توضیح : چندی قبل خاطره ای در یک وبلاگ خواندم که در چندین قسمت نوشته شده بود جالب دیدم همه را در یک صفحه اینجا بیاورم و شما هم بخوانید برای استفاده از این مطلب قصد داشتم از نویسنده وبلاگ اجازه بگیرم که متاسفانه هیچ راهی برای ارتباط با ایشان نبود(حتی کامنت وبلاگ) به هر حال توجه داشته باشید داستان زیر از وبلاگ من فقط یک زن برداشته شده است.
من هم میوه ممنوعه بودم
خیلی جالبه . مدتی بود که داشتم به این مسئله فکر میکردم راجع به این موضوع بنویسم یا نه. اینکه می گم مدتی یعنی نزدیک پنج شش ماه. هربار با پیش اومدن مبحث دیگهای با خودم گفتم حتماً صلاح اینه که فعلاً ازش ننویسم. تا این که ماه رمضون شد و جریان داغ سریالها و صدالبته میوه ممنوعه :) دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بدون هیچ ملاحظهای، فقط از روی دلخواستن شروع کردم به نوشتن. سال اول بعد از فارغالتحصیلیام بمدت چندماه توی یه شرکت حمل و نقل کار گرفتم. از تو روزنامه پیداش کردم و رفتم مصاحبه و مشغول بکار شدم. ساختمونی که توش کار میکردم یکی از آپارتمانهای تجاری بود تو مرکزشهر که همه شرکتها مربوط به فعالیتهای حمل و نقل بودن. اون سالها بازارشون خیلی داغ بود و عین آژانسهای هواپیمایی هر چند ماه یه بار یکیشون ورشکست میشد و اون یکی با اسم جدید عین قارچ از تو زمین سبز میشد. اتاق بازرگانی شروع کرده بود به کنترل شدید این جور شرکتها و سخت میگرفت. این شرکت که من در اون استخدام شدم و اصلاً هم هیچی از این بیزینس نمیدونستم یکی از همون در پیتیها بود که نه مدیریت درست و حسابی داشت و نه درآمد آنچنانی. یادمه معیار وضع درستی یه شرکت بستگی داشت به تعداد ماشینهای ترانزیتی که متعلق به خود شرکت بودند و نه موقتی و میزان صادرات و وارداتشون با بازار بینالمللی بخصوص اروپا که اقلام بده بستون شدنی اون موقع با توجه به وضعیت ایران خیلی جالب نبود و محدود میشد به یه مشت سنگ و رب گوجه و ماکارانی و چند قلم دیگه به اروپای شرقی. برای هر باری که سفارش میگرفتیم و ماشین مشخص میشد و میخواست بره برای بارگیری یه دفترچههایی بود بنام «کارنهتیر» که باید مشخصات کالا، وسیله نقلیه، مبدأ و مقصد توش نوشته میشد. بعد اتاق بازرگانی این دفترچه رو تأیید میکرد و مجوز رو صادر میکرد. یکی از کارای منم پرکردن اون کارنهتیرها بود. تعداد کارنهتیر دریافتی هم از اون آمارهایی بود که نشاندهنده فعالیت شرکت بود. همون زمان بود که متوجه شدم ته راهرویی که واحد ما درش قرار داشت، شرکت کشتیرانیهست که حمل و نقل زمینی هم دارن. حسابی رفت و آمد داشتن و گهگاه که در شرکت باز میموند همکارشون رو میدیدم که زیر بغلش یه هفت هشتتایی کارنهتیره و توی دلم غبطه می خوردم به کارمندای اونجا. آمارشون رو که گرفتم دیدم تصورم اشتباه نیست. دو واحد کنار هم بودن توی یکیاش کارای کشتیرانی و بینالمللیشون رو انجام میدادن و تو دیگری کارای ترانزیت زمینی. از اونجاییکه درسم تازه تموم شده بود با خودم فکر می کردم چقدر عالی میشد اگه من تو قسمت کشتیرانیاش استخدام میشدم ... عین رویا بود برام ولی چیزی نمیگذشت که با خودم میگفتم آخه تو رو میخوان چکار؟ نه تجربهای نه دانشی، حقوقبگیر اضافه میخواد یارو ... شرکت متعلق به آقایی حدوداً پنجاه ساله بود که من یکی دوبار تو همون مدت کم دیده بودمش و بنظرم خیلی خوشتیپ میرسید. هیکل خیلی درشتی داشت با قدی حدود ۱۹۰ سانت و وزن تقریبی ۱۱۰ ولی نه از اون گندههایی که بدت بیاد چون اضافهوزنش هم بنظر بطور متناسب در هیکلش توزیع شده بود. چشمگردونیهای من خلاصه میشد بوقت هایی که عین جت میاومد و سوار آسانسور میشد و یا صدای کلفتش توی راهرو میپیچید که داره رو سر کارمنداش هوار میکشه. تو همون چند بار استراق متوجه شدم که نباید تحصیلکرده باشه چون هرازگاهی صدای ناسزاهاش از توی واحد بگوش میرسید که صدالبته برام جالب بود (آخه من سالها فحشخورم ملس بود:دی) نه که فکر کنین فضاحت میگفت ها نه مثلاً سر منشیاش هوار میزد که آخه قرتی خانم عوض اینکه هی ناخنت رو سوهان بکشی، بگو ببینم این مرتیکه چکار کرد بالاخره و از این تیپ لاتبازیها که من دیوونهاش بودم ....
