تبليغاتX
نیم نگاه

مرگ ؛ اتفاقیست ناخوشایند که خودکشی ، تلخی آنرا چندین برابر می‌کند و رنجی که نزدیکان فوت شده تحمل خواهند کرد را با هیچ معیار و مقیاسی نمی‌توان سنجید چه آنکه شخص خودکشی کرده از تنگ نظری و سختگیری عده‌ای به تنگ آمده باشد....

 

داوود کمالوند دانشجوی تربیت معلم شهید مقصودی همدان لحظاتی قبل از خودکشی داود کمالوند دانشجوی تربیت معلم همدان لحظاتی قبل از خودکشی

خبر مربوط به این خودکشی لینک این صفحه در بالاترین صفحه اول وبلاگ

دانلود فیلم خودکشی این دانشجو

 


پی نوشت : از  ادمین سایتهایی که مبادرت به کپی این پست از وبلاگ را نموده اند تقاضا داریم امانتداری در نقل خبر و مطلب را رعایت کرده و لینک را هم به انتهای مطلبشان اضافه کنند

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 6:33 بعد از ظهر |

چندی قبل در وبلاگ ۴ عکس از کلاس اولی های سال ۱۳۶۱ گذاشتم که خودم هم در بین آنها بودم و مطلبی هم نوشتم در مورد اینکه معلم کلاس اولمان را چطور پیدا کردم و  عکسها را هم همان معلم عزیز داد . این اتفاق مال چند ماه پیش بود .... اما چند روز پیش خانم محترمی از سوئد که وبلاگ رو بازدید کرده بودند تماس گرفت و از خاطرات زمانی گفت که در ایران معلم بوده و اتفاقا روستایی که تدریس کرده بودند هم در نزدیکی روستای پدری ما بود . این خانم  ۳ قطعه عکس از آن زمان فرستادند که مال سال تحصیلی ۶۱/۶۰ هست . برای تجدید خاطره کسانی که آن سالها دبستانی بوده اند آنها را اینجا گذاشتم . در لذت دیدن این عکسهای قدیمی شما هم سهیم باشید....  

زمان سال ۱۳۶۰ مکان روستای"مسجد علیا" در همدان....

 چند عکس دیگر که قبلا در وبلاگ گذاشته ام و در همین زمینه هست  اینجا کلیک کنید

سایز بزرگتر اینجا

سایز بزرگتر اینجا

سایز بزرگتر اینجا

******

صفحه اصلی وبلاگ              لینک همین مطلب در بالاترین      

 مطلب  وبلاگ وزین قفنوس در همین مورد

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |

اگر چه برای معرفی امکان جدید بلاگفا شاید کمی دیر باشد اما من میخواهم تجربه خودم رو اینجا بنویسم . اینکه در میان سیستمهای وبلاگ نویسی برای ارائه خدمات بهتر و امکانات جدید رقابت وجود دارد  خیلی باعث خوشحالی ما کاربران و وبلاگ نویسان است و امیدوارم این رقابت همیشگی باشد. مثلاچند وقت قبل که خبر فارسی شدن بلاگر این سیستم بسیار معروف وبلاگ نویسی منتشر شد مطمئن هستم بسیاری از کاربران اینترنت و وبلاگ نویسان ایرانی خوشحال شدند . اما موضوع اصلی : همانطور که میدانید روش سایتهای ارائه دهنده وبلاگ  به این صورت است که مطالب پست شده روزانه است و با نوشن مطلب جدید  نوشته قدیمی تر یه پله پایین میرود و با ادامه این روند  نوشته های قدیمی بایگانی خواهند شد ؛ این مهمترین ضعف وبلاگ در برابر سایت است یعنی صفحات جداگانه برای مطلبی یا موضوعی جدا از پستهای روزانه وجود  ندارد . سایت بلاگفا جدیدا با امکان جدیدی که ارائه کرده تا حدی این مشکل رو موفق شده حل کند به این معنی که شما میتوانید برای منظوری  که دارید مثل معرفی خود یا شرکت و یا مانند من  صفحه ای جداگانه برای آلبوم از آن استفاده کنید.. و این دیگر به سلیقه کاربر برمیگردد که از این امکان چگونه استفاده کند . برای مثال من دنبال این بودم که در وبلاگم صفحه ای بعنوان آلبوم عکس داشته باشم که با ایجاد آن  و قرار دادن آیکن  در ستون سمت راست وبلاگ ؛ فعلا بلاگفا رو به سایر سرویسها ترجیح میدم .

