیلتر رو یک جا با سیگار بکشه تو. همین‌جوری که حرف می‌زد توی صورتش خیره مونده بودم، دندونای زردشده‌ از جرم مواد و سیگار و سفیدی چشماش که اونم دیگه بوضوح به زردی می‌زد. ازش پرسیدم چی شد اومدی اینجا؟ سری تکون داد و گفت مگه تهران خبری هست که اینجا نباشه؟ بدون منظور خندیدم و گفتم شایدم اینجا خبریه که تهران نیست. یه دفعه با شیطنت خاصی جواب داد شاید... و بعد مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت بعد از برنامه می‌بینمت.

دیدین گاهی آدم فکر می‌کنه طرف می‌تونه از توی چشمات چیزی رو بخونه که تو دلت نمی‌خواد؟ بعد آدم نگاشو می‌دزده؟ این حالت بهم دست داده بود و بنظرم از توی چشمام چیزی رو خوند که اگرچه نمی‌خواستم براحتی رو بشه ولی بدمم نیومد تا همین مسئله باعث ارتباطم باهاش بشه. یه دفعه تصمیم گرفتم و آخر شب که قدم زنان ما رو برای تاکسی سوارشدن تا دم هتل مشایعت کرد، تکه‌ای از موادم رو که آماده کرده بودم موقع دست دادن باهاش، طوری که همکارم نفهمه گذاشتم توی دستش و آروم بهش گفتم هرچی هم که اینجا خبری باشه، به اندازه تهران نیست، ناقابله ... نگاهی به دستش کرد، هم‌زمان برق تعجب و انکار و کنجکاوی رو همه با هم توی چشماش دیدم. تا اومد حرفی بزنه به همکارم اشاره کردم و گفتم خب دیگه کاری نداری؟ هل شده بود و فقط تونست در تاکسی رو بازکنه و بهم بگه ممنون ... 

فرداش همکارم با یکی از دوستای قدیمی‌اش توی کیش قرار گذاشته بود که عصر بره پیشش و من برنامه‌ای نداشتم. خداخدا می‌کردم که افشین با هتل تماس بگیره و دعوتم کنه برم جایی. آخه یکی از عادت‌های مزخرفم این بود که حتماً باید موادم رو می‌کشیدم و خوردن اصلاً باهام سازگار نبود. هرچی منتظر شدم خبری نشد و شب دوباره برای شام رفتیم رستوران همون هتل. افشین با دیدنم اومد و بهم گفت بابا چرا نگفتی کدوم هتلی؟ می‌خواستم تماس بگیرم بیای جایی ... منِ گیج هم تازه یادم افتاد و به خودم کلی ناسزا گفتم که فرصت رو از دست دادم. بهرحال فردا عصرش ما پرواز داشتیم به تهران. یه کاغذ بهم داد که توش شماره تلفن موبایلش و یه آدرس بود خیابون ظفر... بهم گفت یه خونه گرفته با دوست دخترش و دارن با هم زندگی می‌کنن. خودش هم داشت چند روز بعد از ما می‌اومد تهران و گفت حتماً تماس می‌گیره تا هم رو ببینیم. دیگه از اون کوزه آب نخورد و منم همینطور.

آخر هفته بعدش بود که تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم. فضولی‌ام از زندگی‌اش و مسلماً پیداکردن یه همپای دوست‌داشتنی بشدت باعث شده بود که با خودم فکر نکنم که آخه جای من توی این ارتباط چی می‌تونه باشه و داشتم دردسر بزرگی رو برای خودم ردیف می‌کردم که فقط امروز می‌تونم ببینمش و اون موقع بنظرم خیلی هم توجیه داشت. خلاصه زنگ زدم و بهم گفت اتفاقاً الان داشتیم با ساناز (دوست دخترش) راجع بهت حرف می‌زدیم . آدرس داد و گفت همین الان پاشو بیا اینجا. شال و کلاه کردم و رفتم. هیچ وقت صحنه دیدن ساناز رو برای اولین بار فراموش نمی‌کنم. دختری هم سن و سال خودم ولی بی‌نهایت زیبا... چشمای عسلی درشت و خمار با بینی کوچولو و گونه‌های برجسته و لبای قلوه‌ای ..میخکوب شده بودم. همزمان حسادت، خشم، تنفر از خودم و عدم اعتماد به نفس رو یکجا حس کردم. ولی دیگه رفته بودم... خونه‌شون نقلی بود ولی بطرز خیلی شیک و باسلیقه‌ای چیده شده بود و خبر از استعدادهای نهفته ساناز خانم می‌داد. بهم معرفی شدیم . بنظر دختر راحتی می‌رسید و چیزی که نمی‌ذاشت منم احساس راحتی کنم این بود نمی‌دونستم از من چی‌ می‌دونه؟ ولی بازم از خودم نپرسیدم که تو اینجا چکار می‌کنی؟!!

