تبليغاتX
نیم نگاه - دردسرهای من

توجه : داستان زیر خاطرات خانمی نجات یافته از دست اهریمن اعتیاد است که در وبلاگ شخصی ایشان در چندین قسمت منتشر شده است وبلاگ  نیم نگاه  همه نوشته را یکجا تقدیم بازدیدکنندگان می‌کند با این توضیح که منبع اصلی این داستان وبلاگ "من فقط یک زن" می‌باشد و اجازه انتشار آن نیز داده شده است.


دردسرهای من

داشتم دفترچه تلفنم رو که اگه باور کنین مال خدات سال پیشه و هنوز توی کیفمه، ورق می‌زدم تا اگه شماره‌ای یادم رفته رو به فون‌بوک موبایلم اضافه کنم. خیلی جالب‌انگیزناکه ... انگار تو هر بحران شخصیتی‌ که من پشت سر گذاشتم، یه سری آدم هم فلّه‌ای اومدن توی زندگی‌ام و بعد هم رفتن و فقط ازشون یه شماره تلفن مونده که اگه الان باهاشون تماس بگیری معلوم نیست کی اون ور خط جوابت رو بده و یا گاراژی، تعمیرگاهی و یا یکی از این شرکت‌های درپیتی شده. شماره‌های شش رقمی در تهران !!! حالا شما قضاوت کنین چقدر جالبه .

از بین این شماره‌ها چشمم افتاد به اسم یکی که هرچی فکر کردم یادم نیومد کی‌ بوده و شماره‌اش تو دفتر من چکار می‌کنه. چون عادت نداشتم شماره‌های گذری (همینا که تو کوچه و خیابون گیر می‌آد) رو توی این دفتر بنویسم. اونایی که هستن یعنی کسانی که حداقل چندین بار باهاشون در تماس بودم. بنابراین گیر شش‌پیچه دادم تا یادم بیاد این شماره کیه. جالبه که هم دفتر کارش رو داشتم و هم منزل و هم موبایل !!!

تو یه لحظاتی کاملاً از خودم ناامید می‌شدم که حتماً دچار آلزایمر شدم و یا دارم می‌شم. آخه مگه می‌شه هیچ ایده‌ای نداشته باشی که طرف کی و چی بوده و تو باهاش چکار داشتی؟ حالا اگر دکتر بود، بحثش جدا بود چون پیش می‌اومد که یه دکتری می‌رفتم و بعد هم شماره‌اش رو نگه می‌داشتم برای دفعه بعد ولی دفعه بعدی وجود نداشت و تنها چیزی هم که اهمیت نداشت رسیدگی به وضع سلامتم بود.

خلاصه هروقت فرصت می‌کردم نقبی به خاطرات گذشته می‌زدم و خودم رو تو مقاطع مختلف و خونه‌های متفاوتی که در اون زندگی کردم، بیاد می‌آوردم تا ببینم این بابا کیه. تا بالاخره این اتفاق چند روز پیش و وقتی توی جلسه داشتم به مشارکت یکی از بچه‌ها گوش می‌کردم، افتاد. عین جرقه از ذهنم ردّ شد و فهمیدم که یارو یکی از صابخونه‌هایی بود که من فقط سه ماه توی خونه‌اش دوام آوردم ...

مشارکت این دوستمون این جوری بود که داشت خدا رو شکر می‌کرد که امروز و با قطع مصرف دیگه نیازی به اون همه باجی که می‌داد، نیست و چقدر خوبه که آدم بخاطر دردسر خودش، صد تا دردسر دیگه رو هم به جون نمی‌خره ... منم داشتم فکر می‌کردم که راست می‌گه، منم چقدر باج به این و اون دادم تا کاری بکارم نداشته باشن و بذارن زندگی‌ام رو بکنم. زندگی‌ای که خودم می‌خواستم و بهر جهت خلاف خواسته خیلی‌ها بود. از پدر و مادرم بگیر تا افرادی که وارد زندگی‌ام می‌شدن و صدالبته صاحب‌خونه‌های محترمی که در هر مقطعی به یه شکلی ناچار به فیلم بازی کردن بودم تا پی به سرّ بزرگ من نبرن... اعتیادم

اولین خونه‌ای که بعد از جداشدن از بابا‌اینا گرفتم رو که یادتونه؟ همون قضیه آشپزخونه و دیدبانی زنعموجان. اون موقع شبا مصرف می‌کردم و همین بیدار موندن تا دیرقت با دوستان، باعث اون مکافات‌ها می‌شد. از اون خونه خاطره خوبی دارم چون باعث دردسر آنچنانی نشد برام. البته بی‌مکافات هم که نبود ولی خب گذشت بهرحال.