شرکت ما یه سفارش گرفته بود برای لهستان و دربدر ترانزیت بود. آخه ما خودمون ماشین زیادی دراختیار نداشتیم و اون دفعه هم راننده موجود حاضر به بارگیری نبود و چون از اون طرف باری برای واردات وجود نداشت، بخاطر «خوابی» که بهش میخورد، حاضر به این سفر نبود. رئیسم گفت از شرکت آقای گندهبک (اسم فرضی) سؤال کن ببین ماشین دارن یا نه. هیجان زده بودم که برای بار اول توفیق اجباری پیدا کردم بهشون زنگ بزنم. آقایی اونجا کار میکرد که مسئول اینجور چیزا بود و خودمو معرفی کردم و درکمال تعجب حسابی تحویلم گرفت و گفت برای جورکردن کارا میآد شرکتمون. رئیس من نه از این بابا و نه از گندهبک خوشش نمیاومد (همون حسادتهای کاری و اینا) برای همینم گفت من نمیخوام با این مردک روبرو بشم. اگه اومد، بهش بگو من نیستم و خودت ته و توی کارو هم بیار فقط حواست باشه اطلاعات اضافی ندی از صاحب بار که مرغ بپره ها ... هیچ وقت صحنه اولی که با گندهبک روبرو شدم رو یادم نمیره. در واحد رو که باز کردم یه دستش رو زده بود به ستون و اون یکی دستش هم زده بود به کمرش و یه وَری پشتش به من بود و با همون صدای نکرهاش داشت با اون کارمندش حرف میزد. بعد هم برگشت و تا اومدم سلام کنم گفت من فلانی هستم، مدیرت هست؟ منم که همونجا دم در وا رفته بودم از این همه هیبتی که این موجود داشت، گفتم نخیر ولی به من سپردن... یه لبخند، که اون موقع از صدتا فحش برام بدتر بود رو لباش ظاهرشد و گفت سرکار؟ فامیلیام رو که گفتم اخماش یه کم رفت تو هم (آخه فامیلی من برای تلفظ خیلی سخته) و درحالیکه میدونستم عمراً اسمم یادش بمونه، کارمندشو انداخت جلو و گفت سلام برسونین و بعد در گوش کارمندش چیزی گفت و رفت. اون بار با ماشین ترانزیت گندهبک کالا بارگیری شد و توی همون جریان فهمیدم که آقا بالای ۶۰ تا کامیون تزانزیت داره که تو آمار شرکتهای فعال اگرچه خیلی زیاد نبود، ولی برای من حسابی گیجکننده بود. خب وقتشه همین اول کاری از احساسم نسبت به گندهبک بگم تا با تعبیر غلط بقیه ماجرا رو نخونین. جذاب بود ولی نه برای ایجاد حس غریبی مثل عاشقی و حتی دوست داشتن. برای منی که ۲۵ سال سن داشتم و از اونجاییکه دقیقاً میتونست جای پدرم باشه، از این نظر جالب بود که مظهر یه مشت احساساتی بود که در هیچ مردی تا اون لحظه ندیده بودم. مرد لَوَند؟!!! بنظرم این واژه خوب بهش میاومد. تیپ لباس پوشیدنش خاص بود. شلوار پارچهای خوشدوخت اکثراً سفید و یا کِرِم با پیرهن همرنگ یا بهرحال روشن که همیشه یا آستین کوتاه بود و یا خودش اونا رو بالا میزد و یقه بازی که باعث میشد پوست گندمی برنزهاش تو چشم بزنه و کفشهای فوقالعاده شیک و مارک داری که حکایت از سفرهای متمادیاش به اون ور آب داشت. همه این خصوصیات با روحیه پدر من بعنوان یه ارتشی دیسیپلینی و سن بالا تناقض زیادی داشت و جذابیت فوقالعادهای ایجاد میکرد. همون لاتبودنش و درعین حال چرت حرف نزدن و رفتار راحتش در مقابل آدما، تحسینم رو برمیانگیخت که عجب موجود جالبیه. ولی اینم بگم که جای پدرم نمیدیدمش ها یعنی اصلاً با اون تیپ و قیافه راه نداشت منظورم از این مقایسه این بود که تا اون موقع ذهنیتی از مردها توی اون سن و سال و در حد مدیرعامل یه شرکت بزرگ، همه چی بود الاّ این اعجوبه. فقط دلم میخواست بیشتر کشفش کنم و ازش بدونم برای همینم بعد از اون تجربه، دیگه کار کردن تو شرکتی که گندهبک مدیرعاملش بود، شد مثل یه رؤیای دست نیافتنی...
خوب یادمه منشیهاشو و یا بهتر بگم کل کارمندای زنی که اونجا کار میکردن. آمار تک تکشون رو داشتم و حسادتم بشدت گل میکرد وقتی از جلوی واحد شرکت ما رد میشدن. بخصوص یکیشون که اسمش زری بود و قد بلندی داشت و همیشه فکر میکردم این تیپ و قیافه فقط و فقط بدرد همون شرکت میخوره و آه از نهادم درمیاومد که بخشکی ای شانس!! چیزی نگذشت که هیئت مدیره شرکت ما سر مسائل مالی با هم اختلاف شدید پیدا کردن و قصد فروش شرکت رو داشتن. گفتم که درپیت بودن و اصلاً حالا که فکر میکنم نمی فهمم چطوری دخل و خرجشون رو هماهنگ میکردن. طبیعتاً عذر من رو هم خواستن و قرار شد بار و بندیلمو جمع کنم و خداحافظ. روزی که میخواستم از اونجا برم رو خوب یادمه. با ناامیدی کامل وسایلمو جمع و جور کردم و کیفمو انداختم رو دوشم و زدم به خیابون. هنوز چند متری دور نشده بودم که یادم افتاد دیکشنری انگلیسیام رو جا گذاشتم تو قفسه کتابها. سریع برگشتم. بیشتر مثل یه معجزه بود چون وقتی پشت در شرکت منتظر بودم، همون آقایی که کارمند گندهبک بود از واحد خودشون منو دید و اومد بیرون. با سر بهش سلام کردم و اونم پرسید جریان اینا چی شد؟ شنیدم شرکت رو گذاشتن برای فروش؟ منم تأیید کردم و همین موقع بود که پیشنهاد طلاییاش رو با دادن کارت ویزیتش بهم داد که قند توی دلم آب شد. فقط خدا میدونه که چقدر خوشحال بودم ولی بهرحال غرور کذاییام باعث شد نذارم بفهمه که چقدر از این قضیه ذوق کردهام و گفتم اجازه بدین من فکرامو بکنم، زنگ میزنم. اونم که انگار خوب حال منو میفهمید لبخند موذیانهای زد و گفت منتظرم. دیگه قید دیکشنری رو هم زدم یعنی اصلاً فراموش شد. با بدبختی دو روز صبر کردم و بعد تماس گرفتم و اونم گفت که یه کارمند برای حمل و نقل دریاییشون میخوان که زبانش خوب باشه و اون دفعهای که باهم کار کردیم متوجه شده که من قابلیتهای کاری خوبی دارم. دردسرتون ندم روز مصاحبه رو با هم تعیین کردیم و بعد از انجامش، مشغول کار شدم. توی این مدت خبری از گندهبک نبود و شنیدم که رفته اتریش. همون اول حس خوبی نسبت به زری نداشتم. درواقع به شدت بهش حسادت میکردم. ولی اون با من راحت بود و انگار اصلاً براش مهم نیست. هرچند کارامون ربط زیادی به هم نداشت ولی کمکم میکرد تا کم کم جا بیافتم. درحقیقت زری منشی مدیرعامل یا همون گندهبک بود که متوجه شدم مدتهاست توی این کاره چون از مکالمات تلفنیاش معلوم بود که با افراد خانواده جناب مدیر هم در تماسه و احوالپرسی گرمی میکنه باهاشون. گندهبک مدیر سختگیری بنظر میرسید چون ریزهکاریهایی که زری توی کاراش انجام میداد، حکایت از این موضوع داشت.پس منم سعی کردم تا از سفر برگرده حسابی چم و خم کار بیاد دستم. مدیر مستقیم من که باهاش توی یه اتاق مینشستیم پسر توپولی و سیه چردهای بنام سیاوش بود. از اون تیپها که اصلاً دوستشون نداشتم. زیاد حرف میزد و همش لودهبازی درمیآورد. برای همینم اکثراً از اتاق درمیرفتم و دم میز زری مینشستم. یک ماهی گذشت و من بتدریج هم کارهای خودم رو یاد میگرفتم و هم در غیاب زری تلفنها رو جواب میدادم و کارهای منشیگری. یه روز که با سیاوش داشتیم یه بارنامه دریایی رو تنظیم میکردیم، در باز شد و گنده بک با یه پسر تقریباً ۸ ساله اومدن تو ...