برای دیدن صفحه درست شده اینجا را کلیک کنید

***

لینک همین مطلب در بالاترین

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 1:46 بعد از ظهر |
شیرسنگی همدان  یادگار دوران مادها در اثر بی توجهی مردم و بی مدیریتی مسوولان این روزها حال روز خوشی ندارد . اینگونه آثار مسلما جایگاهشان باید  بیش از آنی باشد که  اکنون هستند .

صفحه اول این وبلاگ

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |

از ایجاد اولین وبلاگ فارسی که گویا سال ۱۳۸۰ بوده تا حالا که ۶ سال میگذرد حقیقتا وبلاگ و وبلاگ نویسی فارسی رشد بسیار خوبی کرده ، تا جایی که ایرانیان در این عرصه جایگاه خوبی در دنیا پیدا کرده اند و این البته جای بسیاری برای خوشحالی دارد . اما وجود بعضی مسائل منفی در این جامعه مجازی هم بعضی وقتها باعث احساس ناخوشایندی را برای بازدیدکنندگان فراهم میکند . چند وقت پیش از طریق بالاترین به وبلاگی آشنا شدم که به نظر میامد نویسنده اتفاقات روزمره زندگی اش را مینویسد . این روش نگارش و جذابیت موضوع آن باعث شده بود بازدیدکنندگان زیادی خواننده این وبلاگ شوند . بعد از مدتی معلوم شد که تمامی مطالبی که در این مدت خوانده ایم  از بیخ و بن ، غیر واقعی و به قول معروف سرکاری بوده.....  یکی دیگر از وبلاگهای پر بازدید که مطمئنم کاربران بالاترین هم با آن آشنایی دارند و خواننده اش هم هستند چند ماهیه با عنوان یکی از مشاغل نظامی و درج خاطرات اشتغالش در این رسته که البته زمان اتفاقات آن ، مال چند سال قبل و دوران جنگ است جدیدآ معلوم شده و البته خود هم فرموده که اصلا این کاره نبوده...

جدا آیا جذب بازدید کننده برای وبلاگ آنقدر ارزش دارد که مدت طولانی عده ای رو باید  فریب داد ؟

*****

پی نوشت  : منظور از مورد دوم سایت و  وبلاگ آقای مدرسی است  که در این پست مطلبشان هم به این موضوع اشاره کرده اند

آقای مدرسی توضیحی را در قسمت کامنت وبلاگ درج نموده که بدون هیچ تغییری  در زیر تقدیم میشود

******

جناب آقای ایمانی عزیز . چهره و نوشته های شما حاکی از آن است که شما انسانی فهمیده و فرهیخنه ای هستی .. آیا شما فکر می کنی من مردم رو فریب داده ام ؟ جدآ نظر شما که خودت وبلاگ نویس هستی همین است که من فریبکارم ؟ آقا جان شما با مفهوم کنایه در نویسندگی آشنا نیستید ؟ آیا شما به این امر ساده اعتقاد نداری اگر شخصی قصد فریب و نیرنگ را داشته باشد لااقل با نام جعلی آمده و نه این که تصویر , محل های خدمت خود را درج کند ! واقعآ از شما انتظار نداشتم که در رسانه ای چنین مرا فریب کار بخوانید . دوست عزیز عده ای منافق به من تهمت شاگر مکانیک بودن را زدند ..و من برای این که به آن ها ثابت کنم که شاگر مکانیک نسبت به تیمسار شرف داره آن را نوشتم . یک کودک دبستانی هم می فهمد آن یک شوخی است . ولی شما هم باور کرده و هم زود قضاوت می فرمایید ؟ من خاطرات خلبانان زیادی رو نوشتم که با من پرواز می کردند و آن ها زیر مطلب کامنت گذاشته و تشکر کرده اند .. آن گاه شما به آن بیوگرافی که از لج ام نوشته و در حرف های خودمونی توضیح دادم من بازنشسته ام و دوست ندارم از عناوین ارتشی استفاده شود .. را ملاک قرار می دهی ؟ احسن به درک شما و خواهش می کنم اگه قانع شدی تصحیح فرما . اگر نه بگو مدرک رو کنم که اشتباه می کنی . تازه فکر می کنی من جرآت دارم دروغی این همه توضیح با جزئیات پرواز رو بدم و تحلیل نمایم ؟