خونه بعدی طبقه اول از یه آپارتمان چند طبقه بود که دو نبش داشت و پنجره‌های خونه و آشپزخونه به یه طرف کوچه باز می‌شد و در ورودی آپارتمان داخل یه کوچه دیگه بود. این موقعیت خاص، خیلی کمک‌کننده بود چون اکثراً موقع مصرف توی آشپزخونه و پای گاز بودم و بوی گند موادم هم از پنجره می‌رفت بیرون و تو هوای کوچه بغلی گم می‌شد. بنابراین موقع رفت و آمد داخل آپارتمان کسی متوجه بوی خاصی نمی‌شد و اونجا هم بخیر گذشت. البته از یه عامل اصلی هم نباید غافل شد و اونم زندگی‌کردن خواهرم با من بود که بشدت از این متاع و مصرف من داغدار بود. بخاطر از هم پاشیدن زندگی‌اش سر همین لعنتی، به هیچ عنوان نمی‌تونست مصرف منو تحمل کنه. منم که کله‌ام پر از باد، همش باهاش می‌جنگیدم که زندگی من به خودم مربوطه و به حرفاش گوش نمی‌کردم. طفلک گاهی از سر دلسوزی، دیگه به التماس می‌افتاد و می‌گفت خره معتاد می‌شی و همه اونایی که منم منم کردن، بیشتر گیر این دام افتادن، توی کَتَم نمی‌رفت. و چون در انکار شدید بسر می‌بردم و اصلاً قبول نداشتم که این مصرف غیر از تفریح معنای دیگه‌ای هم داشته باشه، همیشه طوری تنظیم می‌کردم که تا اومدن خواهرم از سر کار من کارم رو انجام داده باشم و آثار جرمی هم باقی نمونده باشه. واسه همین مراقبت‌های احمقانه هم بود که صابخونه و اطرافیان متوجه مصرف من نشدن و یا حداقل من این‌جوری حالیم شد.

بعد از اون برای مقطعی که خواهرم از ایران رفت من ناچار برگشتم خونه بابااینا که یکی از دوران‌های جهنمی زندگی منه. بعد از سال‌ها بدون کنترل و مراقبت زندگی کردن برگشتم به خونه پدری و انواع احساسات منفی با هم سرازیر شدن. این شد که زیاد نتونستم دوام بیارم اون مدت برای اولین بار متوجه اعتیادم شدم یعنی با خودم که خلوت می‌کردم می‌دیدم اوضاع خوبی ندارم.

میکه به ایران اومد و قرارشد ما با هم خونه خواهرم که بعد از ازدواجش با همسرش خریده بودن، زندگی کنیم. تو جریانات میکه براتون تعریف کردم که چطور شد که با مصرف من آشنا شد و خودش هم به این جرگه پیوست. یک سال اقامت میکه هم سپری شد و من بعد از رو شدن دستم پیشش، دیگه نیازی به بیرون زدن هم نداشتم و این هم گذشت. تا اینکه برای اولین بار و به دلیل یه سری از مشگلاتی که بعد از رفتن میکه از ایران پیش اومد، ناچار به دنبال خونه گشتم و دربدر روزنامه و بنگاه‌های مسکن. خونه‌هایی که با معیار من جور دربیان کاملاً ۱۸۰ درجه مخالف زاویه عقیدتی کارشناسان منزل بود. آخه اونا که نمی‌دونستن من با عموم خانم‌های مجردی که توی این شهر دنبال خونه اجاره‌ای می‌گردن، فرق دارم. همین جوری‌اش اکثر پیشنهاداتشون بدرد کسی نمی‌خوره تا چه برسه به من که ...

مثلاً یارو مسکنیه منو می‌برد طبقه دوم از یه آپارتمان سه طبقه و هی از امنیت و راحتی‌اش می گفت و اینکه مسلماً برای یه خانم تنها بهتره که بین طبقات باشه. تو یه مورد که یادمه، آژانسیه بیچاره فکّش آویزون مونده بود، طبقه سومی بود که واحدش دو تا در داشت یکی از توی راه‌پله ها (عرف هر آپارتمانی) باز می‌شد یه در هم از روی تراس بزرگ خونه که حکم پشت بوم هم داشت ولی دراختیار طبقه سوم بود. بنده خدا تا رسیدیم اونجا برگشت و گفت نه... نمی‌خواد ببینین، بدردتون نمی‌خوره، صابخونه به من نگفته بود یه در روی تراس داره، این‌جوری امنیت نداره... و من که ذوق مرگ شده بودم و همون موقع خودم رو می‌دیدم که چه راحت جلوی در تراس ولو شدم و دارم مصرفم رو می‌کنم و نگران رفتن بو و دود توی راه‌پله هم نیستم، گیر به یارو که نه جان شما همین جا خیلی هم خوبه !!! از یارو انکار و از من اصرار :) آخر هم سر قیمتش با هم به توافق نرسیدیم ولی مطمئناً طرف تو کف این انتخاب من مونده بود.

