توجه : نوشته زیر خاطرات خانمی است که در وبلاگ شخصی ایشان در چندین قسمت منتشر شده است وبلاگ نیم نگاه همه نوشته را یکجا تقدیم بازدیدکنندگان میکند با این توضیح که منبع اصلی این داستان وبلاگ "من فقط یک زن" میباشد و اجازه انتشار آن نیز داده شده است.
نامانوس یا بیناموس
امروز بواسطه یه لینک، سراغ یه وبلاگی رفتم که با حفظ گمنامی جز مسائل پایینتنه چیزی توش ندیدم و جالبتر اینکه اگرچه از این مدل سایتها فراوونن ولی من به دو بخش پورن روشنفکر و پورن جوات تقسیمشون میکنم . این از اون روشنفکرهاش بود... من متوجه مباحث اخیر وبلاگستان هستم و اونا رو مطالعه کردهام و نظرم اینه که نوشتن از خصوصیترین مسائل در عین اینکه مسئلهای کاملاً شخصیه، بقدر موضوعات دیگه آزاده و این برمیگرده به انتخاب منِ نوعی که دلم بخواد بخونم و بشنوم یا نه ... بنظر من هم صرف یه ایده خاص نمیشه دیگران رو به انجام کاری واداشت و خلاف اون کسی رو محکوم کرد.
ولی و امّا چیزی که برای من جای تأمل داشت، استفاده از کلماتیه که من اسمشون رو میذارم «نامأنوس» که اتفاقاً همونها باعث افزایش میزان هیت این صفحاته. از میون وبلاگهای پرخواننده، کمتر وبلاگی رو میشناسم که صرفاً (توجه کنید، صرفاً) بخاطر پرداختن به یه موضوع، بیننده جمع کنه. این حقیقت که من اگه تنها از یک کلمه مورد دار استفاده کنم اون روز با هیت بالایی مواجه میشم رو مدتها قبل متوجه شدم و چیزی که مسلّمه در کمال صداقت برای لحظاتی خوش خوشانم شد. ولی چون این بازدیدها موقتی هستن و نه حال میکنم که یارو سرچ کنه « خالی کن توش» و بعد سر از اینجا دربیاره، سعی کردم توی کاربرد کلماتم دقت کنم اگرچه ویزیت صفحهام در یه حدی بمونه و بالا نره. مسلماً ترجیح میدم خواننده بیشتری داشته باشم ولی واقعاً بعضی چیزا به هیچ وجه توی کَتِ من نمیره حالا هرکی هرچی میخواد بگه. اینکه طرف یه جمله مینویسه : نمیدونم کا.ندوم رو انتخاب کنم یا سا.ک زدن؟ بعد شونصدتا نظر میدن که هرکدوم یه چیزی تو همین مایه هاست، واقعاً چه احساسی رو به آدم منتقل میکنه؟ آیا این نشانگر این واقعیت نیست که صحبت از این گونه مسائل بهرحال جذابه؟ و اصلاً مسئله این نیست که فکر اون بازه و فکر من بسته. و اینکه هر ژستی که من میخوام بگیرم و وابسته به هر ایدئولوژی که میخوام باشم، اما حداقل وقتی تو خلوت خودم هستم، سرکشی به این جور جاها یه جور تفریحه ؟
این مباحث رو که میخوندم یاد یه جریانی افتادم که چندسال پیش برام اتفاق افتاد و باعث یه بحث آنچنانی بین من و میکه شد... هر چی فکر کردم یادم نیومد که قبلاً ازش نوشته باشم اینه که امیدوارم این طور نباشه، ولی اگه تکراریه، واقعاً برای حافظه خودم متاسفم :(
سال ۸۱ ما رو به شیراز دعوت کردن از طرف یه کلهگندهای که توی شیراز اسم و رسمی داره. بانی این دعوت هم میکه بود که یه جورایی با اون آقا آشنایی داشت. همراهان ما در این سفر یه مشت آلمانی تبار اسم و رسمدار بودن که بنوعی تو ایران اقامت داشتن ( اعم از موقت و غیره) کمترین برچسب هم در حدّ پروفسور بود که حالا وارد جزئیاتش نمیشم. قبل از این که به این سفر بپردازم لازمه به یکی از مباحث پیشزمینه این اتفاق اشاره کنم.