پسری که همراهش بود یه زیراکس در ابعاد کوچیک از خودش بودو تو اولین سؤال و جوابها از زری متوجه شدم که سومین فرزندشه. دو تا بچه داشت از همسر اولش و این ته تغاری از همسر دومش بود. دوتا فرزند اولش با مادرشون اتریش زندگی میکردن. دخترش که یه سال از من بزرگتر بود، درشرف ازدواج کردن بود و پسره هم دانشجو. گنده بک ۱۷ سالش بوده که عاشق دختر همسایهشون میشه. دختره اون موقع ۲۷ سالش بوده و گندهبک رو بخاطر رفتار مردونهاش و هیکل درشتش بجای یه مرد بالغ اشتباهی میگیره و خرش میشه :) چون تو همون شیطنتهای نوجوونی، خامش میشه و ازش حامله میشه. خب از اون جایی که آبروریزی برای هر دو خانواده که اعتباری داشتن، خیلی بالا بوده، ناچار به ازدواج میشن و بچه دوم هم بعد از چندسال میآد. از حرفای زری فهمیدم که خیلی برای زن اولش احترام قائله ولی با توافق هم سالها بعد که زن و بچهها رو میفرسته اتریش، از هم جدا میشن چون خانمش معتقدبوده که نمیتونه اینطوری زندگی کنه. آخه گندهبک دوست نداشته اونجا بمونه و زنه هم راضی نبوده از اینجا. خلاصه اومدنش توی شرکت همان و سر و صدایی که همیشه از دور میشنیدم تبدیل به جنجالی که از نزدیک شاهدش بودم، همان. یکی یکی به اتاقها سرک میکشید و از همه سراغ کاراشون رو میگرفت، همه هم بلا استثناء با داد و فریادی که انگار این بشر ولوم پایین رو نمیشناخت اصلاً. تا چشمش خورد به من، همون آقایی که منو استخدام کرده بود رو صدا کرد و گفت آخر کار خودتو کردی؟ یارو هم هی چشم و ابرو میآمد بهش که حالا بعداً توضیح میدم و اینا. همینطور که براندازم میکرد گفت بعداً بیا تو دفترم دختر! لفظ دختر وِرد زبونش بود و کمتر میشد آدما رو با اسم صدا کنه. اغلب برای همه یه عنوان خاص داشت که با همون صداشون میکرد. یه کم هول شده بودم ولی تسلط اون مدتم به کار باعث شد که بیخودی خودمو گم نکنم. وقتی روبروش نشستم، رو صندلی چرمی پشت بلندش صاف و شق و رق نشسته بود و متمایل به جلو، آرنجهاشو گذاشت رو میز و دستشاشو گره کرد به هم و تکیه کرد زیر صورتش. همینطور میخ نگام میکرد و من آب میشدم. اصلاً مکالمه اولمون رو توی ذهن ندارم فقط میدونم یه مشت سؤال و جواب و اینکه خونمون کجاست و بابا چکاره ست و اینا. بهم گفت که خونهشون نزدیک خونه بابا ایناست و یه باغ هم توی کردان داره. اون موقع تازه مد شده بود هرکی میخواست اسبسواری کنه و یه ویلای خوش آب و هوا هم داشته باشه، راه کردان رو پیش میگرفت. تازه سه چهارتا ویلا اونجا ردیف کرده بودن و اولین باشگاه اسبسواری هم توسط یه دکتری اونجا راه افتاده بود. مایهدارها از تهران گازشو میگرفتن و آخر هفتهها می رفتن کردان اسب سواری و عشق و حال. گندهبک هم از قافله عقب نبود و بهم گفت سه تا اسب داره و چنان با عشق ازشون حرف میزد انگار بچههاش بودن. گفت آخرهفته مسابقه داریم زری قراره بیاد، اگه دوست داری، باهاش هماهنگ کن بیا. دعوت براحتی و بدون هیچ پیشدرآمد و حس خاصی انجام شده بود ولی من هاج و واج بودم. بنظرم رسید بقول معروف منو خیلی ریز میبینه و حس خودکمبینی داشت خفهام میکرد. اون با من راحت بود ولی ابهتش نمیذاشت منم راحت باشم. وقتی به زری گفتم که دعوتم کرده بوضوح توی چشماش دیدم که اصلاً خوشش نیومد از این خرمگس معرکه ولی گفت که باهام هماهنگ میکنه که کجا بَرَم داره تا با هم بریم ...
اون آخر هفته رو رفتم پیش بابا اینا تا از همونجا ردیف کنم و برم کردان. هیجان خاصی داشتم که امروز دیگه این حس رو خوب میشناسم. حس فضولی محض. من هیچ حسی به گندهبک نداشتم جز اینکه برام جالب بود. فقط میخواستم این آدم و زندگیاش و اطرافیانش و همه چیزای خصوصیاش رو بشناسم اونم صرف فضولی محض و نه هیچچیز دیگه. حاضر بودم بابت ارضای این حس کنجکاویام هرکاری از دستم برمیآد انجام بدم. خبر نداشتم که نیازی نیست و اونقدر همه چی در دسترسم قرار میگیره که اگه تو شروع میدونستم حتماً یه طور دیگهای عمل میکردم. تا مدتها گیج این کار زری بودم ولی شب قبلش بهم زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد و خودش هم نمیره. شاید ترجیح میداد این بازی شروع نشه حتی اگه خودش هم فرصتی رو از دست بده، بهرحال اونم یه زن بود و بوی رقیب به مشامش رسیده بود. خب مشگلش این بود که منو نشناخته بود که اگه ارادهام به انجام کاری قرار بگیره چطوری بلدم زمین و زمان رو بهم بدوزم تا اونی که من میخوام بشه. با پرروئی تموم بهش گفتم شماره آقای لطیف همونی که منو استخدام کرده بود رو بهم بده چون میدونستم اونم داره میره مسابقه رو تماشا کنه. با مِن و مِن و از سر ناچاری شمارهشو بهم داد. تازه از این موبایل گوشتکوبیهای نوکیا اومده بود و تو شرکت ما فقط همین آقا و گندهبک بودن که موبایل داشتن. لطیف آدرس رو بهم داد و تأکید کرد که کردان به هیچ وجه موبایل نمیگیره و مطمئن باشم که نشونی رو درست متوجه شدم وگرنه گیر میکنم اونجا. صبح روز جمعه، شال و کلاه کردم و ماشین بابا رو برداشتم و راه افتادم. از خونه بابا اینا تا اونجا یک ساعتی راه بود که همه رو با سرعت برق رفتم. ویلاش توی دهی بود که بالای کردانه بنام شِنده. از روی تابلوها و علامتهایی که لطیف داده بود، تا نزدیکیهای اونجا رفتم و بعد عین خر توی گل موندم. دقیقاً بالای یه ساعت هم اونجا معطل شدم تا بالاخره پیداش کردم. یه باغچه بزرگ بود با یه پیست خاکی بزرگ برای اسبسواری. گنده بک داشت اون وسط جولان میداد و دور و برش هم چندتا دختر با اسباشون داشتن تمرین میکردن و از روی مانژها میپریدن. ماشین رو دم باغچه که دیوارای کوتاه نردهای داشت، پارک کردم و رفتم تو. کارگرهاش اکثراً افغانی بودن که یکیشون به اسم قربون، گندهبک رو ارباب صدا میکرد و بیشتر از بقیه دمدستش بود. طبق معمول خیلی راحت باهام برخورد کرد و دعوتم کرد توی ایوون ویلای کنار باغچه بشینم و راحت باشم. روی میز بساط نوشیدنیهای مختلف بود و کمی اونورتر هم باربیکیو برپا. خجالت میکشیدم و حس یه وصله ناجور رو داشتم ولی باید به هدفم میرسیدم. اون روز دیدم که چطور گندهبک بریز و بپاش میکنه و این دور و بریهاش هم عین مگس دور شیرینی وِزوِز میکنن و مجیزشو میگن. مسابقهشون که من چیز زیادی ازش نفهمیدم برگزار شد و یه دختره که سن و سالش خیلی هم کم بود، اول شد و یه کاپ هم داشتن بین خودشون که بهش دادن. اون وسط فکر میکردم آخه گندهبک با اون هیکلش چطوری میخواد مسابقه هم بده ... بدبخت اسبش که اون وزن رو باید تحمل میکرد و تازه از روی مانژها هم میپرید. عصر کمکم همه پراکنده شدن و رفتن. منم آماده رفتن شدم که گندهبک گفت کجا؟ تو که نزدیکی؟ اینا باید برن تهران، بمون حالا. تا اون موقع فرصت گفتگو باهاش پیدا نکرده بودم، بنابراین دیدم بد نیست اگه بمونم و باهاش بیشتر آشنا شم. سه نفر بودیم من و خودش و یه آقای مهندسی که از دوستاش بود. اینجا بود که اون چیزی که نباید رو بشه، شد. چیزی که اصلاً فکرشو نمیکردم و باعث شد این ارتباط شکل دیگهای بخودش بگیره. گندهبک از قربون خواست تا ذغالدرشت بیاره و منقل رو راه بندازه، بله! متأسفانه یکی از تفریحاتش مصرف تریاک بود ...
احساس ذوق زدگی احمقانهام داشت حسابی تابلوم میکرد. انگار گنج پیدا کردهام. فکر میکنم تنها چیزی که تو کَتِش نمیرفت این بود که من یه مصرفکننده باشم. کلی صغریکبری چید برام و اینکه این بساط ختم میشه به ماهی یکی دو بار و ... البته نیازی به اینا نبود چون پر مسلمه که اون یه مصرفکننده تفریحی بود ولی چیزی که بخوابش نمیدید این بود که من اعتیاد داشته باشم. از اینکه صبحش از سر ترسهام یه عالمه قرص ریخته بودم بالا، کلی پشیمون شدم. یکی از خواص اینجور جمعها اینه که صمیمیت کاذب بین پابساطیها ایجاد میشه. یعنی در یک محفل دو ساعته در اثر مصرف آدم راحتی خاصی با طرفش پیدا میکنه که شاید جسارت اون صمیمیت رو در طی یه رابطه طولانی هم نتونی ببینی. محفل سه نفره ما هم جدا از بقیه نبود. سر درد و دل گندهبک باز شد. اون چیزایی که قبلاً شنیده بودم رو تأیید کرد و بعد هم از زندگی پر جنب و جوش فعلیاش گفت و صدالبته عدم رضایتش. سالها قبل فرش ابریشم به اتریش قاچاق میکرده. یعنی با جاسازی اونا توی تیوپ ماشینهای ترانزیتش پول زیادی به جیب میزنه که خب بعد از اشباع شدن بازار اروپا از فرش ایرانی، دیگه براش سودآور نبوده. از شرکت خیلی راضی نبود و معتقد بود که از صداقتش دارن سوءاستفاده میکنن. میگفت به هیچ کس اعتماد ندارم و میدونم خوب دارن بخوربخور میکنن. ولی چکار کنم که خودم از زندگیام یه کلاف سردرگم درست کردهام. دلش میخواست شرکت رو بفروشه و دور این کار رو برای همیشه خط بکشه چون معتقدبود به دردسرهای آنچنانیاش نمیارزه. بخصوص که سر و کله زدن با راننده جماعت رو هیچوقت دوست نداشته. پیشکرایه و پسکرایه و پول زور دادن به اسم پولِ خواب ( یعنی وقتایی که بار یه طرفه بود و از اون طرف بستگی به زرنگی راننده داشت که چی گیرش بیاد و خالی برنگرده) . بیشتر حرفاش حول شرکت بود ولی از بین اونا متوجه شدم که از فرانک (همسر دومش) اصلاً راضی نیست. گفت یادم بنداز بعداً برات تعریف کنم که چطوری خَرَم کرد :) دیوونه بچههاش بود به پسر اولش افتخار میکرد و این تهتغاری رو هم که میپرستید و درواقع تنها دلخوشیاش از زندگی فعلیاش بود. تا آخر شب عین آدمای بیعار نشستم اونجا. تازه وقتی از پای بساط بلند شدم متوجه شدم به شدت حالم خرابه و دیروقت هم هست. ولی چارهای نبود. باید برمیگشتم خونه. میدونستم چشمام کاسه خونه ولی چون اصلاً فکرشو نمیکردم اون روز مصرفی باشه، قطره نفازولینی که همیشه همراهم بود رو هم نداشتم. فرداش مسیر شرکت رو هر دو باید میرفتیم، پس سر اتوبان تهران قرار ساعت ۷.۳۰ صبح رو گذاشتیم تا منم با گندهبک برم شرکت. ازشون خداحافظی کردم و با دلشوره زیادی برگشتم خونه. فقط خدا میدونه چه غوغایی شد اون شب. پدرم خیلی عصبانی بود و چون هیچوقت هم عادت نداشت رو در رو با من بحث و دعوا کنه، بیچاره مامان که این وسط آماج هوارهای بابا میشد. مملی که هنوز که هنوزه میگه بابا من نفهمیدم تو چطور خلاف کاری بودی که هیچ وقت خدا قیافهات معلوم نمیشد مصرف کردی حتی اگه تا خِرخِره هم کشیده بودی، هم دیگه اون شب براش مسجّل بود که من یه غلطی کردم. بس که تو انکار بودم و اونقدر خودمو دور میزدم که همه باورشون میشد اونا اشتباه میکنن و من درست میگم. اونشب اولین جرقه منفی توی ذهن بابا روشن شد که این آقایی که من به عنوان رئیس ازش یاد می کنم و بنظرش کبریت بیخطری رسیده، نباید اونقدرها هم ایمن باشه و بدون اینکه من بفهمم شمّ پلیسی بابا رو بدجوری به کار انداختم ...
فردای اون روز از ترسم نتونستم به بابا بگم منو بجای ایستگاه همیشگی، ببره سر اتوبان و ناچار با تاکسی رفتم تهران. نمیدونم گندهبک چقدر معطل شده بود ولی وقتی اومد شرکت انگار نه انگار که سر کار بوده فقط وقتی از کنار میزم رد شد با تهدید انگشت سبابهشو بطرفم تکون داد و گفت هیچ وقت آدما رو نَکّار دختر! زری نه ازم پرسید که رفتم و نه دیگه مثل سابق باهام رفتار میکرد، سرد شده بود و فقط از روی ضرورت باهام حرف میزد. برعکس اون آقای لطیف خیلی خودمونی شده بود باهام و منم اصلاً با این رفتارش حال نمیکردم، هیز بود. فعالیت شرکت بوضوح کم شده بود و میدیدم که بخاطر سختگیریهای اتاق بازرگانی برای صدور کارنهتیر و گرون شدن کل مراحل صادرات، با کرایههای موجود رانندهها غر میزنن و از زیر قبول بار در میرن. قسمت حمل دریایی که من در اون بودم هم دست کمی نداشت. باوجود تنها خط کشتیرانی فعال ایرانی (کشتیرانی جمهوری اسلامی که بهش ایریسل میگن) بقیه خطوط خارجی قیمت خون باباشون رو میگرفتن. یه بار که همه سر کارامون بودیم، یه دفعه دو سه نفر با هم وارد شرکت شدن . یکیشون خیلی درشت اندام بود و یه پاش از زانو خم نمیشد و با هر قدمش کشیده میشد رو زمین. نگاهش که کردم بیاختیار ازش ترسیدم. خیلی چهره خشنی داشت، صورتش هم دِفُرمه بود انگار تصادف شدیدی کرده باشه. رفتن سراغ زری. یکی دو تا سؤال پرسیدن که زری جواب داد و بعد شنیدم سراغ گندهبک رو گرفتن. اسم کوچیک گنده بک رو میآوردن بدون پسوند و پیشوند. دیگه نمیدونم چی گفتن و شنیدن که در اتاق مدیر رو باز کردن و رفتن تو. منم رفتم سرک کشیدم و پرسیدم کیان اینا؟ زری اشاره کرد که هیچی آشنان. یه حسابدار داشتیم کرمانشاهی بود. عجیب و غریب با این بشر حال میکردم. از اون زنای کُرد که صدتا مرد رو حریفن. سیگار مگنا میکشید :-) رفتم پیشش و گفتم چه خبره؟ با پریشونی گفت وای! بدبخت شدیم. گفتم چرا؟ ظاهراً اون آقای خشن شریک گندهبک بوده تو سالهای اولی که این شرکت رو تأسیس کردن. بعد سر معامله فرشها، یکی از بارها لو میره. گنده بک اون موقع اتریش بوده که میآن سراغش و بعد همین آقا رو سؤالپیچ میکنن و مدتها میبردنش و یه مدتی گیر بوده و بعد خانم سریر (حسابدار) می گفت که نفهمیدم چی شد که یهو غیبش زد. خودش حدسش این بود که تو سوراخ موش میره تا آبها از آسیاب بیافته. ولی نمیدونست الآن چرا پیداش شده. بدبخت راننده که هم خودش و هم ماشین ضبط میشن و زندانی میشه اونم توی رومانی. ماشین ترانزیت بنام همین شریکه بوده. اون روز گنده بک نیومد و از فرداش یارو کله صبح اومده بود و پشت میزش نشسته بود. زری آشفته بود و دائم با موبایل گندهبک تماس داشت. نمیدونستم چه اتفاقی در جریانه ولی همه شرکت بهم ریخته بود و قدیمیها بیشتر از بقیه آشفته بودن. آقای شریک از طریق آقای لطیف هی گزارش کار میخواست و همه رو سینجیم میکرد چیزی که من اصلاً دوست نداشتم که به اون حساب پس بدم. ولی مثل اینکه قضیه جدی بود. زری حالش خوب نبود و مدتی بود که رنگ و روش پریده بنظر میرسید و سرفههای خشک هم امونش رو بریده بود. یه خبرایی هم بود چون لطیف به همه گفته بود نباید به درخواست قیمتها جواب بدیم، بنابراین من بیشتر اوقات به زری کمک میکردم. تا اینکه یه روز لطیف بهم یه آدرس داد و گفت آخر هفته میتونی بری اینجا؟ گندهبک کارِت داره ...
آخر هفته رفتم به آدرسی که داده بود. یه باغچه دیگه که خیلی کوچیکتر از قبلی و بدون پیست بود. ولی ویلای وسطش درعین جمعو جور بودن بنظر خیلی شخصی میرسید. میدونین از این جاهایی که توش بوی زن نمیآد! از وسایل و دکور خونه گرفته تا حتی نوع طراحی. درست فهمیده بودم اینجا یواشکی گندهبک بود. کنار باغچه یه استخر زده بود و تو حاشیهاش یه عالمه گلکاری. خودش نشسته بود روی یه زیرانداز حصیری و داشت مشروب میخورد. منم همون جا نشستم و مشغول گپ زدن شدیم. پر از سؤال بودم و میخواستم بدونم جریان چیه. اسم شریکش منصور بود و می گفت از بچگی با هم بزرگ شدیم. شرکت رو هم با هم زدن و تجارت فرش رو هم با همفکری راه انداختن. متاسفانه جریان دستگیری اون راننده توی رومانی هم اتفاق میافته درحالیکه گندهبک اتریش بوده و منصور بجاش دستگیر میشه. به گفته خودش اون سال کلی رشوه میده تا همه چی رو بندازه گردن خود راننده و اینکه شرکت اصلاً اطلاعی از ماجرا نداشته. به راننده از طریق خانوادهاش پیغام میدن که همه جوره هواتو داریم و تو فرشها رو به گردن بگیر و ما قول میدیم چندبرابر جبران کنیم. از اونجایی که اگه کل قضیه لو میرفت بارهای قبلی هم باید ته و توش درمیاومد و شرکت هم منحل میشد و همه اینا باید جوابگو میبودن. راننده هم در ازای گرفتن یه چک تُپُل و مقرری ماهیانه برای زن و بچهاش دادگاهی میشه و دقیقاً یادم نیست ولی فکر کنم دو سال براش آب میخوره. خلاصه منصور بعد از اون میره دهات پدرش اطراف قزوین و به هیچ کس جز گندهبک نمیگه کجاست. در غیابش هم همین آقای لطیف کارا رو ردیف میکرده. حالا که برگشته به گندهبک پیغام داده در طول این مدت شرکت هرچقدر کارکرد داشته باید بدی به من چون این من بودم که در نبود تو پدرم دراومده و خلاصه دردسرتون ندم میگه شرکت رو هم یا بخر یا بردار من دیگه حاضر به ادامه کار اینجوری نیستم. گندهبک هم که از خدا خواسته بهش میگه آماده فروشه. چند و چون قضیه صددرصد از این مفصل تر بوده ولی به من همینا رو گفت و بهم گفت که ظرف آینده نزدیک همه کارمندا رو یکی یکی ردّ میکنه و اونجا بود که خبردار شدم زری هم متاسفانه سِل گرفته و بردنش بیمارستان مسیح دانش. ازم خواست برم دیدنش و اگه به چیزی احتیاج داشت خبرش کنم. خیلی از این خبر ناراحت شدم. واقعاً حسادت بهش جای خود ولی هیچوقت راضی به بیماریاش نبودم اونم چیزی مثل سل. خوشبختانه ظاهراً در مراحل اولیه بوده و گفتن بعد از یه مدت بستری و دارو خوردن قابل درمانه. چیزی که برام جالب بود اعتمادش به من تو این مدت کم بود. من نمیفهمیدم چطوری میتونه اینا رو به من بگه و ازم بخواد در غیابش مراقب همه تلفنها و بخصوص ارتباط لطیف و منصور، رفت و آمدها به شرکت باشم تا خودش بدون اومدن به اونجا و درگیرشدن یه سری کارای قانونی رو انجام بده و یه دفعه به منصور اعلام کنه که حاضره باهم برن پای معامله. کنجکاوی بیشتر من فایدهای نداشت چون همون حجم از اطلاعات توی این مدت کم حسابی گیجم کرده بود. نهار رو باهم خوردیم و بهم گفت هروقت خواستی بیای اینجا، آزادی... من به قربون (کارگرش) سپردم که در رو برات باز کنه. گفت وقتی می گم هرموقع یعنی شب، نصفهشب چه من باشم چه نباشم. بیا اینجا همه چیز هم هست. بعدش همه وسایل رو بهم نشون داد و هرچی اون وسط می گفتم نیازی نیست من که نمیآم ولی ته دلم میدونستم که میآم. کجا از اینجا بهتر برای اطراق کردن. اون موقع تو مقطعی بودم که سر مصرفم خیلی با خواهرم درگیر بودیم و با خودم فکر می کردم حالا که همه چی داره به نفع من پیش میره، چرا استفاده نکنم؟ مثل احمقها اون روز اونقدر پابپای گندهبک مشروب خوردم که حالم بهم خورد. قبلاً هم گفتم که الکل اصلاً بهم نمیساخت ولی برای همون حس تأیید شدن و فقط برای اینکه کم نیارم، تا پای خفگی خوردم...
اونقدر حالم بعد از خوردن مشروب تابلو شد که گندهبک که خودش ختم روزگار بود، دوزاریاش افتاد ولی به روم نیاورد و گفت میدونی چی الان برای این حالت خوبه؟ چندتا بست بکشی تا اثر الکل بپرّه. نمیخواستم بدونه اعتیاد دارم چون میترسیدم همه چی بهم بریزه ولی وضعیتم جایی برای فکر نمیذاشت بنابراین اون شب هم تا دیروقت اونجا موندم و توی این فاصله کلی با هم حرف زدیم و آشنا شدیم. براش از حمید گفتم و جالب اینجا بود که طبق معمول این جور وقتا دنیا کوچیکتر میشه؛ عموش رو میشناخت (از سردفترهای قدیم تهرانه). آلبوم عکسهای نامزدی دخترش و مدالگرفتن پسرش تو مسابقه شنا و بقیه رو بهم نشون داد. همونجا هم گفت اگه دوست داری فرانک رو ببینی آخر هفته بیا اون یکی باغچه که فرانک چندتا از دوستاش رو هم دعوت کرده. یه حسی داشتم که دلم نمیخواست فرانک رو ببینم از طرفی انگار اینطوری خیالم راحتتر بود که این رابطه با شخص خودش نیست و چیزی هم بین ما نیست. درحالیکه تو همین مدت اونقدر بالغ شده بودم که بفهمم بهم احساس دیگهای داره. نه هیز بود و نه رفتار خاصی میکرد و نه اصلاً پاشو از گلیمش فراتر میذاشت. همه چی بنظر معقول بود ولی چیزی که ازش حرف میزنم فقط یه حس بود که داشتم کم کم درکش میکردم. انگار یکی منو سر راهش قرار داده بود تا برای اولین بار بتونه تمام و کمال به یکی اعتماد کنه و من اینو از تو چشماش میخوندم. ظرف اون هفته اکثر کارها رو بدست گرفتم. سیاوش که همیشه خدا لاف میزد تو وزارت امور خارجه، مترجم نیمه وقته، فرصت رو غنیمت شمرد و به کاری که معلوم نبود چیه، میرسید. منصور با گنده بک در تماس بود ولی اینکه هر روز میاومد اونجا مینشست و قصد مدیریت داشت، منو آزار میداد. آخر اون هفته اولین دیدار من با فرانک و بعد تبدیل این آشنایی به یه دوستی (اسمشو میذارم اجباری) شد. هایده حائری رو که میشناسین، چهرهاش و استیلش منو یاد اون میانداخت ولی خیلی درشتتر. اونم ظاهراً از من خیلی خوشش اومد و ازم قول گرفت همیشه باهاش در تماس باشم تا وقتایی که میآد پیست، منم برم. بگذریم ... شاید باورش براتون مشگل باشه ولی به یک ماه نکشید که همه امور شرکت جز اموری که مستقیم با رانندهها درارتباط بود رو به من سپرد. زری بستری بود و خانم سریر سر دعوای همیشگی با همسرش کمتر شرکت میاومد و من ناچار تقریباً کاری نبود که مجبور به انجامش نشم. حتی برای بعضی مسائل مجبور بودم به تنهایی به اتاق بازرگانی برم و با هماهنگی که گندهبک برام انجام میداد با شخص مسئول اون مورد حرف بزنم. توی این فاصله از دارایی و هم مالیات و بیمه راه براه میاومدن و سراغ بدهیهای معوقه رو میگرفتن. دقیقاً مشخص بود که منصور تمام سعیاش رو میکنه تا گندهبک رو راضی کنه به فروش اونم با شرایط موجود به نفع خودش و این سر زدنهای بیموقع مأمورین بی دلیل نیست. دوران خیلی سختی بود و بخاطر این همه مسئولیت مصرفم هم بیشتر شده بود تا باز خودم رو ثابت کنم. برای راحتی و سؤالپیچ نشدن از طرف خواهرم و حمید تقریباً در هفته دو سه بار میرفتم ویلا و همین مسئله ارتباط شخصیام رو با گندهبک بیشتر و بیشتر میکرد. دیگه صدای حمید هم که هیچ وقت قرار تعهد آنچنانی بهم نداشتیم، دراومد . اینکه آخر هفته ها کجا میرم و این گنده بک کیه که من ادعام میشه هیچ نظری به من نداره و فقط یه دوسته ... یه دوست !!! تا اینکه یه بار اتفاقی افتاد که مجبور به آشنایی اینا با هم شدم ...
یکی از پنجشنبههایی بود که میخواستم مستقیم از شرکت برم باغ و برای فرار از بهانهجوییهای خواهرم بهش گفتم اگر دوست داری هم با گندهبک آشنا بشی و هم یه بعدازظهر توپ داشته باشی، میتونی با من بیای. اون اهل الکل بود ولی با دود اصلاً موافق نبود. خلاصه با اکراه و تضمین اینکه بهش بد نگذره، حاضر شد، بیاد. مونده بود حمید که اون آخر هفته رو قول داده بودم باهم بریم جایی. امان از این بدقولیهای دوران مصرف !!! باورکنین یا نه از سر بدبختی و اسارت کلاً فراموش کردمش و بیخبر از پیامد، رفتیم کردان. یکی از دوستای گندهبک به اسم وارطان که از امریکا اومده بود هم اونجا بود و ما نشستیم به خوشگذرونی و تا ساعت ۱ شب موندگار شدیم. از اونجاییکه منطقهای که ویلا بود، تا شعاع چندکیلومتری اثری از مغازه و امکانات دیگه نبود، باید تا خود کردان میاومدیم و بعد با آژانس برمیگشتیم. همه اینا باعث شد که حوالی ۴ صبح برسیم خونه. همین که تاکسی از سر کوچه پیچید داخل دیدم یکی مثل شبح داره جلوی خونه قدم میزنه... بله حمید بود... خدا میدونه چه حالی شدم تازه یادم افتاد که نه بهش زنگ زدم و نه خبرداشته کجا رفتیم ... چه حسی بهش گفته بود من پیش گندهبک بودهام و با انتظار میتونه اینو بفهمه، چیزیه که نیازی به توضیح نداره. اونقدر عصبانی بود که نه سلام کرد و نه جواب سؤالای بی سر و ته منو میداد. باهامون اومد تو و خواهرم شب بخیر گفت و رفت بخوابه. موندم من و حمید با یه دنیا نگرانی و تشویشی که تو دلم بود. یادم نمیره که اول شروع کرد دورم گشتن و برانداز کردنم. همینطور که روی صندلی نشسته بودم از پشت دولا شد و شروع کرد موهامو بو کردن. اون موقع نفهمیدم چیکار میکنه فقط ازم پرسید با یارو پای بساط نشستی؟ و من که انکار و دروغ خوراکم بود، با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم دیوونه شدی؟ یارو اصلاً اهل این چیزا نیست و بعد هم چه معنی داره و ... شروع به توجیه و چرند کردم. همونموقع بلند شد و بیخداحافظی رفت و من موندم و یه کاسه بزرگ چه کنم. چند روزی تماسی با هم نداشتیم ولی دیدم این طوری واقعاً فکر میکنه جریانی در پیشه که اون بیخبره ناچار بهش زنگ زدم و گفتم میآی آخر هفته بریم پیش گندهبک؟ اونم گفت لازم نکرده خودم با عمو و پسرعموم داریم میریم پیشش !!! بیکار ننشسته بود و رفته بود ته و توی همه چی رو درآورده بود و از آشنایی عموش با گندهبک استفاده کرده بود و حالا میخواست ببینه واقعیت چیه. منم که حرصم دراومده بود که چرا آدم حسابم نکرده، گفتم هرطور راحتی. فقط یه جمله گفت که همیشه یادم موند :اگه هروقت با کسی پای بساط مصرف نشستی حتماً بعدش دست و صورتت رو خوب بشور و موهاتو هم یه کاریش بکن تا بوی گندش کسی رو خفه نکنه
خلاصه اینجوری شد که اینا با هم آشنا شدن و تازه گندهبک که درحال انجام کارای قانونی و محضریاش بود وسیله خوبی پیدا کرد تا همه اسناد و مدارکش رو پیگیری کنه... ظرف چندهفته بعد همه کارا انجام شد و با منصور رفتن دفترخونه و شرکت واگذارشد بهش. یه مهلت یک ماهه هم گرفت تا همه کارمندا رو تسویه و عقبافتادگیها رو رسیدگی کنه. تو این فاصله دو سه بار به دیدن زری رفتم که با وجود فضای زیبا و طبیعت چشمگیر اطراف بیمارستانش، روحیه خیلی داغونی داشت. خیلی دلم براش میسوخت ولی خدا رو شکر بیماریاش در شروع تشخیص داده شده بود و درحال درمان بود. با من هم تسویه حساب شد. خانم سریر بیچاره هر روز بعدازظهر تا پاسی از شب توی شرکت بود تا حسابها رو راست و ریست کنه و تحویل بده. من رسماً از شرکت بیرون اومدم ولی ارتباطم با گنده بک بیشتر شد و فرانک هم مسلماً از جریان تازه راضی نبود. دیگه وسط هفته و آخر هفته یا خونشون بودم یا با هم باغ میرفتیم و یا پیست دوستانش...
نمیدونم حمید توی اون چندتا ملاقات چی از گندهبک دیده بود که دیگه هیچ حرفی راجع بهش نشد ولی اصلاً با این ارتباط حال نمیکرد. هرچی من برای توجیه خودم از فرانک و پسرشون میگفتم هم فایده نداشت. من وصله ناجوری توی اون جمع بودم و همه اینو میدیدن الاّ خودم. دیگه اوضاع مصرفم به اوج خودش رسیده بود و گاه و بی گاه پا میشدم مثل دیوونهها این مسیر طولانی رو بهر وسیلهای میرفتم تا برسم توی ویلا حالا چه کسی بود یا نبود. قربون دیگه میدونست این خل و چلی که تو داغ تابستون و زمستون میآد اینجا کیه و چی میخواد؟ حمید حریفم نمیشد و علناً خودشو کنار کشیده بود. یادم رفت بگم که بابا هم توی اون مدت یکی دو بار بیخبر و سرزده اومد شرکت! از اون کارا که مخصوص خودشه فقط. ولی نمیدونم چه سرّی بود که همه تو برخورد با گندهبک وا میرفتن. بس که راحت بود و سن و سالش نمیذاشت آدم فکر بیخودی راجع بهش بکنه. برای همینم جز یکی دو بار که به مامانم پیغام داده بود مراقب خودم باشم. گیر دیگهای نداد انگار باور واقعیت هم براشون سخت باشه و ترجیح بدن نبیننش. تا اینکه خواهرم با همسر دومش نامزد شد و اونم ناخودآگاه وارد خانواده و ارتباطات ما دوتا شد. یکی دو بار سراغ دوستای ما رو گرفته بود و متوجه رفتوآمدهای من با گنده بک شده بود. برای همین یه بار که گندهبک یه مهمونی توی ویلا گرفته بود و منو دعوت کرده بود ازش پرسیدم میتونم به خواهرم و نامزدش هم بگم بیان؟ اونم خوشحال شد و گفت چرا که نه؟ قبلاً هم گفتم بنظرم از هیچی اِبا نداشت و براش علیالسویه بود. صبحی که میخواستیم بریم، نامزد خواهرم یه تابلوی نفیس فرش خریده بود برای کادو. از خواهرم پرسیدم چرا چیز به این گرونی؟ گفت خفه شی تو! از بس از یارو تعریف کردی و گفتی اِل و بِلِه توقع داری بره یه کیلو هویج بخره؟ واااای ... باورم نمیشد من این حس رو در اون بوجود آوردم درواقع اصلاً عین کور و کر ها شده بودم. نمیدیدم ولی میشنیدم که دائم یا دارم ازش حرف میزنم یا اونجام ... چکار داشتم میکردم خودمم نمیدونستم که چطور به خودم وابستهاش کردم. برای من اون مثل یه حامی بود و اون صمیمیتی که تو ارتباط پدرم همیشه کم داشتم، فراوون در گندهبک بود ولی من برای اون؟ جای دخترش که نبودم؟ هرچند که عین پدرها از مصرفم شاکی بود و دائم بهم غر میزد و منم انکار و انکار که چیزی نیست و حالااااا. ولی عشقش این بود که دائم کنار دستش باشم. خلاصه اون روز عصر مهمونی، نامزد خواهرم که سن و سالش نزدیک گندهبک بود، خیلی ازش خوشش اومد و ظرف همون چند دقیقه اول رفیق شدن.مسلماً بخاطر خانوادهها از دود و دم خبری نبود و همه فقط نوشیدنی میخوردن و من اونقدر مشروب خوردم که از اون شب فقط رقصهام رو بیاد دارم و بزم آخرشب که دور هم نشستیم و یکی داشت گیتار میزد... وای از این الکل که چه بلاها که بسر آدم نمیآره... خوب یادمه آهنگ اگه یه روز بری سفر فرامرز رو داشت میزد و احساساتم بشدت رقیق شده بود. کنار گندهبک نشسته بودم و یه دفعه حس کردم دلم میخواد دراز بکشم... حساب کنین ... تو یه جمع غریبه که فقط سه نفر رو میشناختم . سرمو گذاشتم رو پای گندهبک و دراز به دراز اون وسط ولو شدم تازه خواهرم بعداً گفت که دست گندهبک رو گرفتم و وادارش کردم منو ناز کنه شوهرخواهرم هم به محض اینکه میبینه اوضاع خیته و همه دارن نگاههای معنی دار بهم میکنن، به خواهرم میگه پاشین بریم من خوابم گرفته (هنوز اونقدر اخت نشده بود که جمله دستوری خشنتری بکار ببره :)) دردسرتون ندم منو جمع و جور کردن و خداحافظی کردیم و چون خونه بابا نزدیک بود، رفتیم اونجا که ای کاش هوشیار بودم و نمیذاشتم ...