بالاخره بعد از جستجوی فراوون یه مورد پیدا کردم که اگرچه تو طبقه اول بود ولی بس که گشته بودم دیگه خسته از دربدری، بدون درنظرگرفتن مشکلاتش، تأییدش کردم. آخه اینم یه درد از بیماری منه... نه به اون گیر دادن‌ها و نه به این خونه که خوب یادمه به تنها چیزی که نگاه نکردم، ظاهر خونه بود و موقعیت پنجره‌هاش. آخه بستگی داشت تو خماری دنبال خونه می‌گشتم یا نشئگی:) اونم از مواردی بود که حالم خوش نبود و همین‌طوری هر چی یارو گفت گفتم باشه تا قالش کنده شه...

روزی که اسباب و اثاثیه رو آوردم توی خونه و مشغول چیدن شدم، دیدم ای دل غافل... پنجره‌های سالن نشیمنش به حیاط خونه بغلی وا می‌شه و طرف دیگه خونه هم که آشپزخونه بود یه هود داشت که اصلاً سر در نمی‌آوردم به کجا راه داره. بهرحال گذشته بود و دیگه نمی‌شد کاری‌اش کرد. بار اولی که از سر کار برگشتم و مشغول مصرف شدم، دیدم خونه بغلی توی حیاط یه تخت زدن و دارن صفا می‌کنن، همه هم خانواده بودن زن و بچه ... دیدم اصلاً راه نداره، رفتم تو کار هود آشپزخونه و چون نتونستم راهشو پیدا کنم، از سر تجربه چندساله، بهترین گزینه بازگذاشتن در توالت بود که مسلماً هواکشش به پشت بوم راه داشت و به واحدهای بالایی سرایت نمی‌کرد.

مدتی به همین منوال گذشت و من دل‌خوش از اینکه خونه بی دردسریه و اولین تجربه تنها زندگی کردن من ( بدون خواهرم) داشت بخوبی سپری می‌شد تا اینکه یه روز حمید به دیدنم اومد و بعد از خوش و بش طبق معمول مشغول مصرف شدیم که ازم پرسید مشگلی نداری؟ بوی موادت جایی نمی‌ره؟ گفتم نه بابا در دستشویی رو باز می‌ذارم که بو رو بکشه ببره روی پشت‌بوم و اونم سری تکون داد و گفت انشالله که همین طوره ...

غروب بود و یه چندساعتی از اومدن حمید گذشته بود که در واحد رو زدن. این جور مواقع من در رو باز نمی‌کردم هیچ وقت. از توی چشمی که نگاه کردم دیدم پسر صابخونه‌ست که یه پسر بیست و یکی و دو ساله بود و یه چیزی مثل قبض هم دستش بود. خر شدم و در رو باز کردم...

زرد رو بود و لاغرمردنی. سلام کرد و منم با اخم جوابشو دادم، همیشه این جور وقتا با ماسک‌های جورواجور سعی در پنهان کردن ترسم داشتم. منتظر بودم برگه‌ای که توی دستشه رو بده و بره ولی دیدم همین‌طوری که داره با اون بازی می‌کنه یه دفعه عین برق‌گرفته‌ها سرشو بلند کرد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: خانم من از دست شما چه خاکی توی سرم بریزم؟ منو می‌گی... همین‌جوری ماتم برده بود که چی می‌گه این پسره دیوونه. سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم در مورد چی حرف می‌زنین؟ اونم نه گذاشت و نه برداشت و با همون صدای گرفته‌اش ادامه داد: بابا این بوی تریاکت رو می‌گم... خفه‌مون کرده... تمام خونه ما بو گرفته.. خانم جون می‌خوای بِکِشی، بِکش ولی آخه ما چه گناهی کردیم که باید تاوانشو پس بدیم؟ ... وارفتم ... مونده بودم چه عکس‌العملی نشون بدم. حمید هم داشت از توی آشپزخونه می‌شنید ولی مسلماً جایی برای عرض اندام اون نبود دیگه.