موضوع از این قرار بود که یه بار سر «موضوعات قبیحه» با میکه حرف میزدیم. اون معتقد بود که ننوشتن در مورد مسائل ص.کسی و غیره در کتابهای درسی ما، لطمهای شدید به ساختار آموزشیمون میزنه و دلیلش هم این بود که بهرحال این موضوعات جزو طبیعت آدمی هستن و مثل همه مسائل دیگه، باید عنوان بشن و نادیده گرفتن اونا دلیلی بر نبودشون نیست، پس وقتی چیزی وجود داره، چرا نباید راجع بهش حرف زد.
منم میگفتم بابا خیلی چیزا وجودداره ولی حرف زدن راجع بهش لزومی نداره. مثلاً وقتی تو توی یه جمع بادی ازت خارج میشه، شروع میکنی راجع بهش سخنسرایی کردن؟ دِ نه دیگه (البته اینا یه شوخی بود)
اون موقع نظر من این بود که اگرچه با سیستم فعلی یعنی سانسور کلیه مطالب جنسی مخالفم و درواقع احمقانهست، اما بنظر من دلیلی برای اون همه به اصطلاح بازکردن مطالب در فرهنگ غربی هم وجود نداره. مثلاً اگر آموزشی هم وجودداره دیگه نیازی به نشون دادان اصلِ جنس :) واسه چیه؟ (البته همین جا بگم که این شیوه در اروپا رایجه و در امریکا به قول ما باحیاترن:)) چرا؟ چون در هر فرهنگی یه سری از تعاریف جزو لغتهای نامأنوس اون فرهنگ بحساب میآد و صحبت در مورد اونا باعث انحراف افکار از مسیر میشه و بطور کاملاً ناخودآگاه یه ذهنیتی برای من ایجاد میکنه که صرف آموزشش نمیشه بگی همه جوره خوبه. میکه معتقد بود که آموزش سمعی- بصری باعث میشه کنجکاوی بچه ارضا شه و دنبال کشفش بصورت عملی نره . ولی من میگفتم اینکه مثلاً تفاوت ظاهری زن و مرد رو به بچهها آموزش بدیم خیلی خوبه ولی این دلیل کافی نمیشه که اون بچه خودش بدنبال کشف این تفاوت به صورت عملی نخواهد رفت و تو خیالت از این بابت راحت باشه که چون توی مدرسه بهش یاد دادن دیگه امنیت جنسیاش تضمینه. بنظر من یه مبحث کلی از این موضوعات هم لازم و هم کافیه و مابقی بستگی به عوامل دیگهای داره جز آموزش.
میکه معتقد بود که پرداختن به این تعاریف و تعابیر هم عادیه و هم هیچ ناخودآگاهی رو در ذهن شنونده بیدار نمیکنه و باعث انحراف افکار هم نمیشه. و در فرهنگ اروپا و یا حداقل در کشور اون دلیل کاهش آمار بارداری و سقط جنین و غیره در سطح مدارس راهنمایی به نسبت امریکا رو هم این روش آموزشی میدونست. من هم که قربونش برم آماری از ایران در دست نداشتم و یا مرجعی که بخوام بهش استناد کنم درنتیجه کوتاه اومدم و این موضوع همین جا خاتمه پیدا کرد... البته بحث ما خیلی طولانی بود و اینایی که گفتم فقط سرفصلهایی از اون گفتوگوی چند ساعتهست . ولی یه تیکه از بحثمون که خیلی توی ذهنم موند، این بود که اون می گفت مثلاً یه کنفرانس علمی رو درنظر بگیریم که خانم دکتری(جنسیت هم بنظر من توی این بحث نقش داشت) درحال توضیح و تشریح یه مطلب پیرامون آناتومیه، اگه بجای اصطلاح علمی آ.لت تنا.سلی از اصطلاح کلانتریاش :)) استفاده کنه، اگرچه برای شنونده کمی !!! ابهام پیش میآد که چرا از این لغت استفاده کرد ولی اصلاً باعث حواس پرتی نخواهد شد و ابداااااً عکسالعمل رفتاری دیده نمیشه... ما هم با دهانی باز از این همه روشنفکری غربی، ناچار بیخیال شدیم و گفتم حتماً همینطوره که تو میگی.