*****

 

لینک همین مطلب در بالاترین

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |
 

باور کنید عضویت در سایت بالاترین هیجان هم دارد پس اگر مینویسم هیجانی ام حق بدهید

سایت بالاترین برای کاربران اینترنت و کلا وبلاگ نویسان و علاقمندان به عرصه خبر و سیاست یعنی "پاتوق "،  بالاترین یعنی تمرین کار گروهی و جایی برای سنجش دموکراسی...  پس باید برای داشتن اکانت این سایت خوشحال بود ....

من هم عضو این سایت شدم و امیدوارم در تلاشی که تمام دوستان و کاربران  در این عرصه دارند سهیم باشم

*****

لینک همین مطلب در بالاترین

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در جمعه 26 بهمن1386 و ساعت 4:28 بعد از ظهر |
 
لوگوی بلاگر
خبر بسیار خوشحال کننده پشتیبانی سرویس وبلاگ نویسی بلاگر از زبان فارسی ازآن خبرهایی بود که در دنیای وب و اینترنت بسیار قابل توجه است. برکسی پوشیده نیست که بلاگر اولین سرویس وبلاگ نویسی و باسابقه ترین آنانست . آرزوی هر کاربری بود که این سایت نسخه فارسی هم داشته باشد و آنهم در عمل به دست آمد . این اتفاق میتواند زنگ خطری باشد برای مدیران سایت های وطنی مانند بلاگفا و میهن بلاگ که اگر از نظر کیفیت خدمات تغییری ایجاد نکنند کوچ کاربران آنها به سایت بسیار معروف بلاگر دور از انتظار نخواهد بود . هر چند این اتفاق از منظر دیگر میتواند تلنگری باشد برای احترام بیشتر به کاربران و وبلاگ نویسان ایرانی .
+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در جمعه 5 بهمن1386 و ساعت 7:52 بعد از ظهر |

یکی از دوستان بنام ( آقا بابک ) لطف کرد و یکی  از پستهای وبلاگ  ، بنام کلاس اولی های 1361 رو به سایت بسیار پربازدید و وزین بالاترین فرستاد که بعد از کسب ۱۳ رای لازمه در  لینکهای تازه به صفحه اصلی سایت وارد شد . اینجا بود که سیل بازدیدکنندگان لحظه به لحظه آمار رو بالاتر میبرد بطوری که بعضی لحظات ۵۰ نفر بطور همزمان و انلاین ببیننده وبلاگ بودند . این موفقیت بسیار خوبی برای وبلاگ "یک روستایی " بود که بیشتر با وبگردان عزیز آشنا شود و در واقع وبگردان محترم نیز که اکثرا از ایرانی های خارج از کشور  هستند با  وبلاگ ما آشنا شوند . این امر ما را تشویق به فعالیت بهتر و پست مطالب بیشتر خواهد کرد که امیدواریم از عهده این کار برآییم .

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |

در زندگی ما آدمها لحظاتی وجود دارند که هیچوقت فراموش نمی شوند ، لحظاتی که بسته به دید شخص میتواند متنوع باشد ... اما لحظه ها و خاطراتی هم هستند که برای اکثر ماها مشترکند مثل خاطره اولین روز مدرسه و کلا کلاس اول.  و طبیعتا در این بین ارتباط عاطفی بین کلاس اولی ها با معلم خود از روابطیست که توی ذهن اکثر ما برای همیشه ماندگار میشود.....

سال ۱۳۶۱ سالی بود که ما یعنی متولدین ۵۵ و ۵۴ برای اولین بار به محیطی قدم میگذاشتیم که برایمان خیلی تازگی داشت جایی که قرار بود یاد بگیریم  چگونه بنویسیم و چطور بخوانیم . فضا هم فضای سالهای ابتدایی انقلاب و جنگ بود . از شانس خوبمان معلمی نصیب ما شد که بسیار باحوصله ، خوش برخورد و دانا بود و به فراخور فضای روستایی محیط  ، خاطره اولین سال مدرسه را برایمان ماندگار کرد .     اون سال با تمام خاطرات خوب و قشنگش گذشت ولی یاد آقای معلم را هیچوقت فراموش نکردیم ...

معلم کلاس اول که آقای " رنگین کمان  "اسم اون بود تبدیل شده بود به قسمتی از خاطرات مشترک کسانی که آن سال و سالهای بعد همکلاس بودیم ، یاد کردن از او دیگر حسی با طعم نوستالوژیک را برای ما به ارمغان می آورد  حسی که پیوند خورده بود به قسمتی از گذشته ما ، گاهی هم آرزو میکردیم کاش میشد او را دوباره دید و زنده کرد یاد آن سالها را.....

زمانی که روزنامه "ایران " یکی از روزنامه های خواندنی و وزین بود ، ضمیمه ای داشت بنام جوان که فکر میکنم دوشنبه ها همراه با روزنامه بود البته این ویژه نامه بعد از توقیف "ایران جوان " همراه این روزنامه بود. در این ضمیمه قسمتی بود بنام " دنبال چه میگردی "  ، به نظرم رسید من هم ایمیل بزنم و درخواست کنم که خیلی دوست دارم معلم کلاس اول خودمان را پیدا کنم شاید تاثیر داشت . اتفاقا ایمیلی که فرستاده بودم بعد از چند هفته چاپ هم شد ولی خبری نشد...

این گذشت تا اینکه چند وقت پیش داخل سایتی در قسمت آن لاین آن با شخصی چت میکردم که میگفت فرهنگی ام و شغلم معلمیه من هم از خاطرات دوران مدرسه گفتم و اینکه خیلی دوست دارم بدانم الان معلم کلاس اولم کجاست ، اسم اون رو پرسید  و منم جواب دادم ، بعد از کمی مکث گفت که میشناسم ، اول جدی نگرفتم چون صداقت در فضای نت کمیابه  ولی وقتی گفت با خانم این شخص چندی پیش همکار بودم باورم شد . خیلی جدی درخواست کردم که به هر نحوی که شده شماره تلفن این آقا معلم رو بده اونم قول داد . روز بعد بود که با شماره ای که این خانم داد بالاخره موفق شده بعد از سالها صدای معلم کلاس اولمان را بشنوم .  همان لحظه قصد داشتم به دیدنش برم ولی گویا میخواست که مسافرت بره . برای همین خواستم بعد از برگشت ایشان رو ببینم....

بعد از چندی برای دیدن" آقای رنگین کمان " به حجره کوچکی رفتم که در بازار داشت . چند قدم مانده به مقصد تمام اتفاقات آن زمان داشت از جلوی چشمام رژه میرفت ، حس روزی را داشتم که معلم یک عکس شیر آب  روی تخته سیاه کشید و لیوانی هم زیر آن ، برگشت و پرسید بچه ها این چیه ؟ و ما با بیم و تردید گفتیم  " آب " . بسیار صمیمی و دوستانه برخورد کرد و در مدت ۲ ساعتی که انجا با هم بودیم از خاطرات مشترک گفتیم و از فضای آن سال ، خیلی جالب بود که بسیاری از اتفاقات آن زمان رو بیاد داشت . در بین حرفها اشاره کرد به مطلب ضمیمه جوان روزنامه ایران و اینکه ایمیل هم زده بودند ولی گویا یکی از حروف  اشتباه چاپ شده بود که ایمیل به من نرسیده بود .

در پایان عکسی رو نشانم داد که دیدن آن آرزوی مشترک خیلی ها بود ، عکسی از کلاس اولی های روستای قهورد علیا در استان همدان ......