از وقتی خلاف‌کردن رو شروع کرده بودم یه جمله همیشه توی گوشم بود اینکه چیزی رو به گردن نگیر که گردن فُله :) یعنی اینکه چون خلاف، خلافه حالا بهرشکل و هر توجیهی که پشتشه، درنتیجه حتی اگه سر بزنگاه هم مچت رو گرفتن ، بگو من نبودم و خلاص :) اینم از اون باورها بود دیگه ... خلاصه دیدم طرف بدجوری توپش پره، منم پریدم تو حرفاشو و گفتم صبرکن آقا، پیاده شو با هم بریم... تریاک کیلو چنده؟ بو چیه؟ توهم زدی؟ پسره که خودش داد می‌زد خلاف‌کاره، کم نیاورد و گفت آها! پس شما می‌گی من توهم زدم دیگه؟ خیالی نیست، شما بفرما داخل به کارِت برس منم زنگ می‌زنم ۱۱۰ ببینم کی‌ به کیه! من خیالات بَرَم داشته یا سرکار!

خیلی جا خوردم و همون آن تصور کردم اگه خر بشه و زنگ بزنه چی؟ ولی باز همون باور همیشگی اومد سراغم که کم نیار که سفت می‌خوری . این تو بمیری از اوناش نیست. این بود که وانمود کردم دارم برمی‌گردم داخل و در همون حین بهش گفتم حتماً‌زنگ بزن چون منتظرم ببینم چطوری می‌خوای جواب این غلطی که کردی رو بدی؟ بعد هم طبق معمول شروع کردم به کولی‌گری که معلوم نیست خودش چه کار کرده که حالا دنبال خر می‌گرده معرکه بارش کنه!

جالبه این ترس‌ها یه وقتایی چه جسارت هایی احمقانه‌ای رو بدنبال داشت. اگه پسره خودش این کاره نبود، بی شک با این تحریک من زنگ می‌زد تا پوزم رو بخاک بماله ولی از اون‌جایی که همیشه باور دارم برای حفظ آبرو و عدم رسوایی یکی هوای کارمو داشته و داره، نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که لحن پسره عوض شد و از حالت جنگ به تدافعی تبدیل شد. دستشو گذاشت لای در که داشتم می‌بستم روش و گفت صبرکن آبجی... همون‌جوری با اخم بهش گفتم چیه؟ برو زنگ بزن دیگه (بچه پررو رو ببین ها) پسره باز لحنش بیشتر عوض شد و گفت اِی بابا .. آخه گوش بگیر یه دقیقه. گفتم بگو. گفت ببین خواهرم! من خودم ختم روزگارم. از شونزده‌سالگی خلاف می‌کردم. اون بالا رو می‌بینی و با انگشتش به طبقه بالای سرمون اشاره کرد و ادامه داد مادر پیرم طبقه سومه و منم طبقه دوم. می‌دونی چرا جدا شدم؟ با بی‌حوصلگی گفتم : نخیر ... بدون توجه به جواب من گفت برای اینکه دیگه بریدن از دستم، چون دیگه پدر خودمو درآورده بودم...

گفتم خب به من چه؟ با عصبانیت گفت اَه! آخه یه دقیقه دندون به جیگر بگیر ببین چی می‌گم... بعد آروم‌تر شد و ادامه داد: بالا بری، پایین بیای، من می‌دونم می‌کِشی، اگرچه اگه روز اول می‌فهمیدم غلط می‌کردم بذارم بیایی اینجا. ولی کاری ندارم، حالا که شده. واسه منم قیافه بچه مثبتی نگیر که فایده نداره. فقط یه چیزی رو بدون... من یه ساله پاکم ( امروز معنی‌اش رو می‌دونم) مادرم پیره و تنها عشقشم منم. تازه داره باورش می‌شه بعد از یه سال که خون و دل خوردم که دیگه خلاف نمی‌کنم و بهم اعتماد کنه. بعد دوباره عصبانی شد و صداشو برد بالا که: تا اینکه سرکار اومدین اینجا و بند و بساطت رو راه انداختی. عصر به عصر که شروع می‌کنی من اون بالا دارم تقاصشو پس می‌دم. اوایل فکر کردم حالا امروز لابد مهمون داره ... دیدم نخیررررر این قصه سر دراز داره... بعدشم نوبت مادرم شد که شروع کرد به گیردادن و اول با تهدید و بعد هم گریه زاری که آخه این چه کاریه دوباره دست گرفتی... هرچی قسم و آیه که مادر من نیستم، اون بدبخت هم داد می‌زنه سرم که آخه غیر از من و تو کسی نیست اینجا که، اون دختره بیچاره! هم که تازه اومده که این حرفا به قیافه‌اش نمی‌خوره. با کسی هم رفت و اومد نداره... پس کی می‌مونه دیگه؟  

اینا رو با یه حرصی می گفت که با خودم فکر کردم الانه که کار بیخ پیداکنه ولی از طرفی اصلاً نمی‌خواستم زیربار برم چون به هیچ عنوان قابل اعتماد نبود و یه اعتراف کوچولو می‌تونست کار دستم بده. خلاصه با هر مکافاتی بود بهش گفتم ببین من می‌فهمم چی می‌گی ولی باورکن بو از خونه من نیست، برو ببین از کجا می‌آد و اگر هم‌چنان اصرار داری می‌تونی زنگ بزنی به پلیس و قال قضیه رو بکنی... گفتم و برگشتم تو و در رو بستم. پشت در ولو شدم روی زمین، دست و پام می‌لرزید. اولین باری بود که یکی این‌جوری بهم گیر می‌دادن و نمی‌تونستم به هیچ عنوان از خودم دفاع کنم، دیگه خودمو که نمی‌تونستم گول بزنم، اوضاع قمردرعقرب شده بود و باید کاری می‌کردم.

طی بررسی‌های بعمل آمده متوجه شدم که ای دل غافل هواکش دستشویی که از پایین تا بالا سراسریه باعث شده که بوی مواد من تو طبقه بالا بپیچه اگرچه وقتی هواکش اونا روشن باشه، همه چی مرتبه ولی وقتی تهویه‌ خاموش بوده، خب بو هم از همون منفذ وارد دستشویی و بعد هم خونه می‌شد.

اون روز گذشت و قرار شد من تا مدتی توی خونه کاری نکنم ... ولی مگه می‌شد؟ کار یه روز و دو روز که نبود. من خونه‌ایی اجاره کرده بودم و کلی پول بالاش رفته بود، اون وقت برای مصرفم دربدر این‌ور و اون‌ور می‌شدم؟ نمی‌شد که ... خلاصه یه چند روز هم با ترس و لرز اومدم و رفتم ولی از اون‌جایی که عادت داشتم تا گند یه چیزی در نمی‌اومد جدی‌اش نمی‌گرفتم، با حماقت تموم دوباره مصرفم رو توی خونه شروع کردم. به حساب خودم اگه در دستشویی رو می‌بستم و کولر رو روش می‌کردم باعث فرار بو از یه پنجره خاص می‌شد. همونی که به حیاط همسایه باز می‌شد!!! ولی کاری‌اش نمی‌شد کرد، اونقدر احمقانه خودم رو دور می‌زدم الان که یادم می‌آد به عدم سلامت عقل خودم پی می‌برم که چطور اعتیاد فعال مساوی با زایل‌شدن هرچیز بدیهی مِن جمله منطق و عقله ...

خوشبختانه هوا کمی خنک بود و همسایه هم کمتر توی حیاط پیداش می‌شد ولی بهرحال رفت و آمد داشتن و فقط خدا می‌دونه چه ترفندایی بکار می‌بردم تا بوی موادم رو بپوشونم. مثلاً یه پیاز دم دستم می‌ذاشتم حالا با پوست هم که شده، چند تکه بزرگش می‌کردم و به اندازه یه سر قاشق روغن، توی ماهی‌تابه سرخش می‌کردم و بیشتر اوقات به عمد آتیشش می‌زدم تا بوی بیشتری تولیدکنه... و یا خدا می‌دونه به اندازه موهای سرم شمع آب کردم نه که فکر کنین شمع رو بطور معمول می‌ذاشتم بسوزه بلکه بدنه شمع رو داغ می‌کردم تا جیز کنه و بوی حاصل از پارافین (که تقریباً خنثی هم هست) باعث می‌شد بوی دیگری رو توی فضا نشه تشخیص بدی ... جالبه که این شمع‌های بدبخت که بدنه‌شون با سیخ داغ تکه تکه شده بود، تا مدت‌ها بعد توی وسایل آشپزخونه‌ام ولو بودن و مامان طفلی مونده بود اینا چرا این‌جوری شدن؟!!