بعد از چاق سلامتی، یه دفعه افشین رو کرد به ساناز و با اشاره به من گفت اینم خانم خانمای بامعرتی که برات تعریفش رو کردم. دیگه هی ننالی که من دوست و رفیق ندارم ها ... اینم یه رفیق باحال و بعد خندید و گفت دیدم خواهرم لیاقت رفاقتشو نداره گفتم نگهش دارم برای خودمون... منم مثل احمق‌ها خندیدم . توی همین چندتاجمله و بعدتر متوجه شدم نه تنها اون قضیه رو براش گفته بلکه مسلماً ساناز هم درگیر بود و هم اینکه اینجا تنهاست و افشین درحال رفت‌وآمد به کیش. سر شام بودیم که زنگ خونه بصدا دراومد و یه خانم و آقای میان‌سال هم بهمون پیوستن. آقاهه رو کیش دیده بودم تو همون گروه موزیک افشین، گیتاریست بود و هم می‌خوند. خانمش هم خیلی شیک‌پوش و معقول بود. یه قابلمه دستشون بود و گفتن ما فکر کردیم چرا تنها بشینیم؟ بیاییم اینجا دور هم باشیم. ظاهراً هم نزدیک بودن به اینا و هم خیلی صمیمی. خلاصه بعد از آشنایی و شام چند ساعتی دورهم کمی گپ زدیم و من آماده شدم که خداحافظی کنم... یه دفعه افشین گفت کجا؟؟ بابا ما تازه سر شبمونه، نگو الان می‌خوای بری خونه و بخوابی که اصلاً توی کَتَم نمی‌ره، خمار اومدی و توقع داری بذارم خمار هم بری؟!! هم خجالت‌زده شدم و هم خوشحال. یکی از شاخه‌های بیماری من تمایل شدید به خوشگذرونی، شب نشینی‌های طولانی و این جور بساط هاست که از شما چه پنهون هم‌چنان گاهی هوسش رو دارم  قند توی دلم آب شد و با خوشحالی نشستم سر جام و منتظر بساط شدم. بی‌خبر از اینکه شروع رفتن تو چاهیه که خودم دستی دستی برای خودم کندم .

فقط ببینین که چقدر بیماری مثل من بی‌خیال و همه چی رو به یه ورش گرفتن می‌تونه باشه ...اون شب تا دم‌دمای صبح ما نشستیم و صبح زود افشین و دوستش رفتن کله‌پاچه خریدن و برگشتن و خوردیم و بعد اومدم خونه... از اون شب نشینی خیلی لذت بردم چون از قبل این آرزوم بود که  موقعیتی جور بشه که من با این بشر بیشتر آشنا شم. حالا اگرچه در اون موقعیت بودم و با وجود دوست دختر خوشگلی مثل ساناز شانس برای مانوردادن من نبود، ولی از اینکه حرفای مشترکی برای گفتن داشتیم، نهایت لذت‌بردنم بود. من موذیانه از مهمونی‌های خودمون و خاطرات گذشته با اون حرف می‌زدم که بوضوح کنجکاوی ساناز رو تحریک می‌کرد و هی می‌گفت اِ افشین.. تو راجع به فلان چیز یا فلان کس چیزی به من تاحالا نگفته بودی و وقتی می‌دیدم افشین بی‌توجه به غرغرهای اون با هیجان بحث رو ادامه می‌ده ... احساس رضایت می‌کردم!!!

بعد از اون شب، هرزگاهی زنگی می‌زدم و با ساناز یا افشین احوالپرسی می‌کردم. توی یکی از تماس‌هام افشین صداش گرفته بود و وقتی علت رو جویا شدم گفت که این اوضاع هردوشون رو خسته کرده و این رفت و آمدش باعث شده ساناز دچار افسردگی بشه. بهم گفت که خانواده ساناز با این ازدواج موافقن ولی خانواده خودش اصلاً راضی نمی‌شن برای همینم نیاز به این حقوق توی کیش داره تا بتونه کاملاً مستقل عمل کنه. توی همون هفته باید برمی‌گشت و ازم خواهش کرد ساناز رو تنها نذارم. اون موقع اصلاً نمی‌فهمیدم چرا خانواده دوست من با این ازدواج باید مخالفت کنن چون مطمئن بودم چیزی از اعتیاد این دو نمی‌دونن و ساناز هم بظاهر دختر فوق‌العاده‌ای می‌رسید که هیچ ایرادی بهش وارد نبود. مجموعه همه این فضولی‌ها و دلسوزی بیجام نسبت به آدما که تا حالا کلی برام دردسر داشته، اون موقع باعث شد که به افشین قول بدم بی‌نگرانی بره سر کارش و بدونه من به ساناز سر می‌زنم.

گاه از سر کارم یه راست می‌رفتم پیش ساناز و پیشش می‌موندم و با هم مصرف می‌کردیم و من آخر شب می‌رفتم خونه. خیلی از این رفاقت احساس رضایت داشتم و تازه اون احساس اولیه که باعث این ارتباط شده بود رو هم توجیه می‌کردم که دیدی خیلی دختر بدی هم نیستی ها .. با وجودی که افشین نیست و تو هم می‌دونی چیزی از این رابطه نمی‌خوای باز دلت می‌خواد کمک کنی ... بابا کارت درسته :) تو اون ایام من و ساناز حسابی با هم صمیمی شدیم و ساناز از  آشنایی‌اش با افشین برام گفت و بعد هم موندنشون باهمدیگه و شروع مصرف و ... تازه فهمیدم که چرا افشین نمی‌تونه رضایت خانواده‌اش رو برای این ازدواج و حتی دوستی جلب کنه. ساناز قبلاً ازدواج ناموفقی داشته و هنوز هم از همسرش که بی‌خبر رفته بود اروپا جدا نشده و درگیر کارای دادگاهی و طلاق غیابی هستن. بعد هم اضافه کرد که برای خونه گرفتن و راحت بودن توی ارتباطاتشون از این صیغه‌نامه پولکی‌ها ردیف کردن که جایی بهشون گیر ندن.