اینو داشته باشین و برگردیم شیراز. بعد از یه روز گردش علمی-سیاحتی-زیارتی از جاهای دیدنی شیراز، با همون جمع کذایی که من اصلاً باهاشون حال نمیکردم بس که انگار همهشون از دماغ فیل افتاده بودن، تو لابی هتل نشسته بودیم و داشتیم چای عصرمون رو کوفت می کردیم. میزی که من و میکه دورش نشسته بودیم یه خانم آلمانی و دو تا آقای دیگه هم همرامون بودن که یکی از اون آقاها یه جنتلمن فوقالعاده معقولی بود حدوداً ۵۰ ساله .
این آقا یه سِمَتی هم در سفارت داشت و برای همینم بعنوان سخنگوی اون گروه هم بحساب میاومد و میکه هم خیلی قبولش داشت. بعد از چای، بسته سیگارم رو درآوردم و از اونجایی که در طول گردش هم موفق نشده بودم جیم بزنم، بعد از روشن کردن سیگارم پُک عمیقی بهش زدم و دودش رو فرستادم توی هوا...
داشتم بشدت از نیکوتین جریانیافته در سلولهام لذت میبردم که یه دفعه همین آقای پروفسور بعد از چند جمله آلمانی که با بقیه بلغور کرد، رو کرد به من و گفت میتونم یه سؤال ازتون بپرسم؟ من هم کمی جابجا شدم و گفتم خواهش میکنم. پرسید چرا سیگار میکشی؟ منم بدون فکر درجا گفتم چون دوست دارم. خنده بلندی کرد تا اومد ادامه بده، بنظرم رسید باید توضیح کوتاهی بدم و گفتم ببخشید من قصد بیادبی نداشتم بلکه واقعاً منظورم این بود که سیگار رو دوست دارم. با سر تأیید کرد و گفت نه نه منم حمل بر بیادبی نکردم ولی برام جالبه که این مزه تلخ... و بعد اخماشو کرد تو هم و یه نگاه به بقیه کرد تا تأییدش کنن و ادامه داد چطوره که به مذاق شما خوش میآد و دوستش دارین؟
یه لحظه با خودم فکر کردم و یاد کنکاش خودم راجع به این مسئله افتادم و اینکه خیلی اوقات که امکان سیگار روشنکردن برام وجود نداره، اگر سیگار خاموش رو هم به لب بگیرم و چند پک عمیق بهش بزنم، تو خیلی از مواقع بسیار آرامشدهندهست برام و کمکم میکنه تا لحظات رو بگذرونم. همینا رو یه کم مختصرتر براش گفتم ولی خیلی صادقانه بهم گفت که نمیفهمه چی میگم و صریحاً ازم خواست راجع بهش فکر کنم و این براش خیلی مهمه که حداقل از یه نفر سیگاری بشنوه که چرا سیگار میکشه و چه احساسی نسبت بهش داره. توی صورتش نگاه کردم و دیدم خیلی جدی حرف میزنه و بنظر میرسه واقعاً دلش میخواد یه جواب منطقی بشنوه .
بهش گفتم که من خودم خیلی به این مسئله فکر کردم و از بین نظریات مختلف، این نظریه فروید خیلی بنظرم درست اومد (البته در مورد من) که اونایی که تو دوران کودکی از مادرشون شیر نخوردن و همینطور اجازه پستونک خوردن هم نداشتن بعدها این کمبود رو با خودشون بهمراه دارن که مثلاً پُک زدن به سیگار یکی از راههای جبران این فقدانه. درواقع آرامشی که من در اوج آشفتگیام با پک زدن به سیگار بدست میآرم، با هیچ مسکّنی قابل مقایسه نیست.
یه کم اخماش رفت توی هم و گفت میشه بیشتر توضیح بدین؟ و اینجا بود که من با یادآوری اون بحث مذکور با میکه پیش خودم فکر کردم که عنوان کردن این مسئله به شکل بازتر مسئلهای نمیتونه داشته باشه و این بابا هم که به اندازه کافی معقول و تحصیلکرده و کوفت و زهرمار هست پس با اعتماد به نفس کامل واژه اُرال ستیسفکشن و فعل منفور سا*ک زدن رو بکار بردم ...