خلاصه با این اوصاف روزگار سر می‌کردم تا اینکه یه آخر هفته بابا اینا اومدن پیشم. یادمه همون همسایه بغلی داشت توی حیاطش تعمیرکاری می‌کرد. بابا عادت داره بعد از نهار می‌خوابه همیشه و اون روز هم خوابید و کارگرای خونه بغلی که برای نهار یه ساعتی تعطیل کرده بودن، دوباره مشغول بکار شدن و با این دستگاه فِرِزها کلی صداهای ناجور در می‌آوردن. بالاخره هم اونقدر آلودگی صوتی زیاد شد که بابا با چشمای قرمز از خواب پرید و نشست تو جاش و با اخم پنجره رو نگاه می‌کرد. این حالت پدرم رو خوب می‌شناختم و می‌دونستم آرامش قبل از طوفانه. یه دفعه بلند شد و رفت دم پنجره و بازش کرد و رو به کارگرا داد زد: آخه آدمیزاد!! جمعه‌ مُرده‌ها هم تعطیلن، یعنی ما اندازه اونا هم نیستیم بتونیم یه لحظه استراحت کنیم؟ صدای دستگاه فرز که قطع شد شنیدم که همهمه‌ای اون ور شد و بعدش سکوت. بابا هنوز به رختخواب برنگشته بود که زنگ در صداکرد. جواب دادم و یکی از اون‌ور گفت به آقاتون می گین تشریف بیارن دم در؟ از لفظ آقاتون خنده‌ام گرفت و به بابا گفتم برین دم در صاحبش اومده کارتون داره. بعد از رفتن بابا دیدم بهتره خودمم برم ببینم یارو چی می‌گه... 

آقایی که کلاه شاپو سرش بود و یکی دوبار دیده بودمش و بنظرم صاحب خونه بغلی بود، پدرم رو برده بود چندمتر اون‌ورتر و داشت باهاش حرف می‌زد. دیدم که روی لباش خنده‌ست و کمی خیالم راحت شد. آخه بابا یه کم عصبی مزاجه و اگه طرف بخواد بره تو کَل، حسابی قاطی می‌کنه ولی ظاهراً فقط داشتن صحبت معمولی می‌کردن. برای همینم برگشتم تو و منتظر شدم.

صحبتشون به درازا کشید و همین باعث شد تا دوباره برم دم در و این بار دیدم ای دل غافل، از اون آقاهه خبری نیست و به جاش همون پسره ریقو یه دستشو گذاشته روی شونه بابا و داره حرف می‌زنه باهاش ... دیگه بواقع حالم بد شد و با خودم فکر کردم الانه که هرچی پَته‌اس بریزه رو آب و دخلم اومده‌. فقط خدا می‌دونه چطوری اون لحظه دست بدامن خدا شدم و مثل هزاران هزار بار پیشش با خدا پیمان بستم اگه این بار هم آبروی منو بخره و نذاره رسوایی پیش بیاد، قول !! می‌دم که دیگه توی این خونه دست از پا خطا نکنم. آخه این از کجا پیداش شد و داره چی می‌گه؟ با همون پیش زمینه خودم فکر کردم الان انتقام بد حرف زدنم رو با روکردن دستم پیش بابا می‌گیره و بعد هم به ریشم می‌خنده. اونش به جهنم جواب بابا رو کی قرار بده؟؟؟ ...

حالت تهوع ناشی از اضطراب، دل و روده‌ام رو پیچوند بهم. مغزم کلید کرده بود. با خودم گفتم اگه به بابا گفته باشه، چی بگم؟ درجا باز فکر همیشگی که حاشا می‌کنم. می‌گم پسره خودش مشگل داره و این‌کاره‌ست و می‌خواد گندکاری خودش رو بندازه گردن یکی دیگه؟ نه، ناجور می‌شه چون اون‌وقت بابا کنجکاو می‌شه که من از کجا می‌دونم؟ و اصلاً چرا باید پسره جرات کنه و همچین حرفی بزنه و ببین تو چه رفتاری کردی که یارو به خودش همچین اجازه‌ای داده.