دیگه کمتر خونه می‌رفتم. مسلماً برای منم بهتر بود که اونجا باشم تا خونه. راحت مصرف می‌کردیم و هم صحبت هم می‌شدیم و زمان بهتر می‌گذشت. حتی چندباری هم آخر شب نذاشت برم خونه و پیشش موندم. افشین هر روز عصر زنگ می‌زد خونه و ساناز هم با رضایت می‌گفت که حالش خوبه و نیازی به نگرانی نیست و گاهی هم از من می‌خواست تا گوشی رو بگیرم و تشکرهای افشین رو جواب بدم.

مواد مصرفی‌ام رو همیشه با خودم می‌بردم و بی ملاحظه می ذاشتم وسط و اصلاً برام مهم نبود که چقدر مصرف می‌شه و چقدر می‌مونه...

ساناز هم گاهی موادش رو می‌آورد ولی من اکثراً نمی‌ذاشتم و می گفتم حالا بذار باشه، افشین که نیست که بتونه بخره . تو مال خودت رو نگهدار برای روز مبادا. کم‌کم با اخلاق ساناز آشنا شدم. دختر فوق‌العاده حساس و نسبتاً حسودی بود که دائم افشین رو کنترل می‌کرد و با وجودی که مطمئن بود افشین اهل این جور چیزا نیست ولی باز از طریق دوستاشون توی کیش یه ضرب چِکِش می‌کرد.

یه شب که پیشش مونده بودم نصفه شب متوجه شدم چراغ اتاقش روشنه و یه صدایی مثل زمزمه هم داره می‌آد. بعد از کلی کلنجار با خودم آخر رفتم و در زدم و صداش کردم... دیدم جوابی نداد، در نیمه باز بود، هل دادم و رفتم توی اتاق خواب. روی تخت خواب نشسته بود و زل زده بود به دیوار روبرو و یه چیزایی زیر لب می گفت. اول فکر کردم داره ذکری، دعایی چیزی می‌خونه و لابد الان تموم می‌شه و با من حرف می‌زنه ولی وقتی چند دقیقه گذشت و عکس‌العملی ازش ندیدم، با ترس رفتم جلو و مرتب صداش کردم تا یه دفعه انگار از خواب پرید و نگام کرد. چشماش کاسه خون شده بود و از زور زل‌زدن اشک توشون جمع شده بود ... حسابی جا خوردم و ترسیده بودم. گفتم چیه؟ خواب بد دیدی ؟ گفت نه ... دردسرتون ندم تا صبح توی سکوت نشستم پیشش تا یخش باز شد و برام تعریف کرد که یکی شبا می‌آد سراغش ... چند بار هم به قول خودش دکترهای مختلف رفته، دارو مصرف کرده ولی نتیجه‌ای نداشته. حتی چندین بار دعا هم گرفته که نشونم داد و زیر متکاش گذاشته بود. می‌گفت یکی می‌آد و با نوازش از خواب بیدارش می‌کنه که عین افشینه فقط ریش داره که همین باعث می‌شه این بتونه تشخیص بده خودش نیست. بعد باهاش حرف می‌زنه و قربون صدقه هم می‌رن و ...

شاخ‌هام داشت بیرون می‌زد .. این دختره روانیه ... جالبه که اصلاً توی کَتش نمی‌رفت که اینا توهمه .. می‌دونست که حقیقی نیست ولی قبول هم نمی‌کرد که غیرواقعیه و می گفت روح ناخودآگاهِ افشینه که دلش براش تنگ می‌شه و نمی‌تونه دوری همسرش رو تحمل کنه!!! کاری ندارم فقط خواستم بدونین با کی طرف بودم... عشقش به افشین واقعاً یه جور مرض شده بود براش با تصورات غیرواقعی و وقتی هم که نبود این‌جوری باهاش بود و حضورش رو کنارش داشت. جالب‌تر اینکه همه اینا رو به حساب عشق می‌ذاشت و معتقد بود افشین هم همین‌طوره ولی به روی خودش نمی‌آره !! باز دلم براش سوخت!

یه مدتی گذشته بود که یه روز که پیشش بودم، همون آقاهه دوستشون از کیش بهش زنگ زد و پای تلفن لحظه به لحظه حال ساناز خراب‌تر می‌شد و هی می‌پرسید تو رو خدا راست می‌گی آقا بهنام؟ وقتی گوشی رو گذاشت تقریباً داشت زار می‌زد از گریه. مونده بودم چطوری کمکش کنم. بهش گفتم چی شد آخه؟ چی می‌گفت؟ تو همون حال نزارش بهم گفت می‌تونی بلیت بگیری برام پنج شنبه باید کیش باشم. گفتم چه خبره حالا با این عجله؟ گفت بهنام براش تعریف کرده که اوضاع افشین خیلی خرابه و شبا اونقدر نشئه می‌ره روی سِن که همه متوجه شدن و مدیر رستورانه هم به گوشش رسیده و یه شب اینو پاییده و حالا تصمیم گرفته عذرش رو بخواد و بعد هم یه مشت حرفای خاله زنک که اصلاً مونده بودم یارو مردک بهش نمی‌اومد اهل این مزخرفات باشه. خلاصه با همون آشوب درونی‌ام نهایت سعی‌ام رو کردم تا آروم شه و طبق معمول زمان مصرف، ماده مصرفی خودم رو دوای هر دردی می دونستم تو هر حالتی :) تنها کاری هم بود که ازم برمی‌اومد دعوت به آرامش با مصرف بیشتر ...

اون شب تا صبح با هم نشستیم و درنتیجه همه ذخیره مواد من هم دود شد رفت هوا. توی این فاصله خیلی برام درددل کرد و گفت آخه تو که نمی‌دونی ماچقدر به این کار احتیاج داریم و دیگه تحمل این وضع برامون غیرممکن شده. منم که خدای همه، شروع کردم به راهکار دادن که اصلاً تو چرا نمی‌ری کیش زندگی کنی؟ آخه خونه به این گرونی توی این محله بالاشهر گرفتین که چی بشه؟ تازه همش هم درحال صرف پولاتون روی بلیت و رفت و آمد . خب تو که خانواده‌ات در جریان ارتباطتون هستن و مشگلی هم نداری برای خانواده افشین هم چه فرقی می‌کنه تو اونجا باشی یا اینجا؟ اونا با خودِ این رابطه مشگل دارن که فعلاً هم به جایی برنمی‌خوره. پس بیایین و پولتون رو پس بگیرین و باهاش یه سوئیت نقلی توی کیش اجاره کنین و خلاص ...

خب مسلماً راهکار بدی نبود آلان هم می دونم که بد نبود و درواقع بهترین راه‌حل بود ولی مسئله این نیست، مهم اینه که یکی نبود به من بگه به تو چه آخه؟ اونم برای دیوونه‌ای مثل اون... من دیده بودم این دختر آنرماله ولی چشمم رو بستم روش. کاری نداریم فرداش یادمه تعطیل بود و تا ساعت ۵ عصر خواب بودم  هیچ وقت صحنه‌ای که از خواب پا شدم رو یادم نمی‌ره. ساناز یه پتوی پشم‌شیشه پیچیده بود دور خودش و رنگش عین گچ دیوار سفید بود و داشت می‌لرزید. نفهمیدم چطوری از رختخواب زدم بیرون، پریدم طرفش و گفتم چته؟ چونه‌اش از سرما می‌لرزید و گفت دو ساعته بالای سرت نشستم تا بیدار شی! دلم نیومد بیدارت کنم، خمارم... گفتم ای بابا، خب می‌نشستی تا من بیدار شم، گفت با چی؟ چیزی ندارم!!! ناباورانه نگاش کردم و گفتم موادت رو چکار کردی؟ گفت همه رو کشیدیم دیگه! پرسیدم کی؟ گفت همش که از مواد تو نبود، منم می‌آوردم دیگه ... خیلی بهم بر خورد ولی از اون‌جایی که دلم نمی‌خواست ازم رنجیده شه، به روی خودم نیاوردم. حدسم این بود که صبح ها که من سر کار بودم، عادت مصرف داشته و صداشو درنیاورده. باز عوض اینکه همون‌جا اول روشنش کنم که نه دوست عزیز! اگر موادت تموم شده، اون رو به حساب من نذار ولی اگه بخوای من می‌تونم کمکت کنم، دلسوزی‌ام عود کرد و پیش خودم حساب کردم ای بابا، حالا با این حالش، الان چه وقت فکر کردن به این چیزاست؟ پاشو فکر چاره باش که الان از خماری می‌میره!

یادمه توی اون مقطع حمید تهران نبود و برای کاری به شهرستان رفته بود، می‌موند یکی از دوستاش که من باهاش ندار بودم و می‌تونستم بهش رو بندازم. خلاصه زنگ زدم بهش و قرار گذاشتیم و گفت بیا ببر. اومدم لباس بپوشم که ساناز با ناله بهم آویزون شد که کجا می‌ری؟ گفتم بابا برم بگیرم و بیام دیگه. تو که چیزی نداری منم که ندارم خب سماق باید بمکیم؟ گفت می‌خوای منو همین‌جوری بذاری و بری؟ نگاش کردم.. انصافاً اوضاع بی‌ریختی داشت. چونه‌اش موقع حرف زدن می‌لرزید و بیش از همه رنگ و روی پریده‌اش بود که منو ترسوند. یه لحظه مکث کردم و گفتم فقط می‌مونه یک کار برای اینکه خیال منم راحت باشه و تو هم تنها نمونی، پاشو لباس بپوش، با هم می‌ریم و می‌آییم. تا من حاضر شم، یه چند بار پاشد و دوباره نشست انگار نمی‌تونست تصمیم بگیره گفتم مشگلت چیه؟ گفت افشین... به اون چطوری خبر بدم؟ گفتم خب زنگ بزن و بگو. گفت نه بابا اون دیوونه‌ست!!! شک می‌کنه می گه حالا کجا داری می‌ری... مونده بودم چی بهش بگم بنظرم منطقی نمی‌رسید ولی اصراری هم نداشتم ولی باز دهنم رو نبستم و گفتم خب بهش نگو کجا داریم می‌ریم، فقط بگو دارم می‌رم خریدی، جایی ... و این احمقانه‌ترین پیشنهادی بود که من دادم.

بهم خیره نگاه کرد و گفت راست می‌گی ها ولی آخه بعدش چی؟ دیگه حوصله‌ام رو سر برده بود گفتم نمی‌دونم بابا هرکاری می‌کنی بجنب.. دیگه کم‌کم آثار خماری خودم هم داشت پیداش می‌شد و عصبی شده بودم. یادم نیست چقدر جر و بحث کردیم ولی کلافه بودم فقط و می‌خواستم بزنم بیرون. کاری نداریم... ساناز نتونست تصمیم بگیره و بدلایل احمقانه‌ای هی بهونه آورد و منم که مخم هنگ کرده بود آخرسر زدم بیرون و رفتم سر قرار. طبق معمول به بدقولی خوردم که توی این قضیه زیاده، اینکه یارو بهت می‌گه بیا و ببر و بعد تو می‌ری و تازه می‌فهمی اول باید سفارش بده تا براش بیارن و حالا بشین تا یارو ساقیه سر و کله‌اش پیداشه.

بعد از یه ساعتی جنس رو گرفتم و با کله برگشتم پیش ساناز. چیزی که همون اول خورد توی ذوقم این بود که بنظرم رسید دیگه خمار نیست و یه چیزی زده به رگ ولی فیلم بازی می‌کرد. از اون همه عجله و حماقت خودم حرصم گرفته بود ولی باز بروی خودم نیاوردم و نشستیم و مصرف کردیم. حرف افشین شد و از دل نگرانی‌هاش گفت و منم سعی می‌کردم قانعش کنم که اون مرتیکه بهنام چرند گفته و به اون شوری نمی‌تونه باشه وگرنه خود افشین بهت می‌گه. آخه چه دلیلی داره که مردک توی زندگی شماها دخالت کنه و چرا می‌ذاری اینقدر راحت فضولی کنن و... کاری نداریم تو همه موارد باهام موافقت می‌کرد و حتی معتقد بود که خودشم از این زوج خوشش نمی‌آد و بعدهم بهم گفت جالبه که حتی راجع به تو هم نظر دادن و گفتن چرا پای هر کسی رو به خونه‌تون وا می‌کنین. خلاصه یه مشت حرفای خاله زنک بینمون رد و بدل شد و فرداش من رفتم سر کار. عصرش از شرکت بهش زنگ زدم و دیدم نیست. تعجب کردم چون بطور مطلق با کسی رفت‌وآمد نداشت و گاهی مادرش بهش سر می‌زد و بس. با خودم گفتم حتماً رفته خرید و برمی‌گرده ولی تا چندساعت بعدش هم خبری نشد و تلفن‌هام بی‌جواب موند. رفتم خونه و دوباره شب سعی کردم و تا آخر شب یه بند زنگ زدم اما بی‌فایده بود. کم‌کم نگرانی افتاد به جونم. با خودم فکرای ناجور می‌کردم که نکنه دختره دیوونه کار دست خودش داده باشه و بلایی به سرش بیاد. اون وقت من جواب افشین رو چی بدم و ...

این نگرانی وادارم کرد بعد از دو روز معطلی دل رو بزنم به دریا و بالاخره زنگ بزنم کیش و از افشین سراغشو بگیرم. درکمال تعجب تلفن داخلی افشین رو خود ساناز جواب داد و من این ور خط به پته پته افتادم... صداش از خوشحالی می لرزید و معلوم بود حالش توپه. بلافاصله شروع کردم به گلایه که آخه معلوم هست کجایی تو؟ اینم شد رسمش؟ چرا این جوری پس؟ یه خبری، سوتی، هواری... خندید و گفت نه دیگه دلم طاقت نیاورد و همون روز رفتم و بست نشستم تو آژانس هواپیمایی سر خیابون تا بلیت رو برام اکی کرد. مسلمه که قانع نشدم و اصلاً هم توجیه خوبی نبود ولی دیدم گله کردن هم فایده‌ای نداره بهش گفتم خب حالا گذشته دیگه خودت خوبی؟ افشین اوضاعش درچه حاله؟ رفتی با چشمای خودت دیدیش، خیالت راحت شد؟ بدون اشاره به سؤالای من، یه دفعه گفت گوشی گوشی، افشین اینجاست و می‌خواد باهات حرف بزنه... خوشحال گفتم باشه گوشی رو بده بهش... صدای افشین عین پتک خورد توی سرم ... سرد و بی‌روح سلام کرد و بدون احوالپرسی گفت من با شما !!! کار واجبی دارم که ترجیح می‌دم پای تلفن نباشه، آخر هفته داریم می‌آییم تهران و بعد مفصل راجع بهش حرف می‌زنیم. تا اومدم بگم چیزی شده؟ صدای بوق اشغال پیچید تو گوشم ...

خدا می‌دونه اون چند روز من چه جنگی با خودم داشتم و چقدر با خودم کلنجار رفتم. تنها چیزی که بنظرم می‌رسید باعث عصبانیت افشین از من شده باشه، این بود که چرا برای ساناز بلیت نگرفتم و اون‌طوری سراسیمه رفته. چیز دیگه‌ای بنظرم نمی‌رسید. آها اینم بگم که شب آخر من همه موادی که خریده بودم رو که تقریباً مصرف یک ماه‌ام بود، گذاشتم پیش ساناز و هم مقداری پول از من قرض گرفت. حالا دوزاری‌ام افتاد که همون موقع که مثل احمق‌ها من داشتم نصیحت می‌کردم و اونم سرشو به علامت تأیید تکون می داده، نقشه رفتن داشته و پول رو هم واسه همین می‌خواسته. بهرحال بیش از این هیچی به عقلم نرسید و ناچار باید صبر می‌کردم تا بیان تهران.

یه روز سر کار بودم که افشین بهم زنگ زد و هنوز احوالپرسی نکرده با ناباوری شنیدم که داره بهم ناسزا می‌گه! انگار گوشام نمی‌شنید چون برای دقایقی اصلاً نمی‌فهمیدم داره چی می‌گه ولی بعد شنیدم که داره می‌گه: زنِ من این همه زحمت تو رو کشیده حتی برات رختخواب پهن کرده و جمع کرده و اون وقت تو !!! توی کثافت می‌خواستی اونو با خودت ببری خونه آشغالایی که معلوم نیست کی هستن؟ فکر کردی اونم مثل تو *نده‌اس؟ ... خجالت نکشیدی اومدی توی زندگی من و این‌جوری از پشت بهم خنجر زدی؟ اون شر و ورا چی بوده از من توی کیش گفتی؟!!! و ....

گوشام داغ شده بود، تمام تنم گُر گرفت و احساس می کردم الانه که خون از توی رگ های شقیقه‌ام فِشه بزنه بیرون... اصلاً نمی فهمیدم داستان چیه... اگر الان من به شما مجال دادم حرف بزنین، اون موقع اونم مجال داد... هیچی ... حتی یک ثانیه مکث هم نکرد، همه رو گفت و انگار در آخر گوشی تلفن رو کوبید توی صورتم چون حتی دردش رو هم حس کردم. فقط یادمه مرخصی ساعتی گرفتم و زدم بیرون. اولش که منگ بودم یعنی هی با خودم می‌گفتم نه بابا اشتباهی شده، منظورش من نبودم ولی بعد هی جملاتش رو یادم می‌اومد که زنم!! برات جا انداخته و جمع کرده و ... تو می‌خواستی ببری‌اش و ... گفتم خره! اگه با تو نیست پس با کیه؟ خدایا، چه کنم؟ این همه تهمت؟ چطوری از خودم دفاع کنم؟ اصلاً می‌شه؟ چطوری منو باور کنه؟ بعدهم یه شکم سیر گریه کردم و عر زدم. اولین فکری که بنظرم رسید این بود که زنگ بزنم به دوستم، خواهر افشین. چون با عقل ناقصم اون موقع فکر کردم بابا اون رفیق منه، پس منو باور داره و نیازی نیست بخوام از جزئیات بگم (نمی‌شد هم بگی) فقط بهش می‌گم واسطه شه و به افشین بفهمونه اشتباه می‌کنه، همین !!! (احمقانه‌ست، نه؟) ولی توی اون شرایط و اون خشمی که من شاهدش بودم و ترس‌های خودم، تنها گزینه بود. با اون حال با همه زوری که برام داشت و می‌دونستم منجر به شنیدن چرندهای بیشتری می‌شه، دل رو زدم به دریا و بعد از چند ساعت زنگ زدم خونه‌شون. افشین برداشت، زدم زیر گریه و عاجزانه ازش خواستم فقط چند دقیقه به حرفام گوش کنه... هل شده بودم و نمی‌دونستم از کجا بگم یادمه بیشترین تمرکزم روی قسمت ناموسی قضیه بود و اینکه والله بالله من قصد نداشتم ساناز رو با خودم جایی ببرم و این طوری شد و ... خداروشکر آرام‌تر بود ولی بعد از چندلحظه پرید توی حرفم و گفت ببین! هرچی بوده تموم شده فقط من متاسفم که نشناختمت، دیگه هم سعی نکن اینجا زنگ بزنی، درضمن پولی هم که به ساناز دادی، بزن به حساب اون همه خورد و خوراکی که اینجا حرومت کردیم و اون همه موادی که کشیدی !!! برو خدارو شکر کن که ازت چیزی نمی‌خوام و کاری به کارت ندارم، فقط اگه برای خودت احترام قائلی، دیگه اینجا زنگ نزن... گفته باشم، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

نتیجه برام نه تنها خوب نبود بلکه بدتر شدم. حالا دیگه خشم و انتقام و سرزنش خودم و ... بهش اضافه شد. هی پرسیدم چرا؟ چرا ساناز باهام این کارو کرد؟ مگه می‌شه یکی اینقدر نامرد باشه و اون همه خوبی‌های منو این‌جوری جواب بده؟ اصلاً گور بابای ساناز ... داشتم دق می‌کردم که افشین رو از دست دادم اونم به بدترین شکل ممکن. منی که همیشه دوست داشتم دوستم داشته باشن، عالی باشم، پرفکت باشم و بی‌عیب و نقص، حالا با این همه تهمت چه کنم؟ چطوری بذارم یکی با این تصویر ازم جدا بشه؟ نه... اونم کسی که دوستش داشتم و اون همه زحمت کشیدم تا خودم رو بهش ثابت کنم و این‌طوری همه چی خراب بشه...

وقتش بود زنگ بزنم به دوستم. بالاخره یکی باید به داد من می‌رسید. اون حتماً حرفامو باور می‌کرد آخه ما باهم رفیق بودیم ... که ای‌کاش عقلم می‌رسید و بیماری‌ام اون‌قدر فعال نبود و زنگ نمی‌زدم. قبلش با خودم مرور کردم چطوری قضیه رو تعریف کنم که اصلاً اشاره‌ای به اعتیاد و مصرفم نشه و فقط کل ماجرا رو بگم :)) امروز می‌بینم که اتفاقاً همه‌اش به همون‌چیزایی ربط داشت که من نمی‌خواستم بگم، ولی شما تفاوت دید رو ببینین!  دوستم با انصاف تر بود و گذاشت همه تعریفام رو کردم این جوری وانمود کردم که وقتی افشین رو توی کیش دیدم ازم خواسته که به ساناز سر بزنم چون تنهاست و منم باهاشون رابطه‌ام رو شروع کردم تااینکه افشین که نبوده یه عصری که سانازم حالش خوب نبود من که داشتم می‌رفتم بیرون ازش خواسته‌ام برای اینکه تنها نباشه با من بیاد و ... بقیه ماجرا رو عیناً گفتم و بعد هم حرفای افشین و ... جالبه که من فراموش کرده بودم که افشین هم از سر ترس‌هاش و اینکه نکنه من ‌به خانواده‌اش حرفی بزنم، پیش دستی کرده و قضیه رو براشون گفته فقط خدا می‌دونه چه جوری ... الان خنده‌ام می‌گیره وقتی تصور می‌کنم اون چقدر زور زده که جریان رو به خواهرش بگه و اشاره‌ای به چیزی نکنه :)) خلاصه درکمال تعجب دوستم گفت که از همه چی اطلاع داره و بعدهم خیلی آروم (مثل آدمای سالم) شروع کرد به تشریح نقش من در این ماجرا که ببین دوست عزیز! متاسفم برات من کمکی نمی‌تونم بهت بکنم. وقتی تو ادعا داری دوست منی و بعد وارد زندگی برادرم می‌شی و باز با وجودی که می‌دونستی ما با این دختر مشگل داریم، باهاش رفیق آنچنانی می‌شی و در خفا اون ارتباط صمیمی رو ایجاد می کنی، توقع داری حالا که به مشگل خوردی من چطوری کمکت کنم؟ و البته این وسط یه سری حرفای خاله زنک هم گفت که من فهمیدم افشین برای توجیه رفتارش با من ناچار شده بگه اینکه مثلاً من از دوستم و بقیه رفقا چه حرفایی پیش ساناز و دوستاش گفتم و ...کاری نداریم ... یه مثلی هست که می‌گه هرچی کثافت رو بیشتر هم بزنی، بوش بیشتر پخش می‌شه :)

خدایی‌اش دمش گرممممممم... اینو از ته دلم می‌گم و حتی الان که دارم اینا رو می‌نویسم، شدیداً دلم هواشو کرده... عجب کاردرست بود این دختر. ولی خب نیازی به گفتن نیست که اون موقع نظرم چیز دیگه‌ای بود، اونقدر ازش رنجش و کینه بدل گرفتم که تا ماه‌ها باهاش حرف نمی‌زدم تازه جالبه که بدونین اون اومد طرفم وگرنه بازم نمی‌خواستم نقش خودم رو بپذیرم. دردسرتون ندم برای مدت‌ها کارم شد وررفتن با این جریان توی مغزم. فکر می‌کنین نتیجه‌ای که گرفتم چی بود؟ امیدوارم نظر شما با من یکی نباشه :-ه

چون از همه طرف بدجوری خورده بودم و احساس له‌شدگی می‌کردم با خودم تصمیم گرفتم هرطوری شده برم دم خونه افشین اینا. چندتا هدف داشتم از این کارم، یک اینکه یه خرده وسایلی داشتم اونجا مثل لباس خواب و اینا که بردارمشون(البته این از آخر به اوله)، بعد کل موادی که صرفشون کرده بودم رو حساب کردم و با اون پولی که دستی داده بودم به ساناز و همه غذاهایی که پولش رو داده بودم و ... یه لیست بلند و بالا شد و مبلغ قابل توجهی پول. با خودم گفتم اگه شده از توی حلقوم اون ساناز نمک به حروم می‌کشمش بیرون .. حالا که حساب نامردیه، بذار درست و حسابی نامرد بشم، چرا آش نخورده و دهن سوخته؟ .