شب که اینقدر لایعقل بودم نفهمیدم بعد از خوابیدن من چی توی خونه گذشته. فرداش که پاشدم از اون فضاهای سنگین که همه تجربه کردیم رو کاملاً حس کردم. خواهرم رو نمیشد با یه مَن عسل هم خورد، مامان با اون نگاههای مشکوکش و از بابا و شوهرخواهرم هم چیزی نگم بهتره. با هم توی پذیرایی نشسته بودن و جیک و پوک میکردن. خواهرم رو کشیدم توی اتاق و گفتم چه خبره؟ گفت حرف نزن که گند زدی حسابی و وقتی ماجرای سوتی منو تعریف کرد دیدم وااااای حالا چکارش کنم؟ منی که ادعام بوده این بابا هیچ رابطه خاصی با من نداره ... شخصیت خودم پیش شوهر خواهرم... از همه بدتر بابا که تازه مدتی کنترلهاش رو من کمتر شده بود و بهم اعتماد کرده بود. خواهرم گفت که همسرش به حدی از این کار من جا خورده که هرچی اون سعی کرده به مستی ربطش بده، باورش نشده چون بعنوان یه مرد اون چیزی واقعیتر رو حس کرده بود. اونم احساس گندهبک به من بود. اون روز حرف های زیادی بین بابا و شوهرخواهرم رد و بدل میشه و حسابی توی دل بابا خالی میشه . آخه ظاهراً تو صحبتها گنده بک گفته بوده داره به طلاق فکر میکنه و اینکه زنش عاصیاش کرده و همون حرفای همیشگی که به من هم میگفت ولی من خطری در اون نمیدیدم. اولین نشونه کار خرابی وقتی که بود که بعدازظهر همون روز تعطیل آماده شدم تا با ماشین جیم بزنم که یه دفعه بابا جلوم ظاهر شد و گفت کجا؟ گفتم هیچی میرم به یکی از بچهها سر بزنم برای اولین بار بهم گفت لازم نکرده و من عین موش چپیدم توی اتاقم. به مامان پیغام داده بود اگه یا بار دیگه ببینم و یا بشنوم با اون مردک رفت و آمد کرده قلم پاشو میشکونم
خب چون دیگه سر و ته شوهرخواهرم رو میزدی خونه ما بود عملاً ارتباط من با گنده بک کم شد و به هرزگاه گم شدن هام در آخر هفته ختم شد. مصرفم اون روزا زیاد بود و اون حس بی تفاوتی و همه چی رو حواله جایی دادن، باعث شد که نفهمم اون بنده خدا چه حالی داره. گندهبک بود و همه فکر میکردن آخر بیخیالیه و من ندانسته با گفتن اونچه که تو خونه پیش اومده بود، باعث شدم بیش از پیش نگران من باشه. مدتها توی خونه خودش هم جنگ و دعوا بود و فرانک قصد داشت به سوئیس پیش خواهرش بره و پسرشون رو هم ببره. گندهبک هم که دیوونه بچهاش بود و حال و روز بدی داشت. درهمین ایام بود که منم کمتر بهش سر میزدم و فقط گهگاه برای حال خودم میرفتم. حوصله هیچ کس و هیچ جا رو نداشتم. خواهرم با همسرش از ایران رفت و من تنها شدم و بیش از پیش به مصرف پناه بردم. با رفتن به محل کار جدید و مستقل شدنم، کم کم دیدارهامون به ماهی یکبار و بعدهم فصلی و سالی شد. مدتی از همسرش جدا شد و تک و تنها تو ویلا میموند. دلم براش میسوخت آدمی که یه روزی دور و برش پر بود از دوست و رفیق، یه باره اونقدر تنها شد که بارها زنگ میزد و میگفت پاشو بیا اینجا. ولی در همه حال پذیرای من بود، حتی وقتایی که مهمون داشت و میدونست من برای چی رفتم اونجا. توی اتاق دیگه وسایل رو برای من جور میکرد و تنهام میذاشت. احساس میکردم دیگه ازم ناامید شده ولی اون برای من همیشه مثل یه کوه بود، عین همونی که روز اول دیدم... خدا رو شکر می کنم که نه اون موقع و نه بعدش بابا از اعتیاد من خبردار نشد ولی حس اون موقعش فقط جلوگیری از ازدواج من با گندهبک بود :) چیزی که فقط من بهش میخندیدم و همه بهش باور داشتن. این روزا وقتی فکر میکنم که چطور همه متوجه احساسات عجیب بین ما بودن و من هنوزم که بهش فکر میکنم نمیخوام باورش کنم، به همشون حق میدم: فرانک که از قبل با گندهبک درگیر بودن و منم بیشترش کردم. بابا و سخت گیریهاش و حتی شوهرخواهرم، اگرچه تا مدتها نمیتونستم ببخشمش. سالهاست که فقط میدونم زندهاس. آخرین باری که بهش زنگ زدم از تعجب داشت شاخ درمیآورد و همش می گفت خودتی؟ یه بار سکته قلبی کرده بود ولی حالش مساعد بود. همچنان عشق اسب بود و روزگار میگذروند...
صفحه اصلی وبلاگ لینک همین صفحه در بالاترین نظر شما ؟
توجه : این خاطره از این وبلاگ برداشته شده است