دردسرتون ندم بابا که برگشت تو، جرأت نگاه کردن توی صورتشو نداشتم ... همش منتظر بودم یه چیزی بگه. نفهمیدم چقدر گذشت تا موقع چای ریختن براش، جرأت پیدا کردم و گفتم چی شد بابا؟ چی می‌گفتن اینا؟ تُن صداش که زیاد بد نبود و جواب داد هیچی این بابا (اشاره کرد به خونه بغلی) ظاهراً وقتش محدوده و داره یه دستی به سر و گوش خونه‌اش می‌کشه تا بفروشتش برای همینم ناچارن یه ضرب کار کنن و عذرخواهی کرد و گفت یه ساعت دیگه مشغول می‌شن که ما هم استراحتمون رو کرده باشیم. تا اومدم بپرسم خب پسره چی‌ می‌گفت؟ خودش ادامه داد این یکی هم رو هم می‌شناختی؟ منم گیج و ویج گفتم آره فکر کنم پسر بالایی‌هاست، حالا چکار داشت؟ سکوت کرد و من که بی‌صبرانه منتظر جوابش بودم، همون‌جور میخ دهنش شده بودم تا بالاخره بعد از خوردن چایی‌اش، کمی فکر کرد و بعد لباشو به سمت پایین آورد که یعنی هیچی...

این اخلاق بابا رو هم خوب می‌شناختم. بابا عادت داره از کاه، کوه بسازه ولی محال بود هیچ نظر و ایده ای رو در برخورد اول از غریبه‌ها قبول کنه. حالا هرچی می‌خواد باشه. یه چیز دیگه این‌که حتی اگه مطمئن باشه بچه‌اش خطاکاره، حاضر نیست اینو از کسی بشنوه و چنان با جوابش تو دهن طرف می‌زنه که دیگه جرأت نکنه تو کارش دخالت کنه. واقعیت اینه که این باور پدرم یه عمر بداد من رسیده ولی یه چیز از فکرم نمی‌رفت واون اینکه این جور برخوردا، صرف نظر اینکه چی باشه، می‌تونست استارتی توی مغز بابا بشه برای کنکاش های آتی و من باید به فکر حرکت بعدی می‌بودم.

چاره‌اش هم یه چیز بود، مامانم... تنها کسی که می‌تونست بعداً از زیر زبون بابا بکشه که چه دیالوگی بین اون و پسره رد و بدل شده. پس با چشم و ابرو بهش فهموندم که بره تو کار بابا. اون روز که بابا اینا رفتن، از ترسم دست از پا خطا نکردم. درحالی‌که همیشه در رو که می‌بستم هنوز ماشین بابا حرکت نکرده بود، من کارمو شروع کرده بودم. مستأصل نشسته بودم و به همه اتفاقات فکر می‌کردم و نمی‌تونستم به هم ربطشون بدم. شب شده بود و حال فیزیکی‌ام هم تعریفی نداشت. با خودم فکر کردم بهتره بزنم بیرون و برم جای دیگه. این جوری تا آخر دنیا هم که صبر می‌کردم عقلم بجایی نمی رسید. موقع رفتن، پسره دم در وایساده بود و تا منو دید سلام کرد و گفت هروقت کاری نداشتین، چند دقیقه وقتتون رو می‌خوام. چون نمی‌دونستم چی بین اون و بابا گذشته، بهتر دیدم فعلاً دم به تله ندم و برم و برگردم. خیلی سرد و بی‌اعتنا گفتم الان که وقت ندارم، باشه بعداً. رفتم و برگشتم و به مامان زنگ زدم.

خلاصه‌اش این بود که پسره پررو به بابا گوشزد کرده که صلاح نیست دخترتون رو تنها می‌ذارین و از اون جایی که نمی‌دونسته با کی طرفه، یه خرده شروع می‌کنه به نصیحت که بابا قاطی می‌کنه و بدون اینکه اجازه بده بقیه حرفش رو بزنه می‌گه ببین بچه قرتی! این‌بار فضولی‌ات رو می‌ذارم به حساب بچگی‌ات ولی اگه یه بار دیگه ببینم تو زندگی دخترم سرک کشیدی، من می‌دونم با تو ... تا اینجاش خوب بود و اما نظر شخصی خود بابا ...

بابا به مامان گفته بود حالا کاری ندارم این پسره چی گفته ولی به نظر تو چرا باید یه هم‌چین عنتری بخودش اجازه بده جلوی منو بگیره و اینقدر راحت شروع به هشداردادن به من کنه. بعد هم طبق معمول سر مامان غر زده بود که اگه تو مادری، بیشتر باید از احوالات دخترت خبر داشته باشی. بیچاره مامان که این جور وقتا مستأصل می‌شد می گفت من نفهمیدم آخر تربیت این بچه‌ها با من بود یا با تو ... اگه می‌خواستم دخالت کنم، می‌گفتی کاری نداشته باش اگر هم به مشگل می‌خورن، اون وقت این منم که مسئولشونم ... بهرحال بعد از کلی جنگ و مرافعه بابا می‌گه یه مدت برو پیشش بمون تا سر از کارش دربیاری. مامان هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت آره به نظر خودمم تو داری یه کارایی می‌کنی که اینقدر زرد شدی (درد مادر من زرد شدنی بود که صدالبته با زبون بی‌زبونی یعنی داری یه غلطی می‌کنی که نمی‌خوای رو بشه) نکنه این پسره یه چیزی از تو دیده و نمی‌خوای بگی ... این جور مواقع هوار هوار راه انداختن من بهترین درمان درد بود که به این مشاجره پایانی بدم و برای سه چهار روزی با همه قهر کنم تا حساب کار بیاد دستشون. در عین حال می‌دونستم جرقه روشن شده توی ذهن بابا، حتی اگه الان کار دستم نده، بعداً مکافات می‌شه، پس باید به فکر چاره بود.