یه عصر جمعه دل رو زدم به دریا و رفتم اون‌جا. از حس و حالم بگم که پر از خشم بودم و درعین اینکه مثل سگ هم می‌ترسیدم، خداخدا می‌کردم با افشین روبرو بشم و بتونم حرفامو بزنم بهش. ساناز در رو برام باز کرد. اون چهره زیبا حالا بنظرم مثل یه دیو بود. با پررویی می‌خندید و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده !!! شروع به احوالپرسی کرد. یه خانمی اونجا بود که فکر کنم مامانش بود. به بخت خودم ناسزا گفتم که تیرم به هدف نخورده. ناچار خفه بودم و اون همه حرفای تلنبار شده توی مغزم تبدیل شد به چند جمله کوتاه که اومدم وسایلمو ببرم و اونم همه رو آورد. توی یه کیسه زباله گذاشته بود! (لیاقتم همین بود) بعدهم سرشو آورد جلو و گفت راستی ما هم ترک کردیم ها ... نگاهی از سر تمسخر به سیگاری که بین انگشتاش بود و خاکسترش داشت می‌افتاد زمین کردم و توی چشمای نشئه‌اش خیره شدم و گفتم مبارکه... بعدهم لیست رو دادم دستش و گفتم اینو بده به افشین و بگو منتظر تماسشم!!! تا اومد در پاکت رو باز کنه، زدم بیرون. اصلاً دلم نمی‌خواست باهاش دهن به دهن بشم چون می‌دونستم از پسش برنمی‌آم و بدتر گند می‌زنه به حالم. 

الان می‌دونم سرانجام اون لیست چی بوده و تماسی که هیچ وقت برقرار نشد. ولی اون موقع همش تو انتظار بودم. بعدهم خودم رو گول می‌زدم که حتماً افشین فهمیده مقصر کی‌بوده و با این فکر که بالاخره اون زنشه و نمی‌تونه اون رو ول کنه و از من طرفداری کنه، خودم رو توجیه می‌کردم. تا مدت‌ها روی این مسئله فکر کردم و بنظرم رسید تنها راهی که ساناز فکر کرده می‌تونه از شرّ این خرمگس مزاحم خلاص شه همین بوده واسه همینم استفاده‌اش رو کرد و تنهایی‌هاش رو پر کرد و وقتی تصمیم گرفت تا بره کیش، برای برگشتش اول نقشه برداشتن منو از سر راه زندگی‌اش کشید، اونم به شیوه خودش. بعدش خودم رو کشتم تا بتونم یه بار با افشین حرف بزنم ولی همه تماس‌هام به در بسته خورد.

مدت زیادی گذشت که خبر ازدواج رسمی‌شون رو از دوستام شنیدم. خب پس بالاخره سرانجام گرفتن. بی جشن و سروصدا. خونه‌شون رو هم بردن کیش و اونجا مستقر شدن. نمی‌دونم چقدر از این ماجرا گذشته بود ولی می دونم هنوز با دوست خودم آشتی نکرده بودم که توی کیش، افشین رو دیدم. اونم وقتی که رفته بودم کنسرت سراج. توی قسمت هماهنگ‌کننده‌ها بود و اول منو نشناخت. دیگه نمی‌خواستم باهاش روبرو بشم، انگار هزار سال از اون قضیه گذشته باشه ولی با دیدنش داغم تازه شده باشه. می‌خواستم داد بزنم سرش خاک توی اون سرت که اینقدر زن ذلیل و بدبختی :)) خلاصه که بالاخره رودر رو شدیم، جلوی در خروجی سالن. بعد از سلام و علیک بهم گفت که چقدر تغییر کردم و ... منم نگاش کردم و درحالی که سعی می کردم خونسردی ام رو حفظ کنم گفتم ولی تو همون‌طوری هستی ... واقعاً هم همون‌جوری بود تازه ظاهرش بدتر هم شده بود. بهم گفت داره پدر می‌شه... یه مبارکه گفتم و تا اومدم خداحافظی کنم، صدام زد، برگشتم و توی صورتش خیره شدم... انگار صداش از ته چاه درمی‌اومد، گفت: خیلی دیر متوجه حقیقت شدم، تروخدا منو ببخش. پوزخندی زدم و بهش گفتم منم خیلی چیزا رو دیر فهمیدم! می‌خواست بازم حرف بزنه ولی بهش گفتم من دیرم شده و زدم بیرون. بغضم ترکید و گریه کردم ... اون روز به حال خودم خیلی گریه کردم ولی نه اینکه چرا اون جوری شد، برای اینکه چرا اینقدر عاجز بودم از یه بیان ساده، از این‌که بهرحال من یه عالمه حرف برای گفتن داشتم و وقتی که بنظر می‌رسید موقعشه، من لال شده بودم، انگار یه استخون توی گلوم گیر کرده باشه. آخه درماندگی تا چه حد !!!

فکر کنم بچه شون الان دو ساله باشه یا همین حول و حوش. عکس ساناز رو اتفاقی توی آلبوم دوستم دیدم، می‌دونم نمی‌تونن زندگی آرومی داشته باشن، چون هنوز خانواده‌‌های دو طرف با هم توی جنگن و متاسفانه هر دوشون هم‌چنان گرفتار بنظر می‌آن. ولی اینا درمون درد من نبود... 

پایان

صفحه اصلی وبلاگ را هم ببینید             نظر بنویسید