به محض اینکه جملهام از دهنم خارج شد، متوجه شدم یکی از آقایون که داشتن به بحث من و پروفسور گوش میکردن رو به بقیه آلمانی یه جملهای گفت و شلیک خنده همه اونا پشتسرش. البته انصافاً پروفسور خودش رو خوب کنترل کرد و در حد یه لبخند ملیح رو به جمع، سعی کرد حتی نگاهش رو از من برنداره و طوری وانمود کنه که انگار اتفاقی نیافتاده... جهش خون رو توی گونههام احساس میکردم و عرق سردی رو بدنم نشست. ناباورانه به میکه نگاه کردم و دیدم همراه با جمع داره غش غش میخنده و جملات قطاری آلمانی بود که رد و بدل میشد. خانم میانسالی که اونجا بود از همه بدتر بود و درحالیکه نمیتونست خودش رو روی صندلی نگه داره از زور خنده دائم رو به پایین غش میکرد :) باورتون میشه که یادم نیست جملات پایانیام چی بود و چی شنیدم فقط یادمه که نفهمیدم چطوری سیگارم رو تموم کردم و از پشت میز پاشدم و رفتم سوار اتوبوسی شدم که ما رو این ور و انور میبرد. درحالیکه کلی وقت مونده بود تا استراحتمون تموم شه. خون خونم رو میخورد که آخه دختره بیشعور توضیح دادنت با اون جزئیات چیچی بود دیگه ولی بیش از همه از میکه شاکی بودم و چنان حرصم گرفته بود که دلم میخواست همه اون جمع رو خفه کنم.
میکه از گروه جدا شد و دنبال من اومد و کنارم نشست و چون عکسالعمل منو دیده بود، پرسید ناراحت شدی؟ منم که آخرِ غرور و انکار با بیاعتنایی درحالیکه تابلو روم به بیرون بود جواب دادم نه، مهم نیست! گفت چرا، معلومه ناراحتی ... آخه قبول کن که جملهات خندهدار بود ... اینجا بود که دیگه عین فشفشه منفجر شدم و بهش گفتم آها .. پس کی بود که داد سخن میداد و میگفت تو فرهنگ من این چیزا عادیه... نگاه کن به جمع احمقانهای که توش قرار داریم، همه یا دکترن یا همین خیر سرش آقای پروفسور ... اگرچه من هیچ وقت تو فرهنگ خودم با این بازی حرف نمیزنم چون از قضاوت مردم میترسم ولی تو باعث شدی این باور برام پیش بیاد که در این مورد، راحت باشم و منِ خر هم باور کردم...
بحث من و میکه اون شب توی اتوبوس به درازا کشید و حتی اول سعی کرد منو محکوم کنه به این که سیگار کشیدن من یه جور ژسته و به این ترتیب بحث رو به بیراهه بکشونه ولی واقعیت این بود که این جور مباحث بهرحال باعث پرش افکار میشه هرچقدر هم که جوّ علمی-فرهنگی-مذهبی و یا هر چیز دیگهای باشه . البته به این شوری هم نبود منظور اینکه اونا احساس راحتی کرده بودن وگرنه به خودشون اجازه نمیدادن عکسالعمل اون مدلی نشون بدن ولی مسئله اینجاست که صرف نظر از اینکه این یه بحث کاملاً جدی بود و من از اون برخورد شوکه شدم، همه اینا نشون دهنده اینه که ما نمیتونیم تضمین کنیم چی داره تو ذهن طرف میگذره. حالا می تونست منطقیاش به این شکل باشه که من تا نیم ساعت بعدش هم یه سره راجع به این مسئله سخنرانی می کردم و کسی هم چیزی نمیگفت و یا حتی اونا هم توی بحث شرکت میکردن و خیلی معقول همه چیز بپایان میرسید. ولی امروز میفهمم که خنده اونا خیلی منطقیتر از حفظ ظاهر متینشون بوده و بابتش خودم هم خندهام میگیره :) یه خانم معقول داره راجع به سیگار کشیدنش حرف میزنه و بعد می گه آخه میدونین من معتقدم که سا*کزدن منو از لحاظ دهانی ارضا میکنه (حالا یه چیزی تو همین مایهها)
فکر نکنین نتیجهای که همین الان گرفتم، چیز راحتی بود ها ... من تا مدتها این رنجش رو بدل کشیدم و هروقت هم که یادم میاومد به خودم و میکه لعنت میفرستادم و بیش از همه از اون خانمه حرصم گرفته بود... بعداً که آروم تر شدم میکه بهم گفت که جمله اون آقاهه این بوده : اِ پس تو هم خوشت میآد؟ و بعد خانمه که غش میکنه از خنده و اون یکی آقاهه بهش می گه چیه تو هم برای همین سیگار میکشیدی و خودت خبر نداشتی ؟ و .. بقیه ماجرا که من ازش بیخبر بودم و تا مدتها بین خودشون میخندیدن راجع بهش ...
