تبليغاتX
نیم نگاه

یکی از دوستان بنام ( آقا بابک ) لطف کرد و یکی  از پستهای وبلاگ  ، بنام کلاس اولی های 1361 رو به سایت بسیار پربازدید و وزین بالاترین فرستاد که بعد از کسب ۱۳ رای لازمه در  لینکهای تازه به صفحه اصلی سایت وارد شد . اینجا بود که سیل بازدیدکنندگان لحظه به لحظه آمار رو بالاتر میبرد بطوری که بعضی لحظات ۵۰ نفر بطور همزمان و انلاین ببیننده وبلاگ بودند . این موفقیت بسیار خوبی برای وبلاگ "یک روستایی " بود که بیشتر با وبگردان عزیز آشنا شود و در واقع وبگردان محترم نیز که اکثرا از ایرانی های خارج از کشور  هستند با  وبلاگ ما آشنا شوند . این امر ما را تشویق به فعالیت بهتر و پست مطالب بیشتر خواهد کرد که امیدواریم از عهده این کار برآییم .

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |

در زندگی ما آدمها لحظاتی وجود دارند که هیچوقت فراموش نمی شوند ، لحظاتی که بسته به دید شخص میتواند متنوع باشد ... اما لحظه ها و خاطراتی هم هستند که برای اکثر ماها مشترکند مثل خاطره اولین روز مدرسه و کلا کلاس اول.  و طبیعتا در این بین ارتباط عاطفی بین کلاس اولی ها با معلم خود از روابطیست که توی ذهن اکثر ما برای همیشه ماندگار میشود.....

سال ۱۳۶۱ سالی بود که ما یعنی متولدین ۵۵ و ۵۴ برای اولین بار به محیطی قدم میگذاشتیم که برایمان خیلی تازگی داشت جایی که قرار بود یاد بگیریم  چگونه بنویسیم و چطور بخوانیم . فضا هم فضای سالهای ابتدایی انقلاب و جنگ بود . از شانس خوبمان معلمی نصیب ما شد که بسیار باحوصله ، خوش برخورد و دانا بود و به فراخور فضای روستایی محیط  ، خاطره اولین سال مدرسه را برایمان ماندگار کرد .     اون سال با تمام خاطرات خوب و قشنگش گذشت ولی یاد آقای معلم را هیچوقت فراموش نکردیم ...

معلم کلاس اول که آقای " رنگین کمان  "اسم اون بود تبدیل شده بود به قسمتی از خاطرات مشترک کسانی که آن سال و سالهای بعد همکلاس بودیم ، یاد کردن از او دیگر حسی با طعم نوستالوژیک را برای ما به ارمغان می آورد  حسی که پیوند خورده بود به قسمتی از گذشته ما ، گاهی هم آرزو میکردیم کاش میشد او را دوباره دید و زنده کرد یاد آن سالها را.....

زمانی که روزنامه "ایران " یکی از روزنامه های خواندنی و وزین بود ، ضمیمه ای داشت بنام جوان که فکر میکنم دوشنبه ها همراه با روزنامه بود البته این ویژه نامه بعد از توقیف "ایران جوان " همراه این روزنامه بود. در این ضمیمه قسمتی بود بنام " دنبال چه میگردی "  ، به نظرم رسید من هم ایمیل بزنم و درخواست کنم که خیلی دوست دارم معلم کلاس اول خودمان را پیدا کنم شاید تاثیر داشت . اتفاقا ایمیلی که فرستاده بودم بعد از چند هفته چاپ هم شد ولی خبری نشد...