از پسره اونقدر حرصم گرفته بود که می‌خواستم خفه‌اش کنم. با خودم فکر کردم باید یه زهری بهش بریزم ولی از طرفی دیگه اون شور و حس و حال سالها‌ قبل رو هم نداشتم و اعتیاد نمی‌ذاشت هارت و پورت اضافه کنم. چون حتی جایی که حق مسلّم هم بود قادر به احقاقش نبودم تا چه برسه به این‌ جور موارد که مشگل از خودم بود و می‌ دونستم نمی‌تونم برخلاف حقیقت زیاد پافشاری کنم. خودم می‌دونستم اونقدر کله‌ام خراب بود که اگه استطاعتش رو داشتم یارو رو به خاک سیاه می‌نشوندم. با همه اوصاف دیدم بدون هیچی هم نمی‌شه و باید شفاهی هم که شده حال این پسره رو جابیارم ولی وقتش آخرین لحظه بود.

یه راه بیشتر نداشتم و اونم رفتن از اونجا بود. بعد از چند روز قهر با مامان و دست پیش گرفتن که حالا دیگه عوض پشتیبانی، یادتون می‌افته تازه منو بپایین و بهم شک کنین؟! مثلاً واسه خودم راه حل تراشیدم که حالا که این جوریه اصلاً از اینجا می‌رم. نه دردسر این مردک رو می‌خوام و نه‌ام که لازم کرده شما برای کنترل کردن من به خودتون زحمت بدین. برای اینکه بهتون ثابت کنم جای دیگه این مشگل پیش نمی‌آد و ایراد از اونه و نه من. همیشه عادت داشتم صورت مسئله رو پاک کنم ...

بنابراین شروع کردم باز دنبال خونه گشتن. خب مسلمه که زور داشت برام. هنوز چندماه از اقامتم نگذشته بود. محله‌های خوب توی تهران که با وضعیت مالی من هم جور باشه، کم پیدا می‌شه. بهرحال باید منطقه‌ای می‌بود که احساس راحتی توش کنم نه که بدتر گیر همسایه‌ها بیافتم. بالاخره هم یه جا پیدا شد طبقه سوم از یه ساختمان قدیمی‌ساز که طبقه وسط هم مدتها بود خالی بود. گذاشتم روز اسباب کشی برم سراغ پسره. یه موتور از این کاوازاکی‌ها داشت که می‌ذاشت دم در توی کوچه. دیدم تنها چیزی که قابل تهدیده، همونه. آخه من و چه به کل‌زدن با این اراذل! خلاصه گفتم ببین من که دارم از اینجا می‌رم ولی اگه یه روزی دیدی موتورت داره توی آتیش می‌سوزه بدون از کجا خوردی. هرچی اومد جوابمو بده گفتم خفه‌شو. توی حرفاش فقط چندبار تکرار کرد چیه؟ بدجوری سوختی، نه؟ فکر نمی‌کردی از خودت رنگ‌کار تر هم باشه؟!! 

راست می‌گفت. تا اون روز مچم اون جوری گرفته نشده بود. می‌دونست اگه نخوام خانواده‌ام بفهمن، ناچارم باهاش راه بیام پس فلنگ رو بستن، بهترین راه حله. احساس بدبختی رو می‌بینین؟ این یه مورد از چندین دردسر مصرفم تو خونه‌های استیجاری بود که اگه بخوام بنویسم یه طومار می‌شه. بذارین سر وقتش خودش سر و کله‌اش باز پیدا می‌شه :) شب دراز است و قلندر بیکار و یا بیدار (قابل توجه کنترل‌چی‌های محترم). 

پایان

صفحه اصلی وبلاگ          نظر بنویسید         لینک همین مطلب در بالاترین