 

عکس آقای رنگین کمان را نشان میدهد به همراه کسانی که در سال 1361 در روستای قهورد علیا کلاس اول بودند

 

 آلبوم کامل با 4 عکس از آن سال

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در پنجشنبه 17 آبان1386 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |
برای ملاقات یکی از بستگانم به بیمارستان اکباتان همدان رفته بودم . روی یکی از تختها خانم جوانی بود که پسربچه ای هفت هشت ماهه با اون بود بازیگوشی و حرکات قشنگ بچه توجه ام رو جلب کرده بود چند نفری هم حسابی با اون مشغول بودند خدا انگار تمام هنرمندی خود رو در اون پسربچه خلاصه کرده بود .  با سوالی که پرسیدم متوجه شدم بیمار همین کودکیه که در آغوش مادرش همه رو با حرکات کودکانه اش به وجد آورده پرسیدم مشگلش چیه ؟ گفت گویا زمانی که ۴۰ روزه بوده شمعی روی پتوی داخل اتاق می افتد و سرایت آتش باعث سوختگی پاهای بچه میشه ، مدتی در بیمارستان بعثت همدان بستری بوده که بعلت عفونت به تهران اعزام میشود ، در کمال ناباوری بعلت عفونت شدید مجبور به قطع هردوپای نازنین کودک ۴۰ روزه از ناحیه مچ میشوند....  برای لحظه ای مغزم سوت کشید خدایا چه می شنیدم ،  باور نمیکردم !!  دوباره به پسربچه کوچولو نگاه کردم غرق در عالم خود بود ..دلم میخواست اون رو بغل کنم و به شانس بد و اتفاق تلخی که برایش افتاده گریه کنم....

طفلک نمیدانست چه بر سرش آمده  ، هنوز نمیتوانست تشخیص دهد نگاههای سنگین دیگران و دلسوزی های دیگران از چه جنسیست و چه معنی دارد

 

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |
 

 " کاپتن" تنها کسی است که حق دارد زنش را با خود به کشتی بیاورد. او یا "جانی واکر" می نوشد یا سرش با زنش گرم است. ریمی را می بینم که سخت کلافه است. او که آن همه انرژی داشت و در یک چشم به هم زدن برای شکار موش از این سو به آن سوی کشتی می دوید حالا اغلب روی عرشه می پلکد ...
 

برای خواندن داستان ادامه مطلب را کلیک کنید..


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 12:47 بعد از ظهر |
توی پارک بودم که یهو دیدم آقامعتاده یک دوچرخه شیک وقشنگ بلندکرده وفرار میکنه .دو نفر هم به دنبالش... که توی کوچه کنارپارک گیر افتاد ! از اون طرف پسربچهء صاحب دوچرخه که گریه می کرد هم رسید.... یکی از دو نفر تعقیب کننده دوچرخه رو گرفت و یه لگد مشتی تقدیم آقا معتاده کرد که ۱۰ قدم اون ورتر خورد زمین ...!!!!   من اما به این فکر می کردم که این یارو می خواست دوچرخه رو چیکارکنه ؟ البته جوابش معلومه ... اگه میتونست بزنه به چاک اونو که قیمتش ۱۰۰ هزار تومنه میداد ۵ هزار و .... فقط چندساعت نشئگی و آخرش هم آش همون بود و کاسه هم همون !!!!!!!!        

راستی به سر مملکت چه آمده که یک جوان ۲۵ ساله که باید موتور محرکهء چرخ اقتصاد باشد تمام هم و غم خودرا صرف نشئگی به هرقیمتی می کند آن هم برای چندساعت . آیا خود او ازاین وضعیت راضیست ؟؟ مسلما اگر روز اولی که احتمالا با تعارف یک نارفیق درون این راه بی انتها افتاد می توانست امروز را پیشبینی کند هیچوقت شروع نمی کرد این بیراهه را !!!   نمی خواهم مقصر صددرصد را خود او و همتایان مانند او بدانم ...  جامعه و محیط نیز بی تاثیر نیستند ولی جامعهء امروز به گونه ایست که انسان نخست خود باید خود را دریابد

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در سه شنبه 7 شهریور1385 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |
برای اطلاع از خبرهای روز ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در شنبه 28 مرداد1385 و ساعت 1:24 قبل از ظهر |