من تونستم یه بار دیگه با میکه راجع به این مسئله حرف بزنم و بیغرضانه به موضوع فکر کنم. میدونین بنظر من این مربوط به یه فرهنگ خاص نیست و ادعایی هم بر نمیداره. شنیدن یه کلمه نامتعارف اروتیک در هر مبحثی فکر آدم رو هرچند بمدت کوتاه، بطرف خودش میکشونه حالا بستگی به فضایی داره که اون کلمه در اون مطرح میشه و میزان تمرکز، مقاومت و یا تاثیرپذیری فرد شنونده تا بتونه به دایره بحث برگرده و توی هپروت سیر نکنه و یا عکسالعمل خاصی نشون نده و یا بده :)
چیزی که از این پستهای اخیر نتیجه میگیرم اینه که همونطوری که کاربرد کلمات نقش خیلی مهمی در میزان جلب و جذب شنونده داره، به همون میزان هم نمیشه ادعا کرد در مطلبی که دارای بار معنایی بخصوصی بجز مسائل جنسیه، استفاده از کلمات اروتیک هم خالی از هرگونه تاثیر غیرمستقیمه. و این هیچ ربطی به میزان شعور و درک آدما نداره، برخلاف چیزی که من سعی داشتم باور کنم و امروز میدونم اینجوری نیست. بعبارت سادهتر و برخلاف این مفهوم، من اگر متن فوقالعاده شاعرانهای درباره تجربه همآغوشیام با دوستپسرم و یا همسرم مینویسم، این نگرش رمانتیک (حداقل در ادبیات) میطلبه که من از کلمات زیباتری در بیان احساسم استفاده کنم تا اینکه بیام و عین واژه کلانتری قضیه رو بکار برم و بعد هم بگم عجب متن شاعرانهای از کار دراومد !!! نیازی هم به کنکاش نیست تا بفهمیم که اغلب اینگونه واژهها نه به گوش خوشآیندن و نه حتی به ظاهر کلمه در نوشتن اونا.
پس قبول کنین که وقتی آدم یه متن خاص رو در یه وبلاگ میخونه که نویسندهاش ادعای نوشتن درمورد ناگفتهها داره و خودش رو از هرگونه انگ غیراخلاقی مبرا میدونه، بعد خواننده در همون نگاه اول به دفعات با کلمات اینچنینی برخورد میکنه، سخت میشه باور کرد غرض فقط نوشتن از احساساته و نه جذب ویزیتور بهر قیمتی ...
حالا جالب اینجاست که اگر بخوای اعتراض کنی بسرعت همون انگ به خودت میچسبه که عجب آدم بیجنبه و چه میدونم اُمّل و فلانی هستی . چرا کل متن و احساسی که در اونه رو نمیبینی و رفتی گیر دادی به اون یه کلمه ؟ خب از همین تریبون اعلام میکنم که بنده همونموقع هم که ادبیات انگلیسی رو عاشقانه مطالعه میکردم اونقدر بیجنبه و چه میدونم اُمّل و فلان ... بودم که اگر توی یه شعر قرن نوزدهمی یه کلمه اروتیک (تازه خیلی هم موجه) بکار برده میشد، از شنیدنش حظّ سمعی دوچندان میبردم و گیر میدادم که به به! به به ! عجب شعری :) و دو سوته هم حفظش میکردم ... به جان عزیزتان که کلی از همونا هم الساعه در فایل مخصوصی منزل پدرجان نگهداری میشه :)
و در انتها اینکه کاربرد کلمات نامأنوس در ادبیات گفتاری و نوشتاری از بارِ مفهومی عبارات کم میکنن و به تحریف افکار (بیناموسی:)) اضافه . فعلاً نظر شخصی من اینه و تا اطلاع ثانوی باورم بر این اساسه، باشد که خداوند از من راضی بوده و به بهشتم روانه گرداند تا از اونجا به شما منحرفان دالی کرده و شَست دست راستم را بر نوک دماغم گذاشته و انگشتانم را به سمت شما بیافشانم و آنها را به سبک بندری بتکانم
صفحه اصلی وبلاگ را هم ببینید نظر بنویسید لینک همین نوشته در بالاترین