این گذشت تا اینکه چند وقت پیش داخل سایتی در قسمت آن لاین آن با شخصی چت میکردم که میگفت فرهنگی ام و شغلم معلمیه من هم از خاطرات دوران مدرسه گفتم و اینکه خیلی دوست دارم بدانم الان معلم کلاس اولم کجاست ، اسم اون رو پرسید  و منم جواب دادم ، بعد از کمی مکث گفت که میشناسم ، اول جدی نگرفتم چون صداقت در فضای نت کمیابه  ولی وقتی گفت با خانم این شخص چندی پیش همکار بودم باورم شد . خیلی جدی درخواست کردم که به هر نحوی که شده شماره تلفن این آقا معلم رو بده اونم قول داد . روز بعد بود که با شماره ای که این خانم داد بالاخره موفق شده بعد از سالها صدای معلم کلاس اولمان را بشنوم .  همان لحظه قصد داشتم به دیدنش برم ولی گویا میخواست که مسافرت بره . برای همین خواستم بعد از برگشت ایشان رو ببینم....

بعد از چندی برای دیدن" آقای رنگین کمان " به حجره کوچکی رفتم که در بازار داشت . چند قدم مانده به مقصد تمام اتفاقات آن زمان داشت از جلوی چشمام رژه میرفت ، حس روزی را داشتم که معلم یک عکس شیر آب  روی تخته سیاه کشید و لیوانی هم زیر آن ، برگشت و پرسید بچه ها این چیه ؟ و ما با بیم و تردید گفتیم  " آب " . بسیار صمیمی و دوستانه برخورد کرد و در مدت ۲ ساعتی که انجا با هم بودیم از خاطرات مشترک گفتیم و از فضای آن سال ، خیلی جالب بود که بسیاری از اتفاقات آن زمان رو بیاد داشت . در بین حرفها اشاره کرد به مطلب ضمیمه جوان روزنامه ایران و اینکه ایمیل هم زده بودند ولی گویا یکی از حروف  اشتباه چاپ شده بود که ایمیل به من نرسیده بود .

در پایان عکسی رو نشانم داد که دیدن آن آرزوی مشترک خیلی ها بود ، عکسی از کلاس اولی های روستای قهورد علیا در استان همدان ......

 

عکس آقای رنگین کمان را نشان میدهد به همراه کسانی که در سال 1361 در روستای قهورد علیا کلاس اول بودند

 

 آلبوم کامل با 4 عکس از آن سال

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در پنجشنبه 17 آبان1386 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |
برای ملاقات یکی از بستگانم به بیمارستان اکباتان همدان رفته بودم . روی یکی از تختها خانم جوانی بود که پسربچه ای هفت هشت ماهه با اون بود بازیگوشی و حرکات قشنگ بچه توجه ام رو جلب کرده بود چند نفری هم حسابی با اون مشغول بودند خدا انگار تمام هنرمندی خود رو در اون پسربچه خلاصه کرده بود .  با سوالی که پرسیدم متوجه شدم بیمار همین کودکیه که در آغوش مادرش همه رو با حرکات کودکانه اش به وجد آورده پرسیدم مشگلش چیه ؟ گفت گویا زمانی که ۴۰ روزه بوده شمعی روی پتوی داخل اتاق می افتد و سرایت آتش باعث سوختگی پاهای بچه میشه ، مدتی در بیمارستان بعثت همدان بستری بوده که بعلت عفونت به تهران اعزام میشود ، در کمال ناباوری بعلت عفونت شدید مجبور به قطع هردوپای نازنین کودک ۴۰ روزه از ناحیه مچ میشوند....  برای لحظه ای مغزم سوت کشید خدایا چه می شنیدم ،  باور نمیکردم !!  دوباره به پسربچه کوچولو نگاه کردم غرق در عالم خود بود ..دلم میخواست اون رو بغل کنم و به شانس بد و اتفاق تلخی که برایش افتاده گریه کنم....

طفلک نمیدانست چه بر سرش آمده  ، هنوز نمیتوانست تشخیص دهد نگاههای سنگین دیگران و دلسوزی های دیگران از چه جنسیست و چه معنی دارد

 

+ نوشته شده توسط پرویزایمانی در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |